<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نمی دونم چرا می دونم!!!</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 15:06:19 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>امروز...</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>+ امروز آخرین روز پاییز ۸۸ بود و این اولین شب یلدایی که من پیش خونوادم نیستم ، راستش اون تهِ تهِ تهِ دلم یکمی گرفته ، نمی دوم چرا آدم اینجور وقتا اینقدر احساس تنهایی می کنه با اینکه این همه آدم دور و برشن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ امروز حدود ساعت ۱۲:۳۰ تجمعی برای بزرگداشت آیت الله منتظری تشکیل شد ، حظور بچه ها قشنگ بود ، خیلی ! به خصوص پارچه سیاه و بلندی که دستشون گرفته بودن ، نظم قشنگی داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;+ امروز هم امتحان داشتم هم کنفرانس ، امتحان بد نشد ، ولی کنفرانس خیلی خوب بود . دیشب اصلا نخوابیدم نمی دونم الان با ژلوفنی که خوردم چه جوری زند ه ام . یه ترم تموم شد ، اصلا باورم نمی شه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت : دوست داشتم بیشتر بنویسم ، به خصوص راجعبه مبحث آخرین جلسه جامعه شناسی که مربوط به جنسیت و ازدواج می شد .خیلی جای تامل داشت خیلی ، ولی واقعا حالم گرفته است ، باشه برای یه فرصت دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;--------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی پی نوشت: شب یلداتون مبارک امیدوارم این یک دقیقه ی اضافی رو کنار کسانی که دوست دارید باشید .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 15:06:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>neda</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>16آذر روز دانشجو بود!!!</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>   تقریبا از یه هفته پیش شروع کردن به تعلیقی زدن برای بچه هایی که توی سخنرانی صفار هرندی شلوغ کرده بودن، همین کار خودشا کرد و باعث شد روز دانشجو بر خلاف اون چیزی که هممون تصور می کردیم خیلی آروم برگزار بشه!  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    صبح زود دیدم یکی در میون دست بچه ها گل دادن ، قیافه ی نگهبانی موقع گل دادن به بچه ها دیدنی بود ، اکراه و در عین حال ترس و تردید توی صورتشون داد می زد ، تا ظهر خبری نبود ، از حدود ساعت ۲ کم کم بچه ها توی دسته های ۵، ۶ نفری جمع شدن ، همه به هم مشکوک نگاه می کردن و مشکوک تر از همه نگهبانی بود که بیش تر از همیشه توی دانشگاه به چشم می خورد، خبر از دانشگاه تهران که شلوغ شده ، باعث شده بود که بچه ها انرژی بگیرن و شروع کنن، با شعر یار دبستانی من شروع شد ، کم کم تعداد زیاد تر شد و صدا رفت بالا، نگهبانی حسابی ترسیده بود و مدام از بچه ها خواهش می کرد که بس کنید ولی هیچ کس گوش نمی داد ، بچه ها شروع کردن به حرکت به سمت دانشکده های دیگه ، نگهبانی هم کم نیاورد و شروع کرد به عکس انداختن از بچه ها ، خیلی زود همه متفرق شدن و همه چیز تموم شد ، انگار نه انگار که اصلا روز ، روز دانشجو بود ،حتی همایشی که قرار بود به مناسبت این روز درمورد جنگ نرم برامون بذارن لغو شد. بر خلاف دانشگاه ما که همه چیز اینقدر آروم بود ، دانشگاه تهران حسابی جبران کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        می دونین ، وقتی خبر تعلیقی بچه ها را توی خبر نامه دانشگاه دیدم ، خیلی ناراحت شدم ، بد تر از همه اینکه خود این بچه ها از تعلیق خودشون بی خبر بودن ، نمی دونم ولی انگار همین باعث سرد شدن همه شد، وقتی آدم می بینه برای رسیدن یکی به بالا ، داره زندگیشا می ذاره و وقتی می بینه اون آدم خودشا اینجوری داره می کشه کنارو پشتشا خالی میکنه و به فکر خودشو خونواده ی خودشده. وقتی میبینه هیچ حمایتی از اون نمی کنه ، فکر می کنم حق داشته باشه که ریسک اخراجی و تعلیقا قبول نکنه.می دونم که این تظاهرات و اعتراض هدفش واقعا بالا تر از اعتراض به یه انتخابات یا حمایت از یه آدمه ، می دونم که توی جامعه جنگ ، جنگ اندیشه هاست ولی می ترسم از این که جنگی که اون بالا اتفاق افتاده  درگیریه خونوادگیه باشه نه جنگ اندیشه . این ترسناکه چون داره باجون همه ی  ما بازی می کنه. من واقعا نمی دونم که چه سیاستی پشت این ماجرا خوابیده ، ولی مطمئنم که یه سری باید جونشونا پای این سیاست بدن ، فقط امیدوارم آخرش مثل انقلاب۵۷ از چاله به چاه افتاده نشیم، چون این چاله ای که فعلا توش تشریف داریم خیلی بزرگ تر از یه چاهه!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>neda</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احضار بیش از 20 تن از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم به كمیته انضباطی پس از سخنرانی ناتمام صفارهرندی</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>    پس از گذشت دو هفته از حضور صفارهرندی، وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی در دانشگاه تربیت معلم تهران و هم چنین در آستانه‌ی شانزده آذر، موج جدید احضار دانشجویان این دانشگاه به كمیته انضباطی خبر از تلاش برای تصفیه فعالان دانشجویی دارد.&lt;BR&gt;    به گزارش خبرنامه امیرکبیر در هفته ی گذشته بیش از بیست تن از دانشجویان دانشگاه تربیت معلم كه اعضای انجمن اسلامی را نیز در بر می گیرند به كمیته ی انضباطی احضار شدند. بهروز علوی، محمد قدس، سینا حسینی، صدرا بلوكی، امجد صالحی، علی قائدنیا، عظیم متین، زهره حسین ن‍ژاد، راضیه وفا نژاد، هادی بیتش و فاروق معروفی و چند دانشجوی دیگر جزو احضار شدگان به كمیته ی انضباطی هستند.&lt;BR&gt;    این در حالی است كه از ابتدای سال تحصیلی شدید تاكنون بیش از پنجاه تن از دانشجویان به كمیته انضباطی احضار شده اند.&lt;BR&gt;     لازم به ذكر است كه در میان احضار شدگان دانشجویانی مانند محمد قدس، حمزه جوانمرد، بهروز علوی و صدرا بلوكی و... به چشم می خورند  كه در ماه های اخیر و در پی حوادث بعد از انتخابات هر كدام به احكام منع موقت از تحصیل از یك تا دو ترم محكوم شده بودند.&lt;BR&gt;     موج جدید احضار ها در دانشگاه های كشور خبر از موج جدید سركوب فعالان دانشجویی می دهد كه در آستانه ی شانزده آذر روز به روز افزایش یافته است.&lt;BR&gt;      لازم به یادآوری است چندی پیش صفارهرندی در چندین دانشگاه حضور یافت تا مسئولین امنیتی کشور بتوانند شرایط اعتراضی در دانشگاه ها را بررسی کنند.&lt;BR&gt;      گرچه حضور صفار در تمامی دانشگاه ها با اعتراض گسترده دانشجویان همراه شد اما تریبون ها و سایت های سپاهی و دولتی همچون خبرگزاری های فارس و ایرنا در مخابره گزارش حضور صفار هرندی اعلام می کردند که &quot;تنها اعتراض های کوچکی نسبت به صفارهرندی صورت گرفت و صفار سخنان خود را به خوبی به پایان رساند.&quot;&lt;BR&gt;     اما اکنون پس از کمتر 2 ماه کمیته های انضباطی دانشگاه هایی که صفار هرندی در آنها به سخنرانی پرداخته است، دانشجویان معترض را با احکام محرومیت از تحصیل مواجه می کنند تا خشم و درماندگی کودتاچیان نسبت به اعتراضات دانشجویان مشخص شود.&lt;BR&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;خبر نامه ی امیر کبیر ----&gt;    &lt;A href=&quot;http://www.autnews.es/node/4565&quot;&gt;http://www.autnews.es/node/4565&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 16:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>neda</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسیب شناسی زندان</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>شاید این روز ها بیشتر از گذشته موضوع روانشناسی زندانیان را می شنویم ، هر چند ساده به نظر می آید و یا شاید برای بعضی ها خیلی جدی نباشد که فردی چند ماه یا چند سال را در آن بگذراند ولی تاثیرات بسیار عمیقی به همراه دارد ، در حقیقت یکی از مهم ترین مسائلی که بعد از جنگ جهانی اول پیش روی جامعه ی روانشناسی قرار گرفت بیماریی به نام &quot;سندروم سیم خاردار &quot; بود ، یا همان نشانه های رو حیی که در زندگی فرد زندانی طی مدت حبس و حتی بعد از آن ظاهر می شود. در زندان آنچه که سوزناک است درد جسم نیست ، بلکه درد روح است . از نظر روانشناسی واکنش های روحی زندان را به سه قسمت تقسیم می کنند ، مرحله اول همراه با شوک و تکان روحی است ، وقتی زندگی عادی فردی را از او بگیریم این شوک و تکان طبیعی است حتی این حالت می تواند قبل از دستگیری هم برای او رخ دهد ، در این مرحله فرد از مرگ هراسی ندارد و فکر خودکشی برای مدت کوتاهی هم که شده به سرش می زند ، مرحله دوم مرحله مرگ احساسات است ، این حالت ، واکنشی است دفاعی که زندانی در برابر شکنجه و مرگی که هر روز و هر لحظه می بیند از خود بروز می دهد و آن را همچون غلافی به دور خود می پیچد ، این کرختی احساس ناشی از گرسنگی و خستگی هم می تواند باشد ، در این مرحله زندانی به جایی می رسد که حتی می تواند با چشمانی باز و بدون هیچ گونه احساس بدی صحنه شکنجه شدن دوستش را هم ببیند، ولی گاهی فشار روحی به حدی می رسد که حتی این احساسات کند شده را هم به هیجان می آورد ، در این جاست که زندانی حال را رها کرده و به گذشته چنگ می زند ، و گاهی تمام این ترس و خستگی و نا امیدی را تصویری از معشوق ، مذهب ، و یا حتی صحنه کوتاه یک غروب آرام می کند ، آرزوها در خواب بر آورده می شوند و وقتی زندانی بیدار می گردد، این تضاد و تعارض خواب و بیداری برایش سخت سنگین است . گفته شده که نباید زندانیان را با خیالات واهی مشغول کنیم به ویژه اگر این تصورات با شرایط واقعی زندان تفاوت زیادی داشته باشند چون مسلما صدمات زیادی به فرد می زند، ولی با این این حال زندانی باید بداند که همیشه کسی منتظر اوست پدری، مادری، همسری ، و یا حتی خدایی . و همه ی این ها انتظار دارند که او این رنج را با غرور تحمل کند نه با مکافات ، هر کسی باید بداند که خود مسول سرنوشت خود است گاهی باید آن را بسازد ، گاهی باید به آن بیندیشد و از زیبایی آن خوشحال باشد و گاهی باید آن را بپذیرد و بداند که او در پذیرش آن رنج یکتا و یگانه است و کسی جز او نمی تواند این بار را به مقصد برساند. در شرایط سخت زندان هنوز هم یک آزادی برای فرد باقی می ماند ، آزادی این که گرایش و رفتار خود را در برابر این رنج انتخاب کند ، و فرد در نهایت تاثیر پذیرفته ی همین گرایش است ، پس در نهایت چیزی می شود که خودش خواسته ونه تاثیر گرفته از زندان. همه چیز را می تواند تحمل کند و به گفته گوته: &quot;هرکس چرائی در زندگی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت.&quot; در نهایت مرحله سوم که به روانشناسی فرد بعد از آزادی نظر دارد . این مرحله یکی از مهم ترین مراحل در کمک به او برای بازگشت به زندگی عادی است. گاهی افراد بعد از آن که فشار و حصار زندان یک مرتبه برداشته می شود به جای ستمدیده &quot;نقشی که در زندان داشته اند&quot; ، نقش ستمگر را به خود می گیرند و خود را مجاز می دانند که بی حد به دیگران ظلم کنند. گاهی از فرد به درستی استقبال و یا حمایت نمی شود و در اینجاست که اصطلاحا می گوییم زندانی دچار تلخی زندگی می شود ، گاهی هم زندانی که احساس می کرده در زندان نهایت درد را متحمل شده تازه می فهمد که درد نهایت ندارد و باید هنوز هم که هنوز است با آن زندگی کند مثلابعد از آزادی می فهمدکه کسی را که به خاطرش رنج زندان را به جان خرید ،مرده است! 
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;    مسلما نتایج استفاده از زندان در دستگاههای قضایی جهان آن هدفی نیست که با آن زندان تاسیس شد. زندان با هدف اصلاح افراد به منظور تبدیل شدن آنها به انسانهایی بهنجار برای زندگی در جامعه ای با مقررات معین ایجاد شد ولی جدا کردن افراد از جامعه و محصور کردن آنها در کنار افراد بی هنجار دیگر چطور می تواند آنها را اجتماعی کند. درصد بسیار بالایی از افراد بعد از اولین دستگیری چندین بار دیگر دست به کار های غیر قانونی می زنند و شمار متخلفین و قاتلین سابقه دار کم نیست. در حقیقت بر سر این که واقعا &quot;زندان آری یا خیر&quot; بحث زیاد است باشد برای بعد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:08:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>neda</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیشب در دانشگاه میزبان صفار هرندی بودیم اونم به صرف نارنگی </title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>    دیشب قرار بود از ساعت ۷:۳۰ تا ۹ یک سخنرانی دو قسمتی در مورد توهم(تقلب در انتخابات )(!!!)  توسط وزیر فرهنگ (!) برای ما دانشجو های بی فرهنگ (!) در سوکت و آرامش(!)  انجام بشه که البته من شخصا هیچ صدایی از  ایشون نشنیدم که براتون بگم چی گفت فقط صدای سلام آقای با فرهنگ  اومد و جواب سلام گرم بجه ها که گفتن &quot;ننگ ما ننگ ما .وزیر فرهنگ ما&quot; بعد از این فقط این وسط صدای مرگ بر دیکتاور میومد و شعر یار دبستانی من( از این ور سالن) و صدای دیکتاتور واقعی موسوی و خاتمی (از اون ور سالن ). خلاصه بچه ها همه ی حنجرشونا گذاشتن تا حسابی از ایشون پذیرایی بشه .&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357368593750.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  این وسط  نارنگی های سلف هم با کمال از خود گذشتگی نخوردن و نگه داشتن برای آخرای مراسم و دو دستی تقدیم این آقای با فرهنگ کردن . برای بر طرف شدن خشی که در نتیجه فریاد های از عمق وجود این آقا در صداش ایجاد شده بود . بچه ها دلشون سوخت و چندتا بطری آب معدنی هم هوایی دادن تا از تشنگی تلف نشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357252343750.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   دیگه بچه ها خسته شده بودن و می خواستن یه تنوعی ایجاد کنن .شروع کردن به &quot;صفار باید برقصه گفتن&quot;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt; خلاصه هر کاری کردن نرقیصید.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;       نزدیکا ی ساعت ۹ بود و از اونجایی که همه احساس کردیم ساعت این آقا ممکنه خوابش برده باشه  بچه ها تصمیم گرفتن با لنگه کفش پایان مراسم رو به ایشون گوشزد کنن و یه خداحافظی به یاد موندنی با جملات صمیمانه ای نظیر &quot; صفار برو گ م ش و &quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اتوبوسای دانشگاه هم از دست بچه های پر از انرژی در امان نموندن.    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;    چند روز پیش هم انتخابات شورای صنفی بود که ما نمی دونستیم قرار شده کسی نره رای بده که باطل بشه ُ ولی از اونجای که از رای دادن دل خوشی نداشتیم نرفتیم . همه به دست و پا اوفتاده بودن که تورو خدا بیاید رای بدین وگرنه باطل می شه .کسی نرفت ولی نمی دونم چی شد که باطل نشد. شما میدونین؟ اصلا فکر بد نکنیداااااااا... .! چون خبر نامه ی دانشگاه اعلام کرد که هیچ گونه تخلفی در این زمینه صورت نگرفته (!) و انتخابات در سلامت کامل (!) مثل همه ی انتخابات کشوری (؟!)انجتام شده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        &lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357671718750.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357780000000.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357666562500.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357661250000.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم عکس درگیری کوچیکی که اول مراسم پیش اومد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941357241718750.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=largeImage style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; height=400 src=&quot;http://www.bornanews.com/Images/News/Larg_Pic/27-8-1388/IMAGE633941358041406250.jpg&quot; onload=&quot;$(&apos;loadingImage&apos;).style.display=&apos;none&apos;;&quot; align=absMiddle vspace=5px&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>dokhtare-khak</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سعد آباد</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>اردوی ۵شنبه: سعد آباد
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     از طرف دانشگاه اردویی برای سعد آباد گذاشتند، منم برای روز تولد به عنوان کادو ی خودم به خودم ،توی این اردو شرکت کردم. تعریف آنجا را زیاد شنیده بودم ، ولی شنیدن کی بود مانند دیدن ؟! باغی که کاخ ها در آن قرار داشتند خیلی زیبا بود ، آنقدر که من ترجیح دادم به جای گوش دادن به موزیک اون هم با هندز فری ، اون زیبایی رو تماشا کنم، تا اولین کاخی که دیدن کردیم کلی راه بود، اول دروازه ای بود و بعد یک حوض لاجوردی که شیری غران و با ابهت در وسط آن نعره می کشید ،وزن چراغ ها ی اطراف را چهار شیر تحمل می کردند نمای خارجی کاخ کمی تخریب شده بود ، به خصوص اطراف پنجره ها ،در داخل کاخ از همه بیشتر تقارن من رو مجذوب خودش کرده بود ، همه چیز در تقارن خلاصه می شد از طرح روی در ها گرفته تا مجسمه ها و چیدمان مبلمان ، فرش هایی زیبا که بروی برخی از آن ها نام پهلوی بافته شده بود . اگر خوب نگاه می کردی در هر شیی تصویری از آن شیر غران می یافتی دستگیره ها مانند دم و گاهی پای شیر بودند ، پایه مبل ها مانند پاهای شیر با استقامت و تصویر رو ی در ها از شاهنامه گرفته شده بود . مجسمه ی بسیار زیبایی از آرش کانگیر هم در مقابل کاخ اصلی قرار داشت  . همه چیز زیبا بود و من احساسی شبیه غرور می کردم و قتی بر روی آن سنگفرش ها قدم بر می داشتم  و زیبا تر از همه این که در میان این همه تازگی من اصلا احساس غریبی نمی کردم ،انگار سال ها بود که آن جا را دیده بودم و با آن ها زندگی کرده بودم . آن جا هم قسمتی از تاریخ ایران بود ، تاریخی که داشت فرسوده می شد ، نمی دانم کی ولی این گذشته زیبا هم همچون پاسارگاد شاید روزی از رطوبت سد نم بکشد و یا همچون اصفهان در مسیر مترو قرار گیرد . عکس های زیبایی را گرفتم ولی متاسفانه کامپیوتر اینجا اجازه ی انتقال فایل را فقط به مدیران می دهد . در اولین فرصت تصاویر را روی وب می گذارم.  به امیدی ایرانی دموکراتیک. فعلا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 14:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>dokhtare-khak</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>                                                      به نام خدا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     بعد از ۲ سال درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن ، فکر می کنم الان یه وقت آزاد دارم برای نوشتن، برای نوشتن تمام چیز هایی که این ۲ سال جایی برای گفتنشون پیدا نمی کردم ، هرچند از این درس خوندن ناراضی نیستم  و خوشبختانه زحمتام نتیجه داد و الان یه عنوان یک دانشجو دارم می نویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      ۲۱ آبان یعنی پنج شنبه ی هفته ی گذشته تولدم بود و جاتون خالی یه جشن ۵ نفره قشنگ با دوستام گرفتم ، من معمولا هر سال روز تولدم دست به یه کار جدید  میزنم ، امسال تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کنم عکسای جشن تولد بمونه برای پست بعدی الان همراهم نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرم‌تان باد ای خداوندانِ قدرت!&lt;BR&gt;بس‌کنید&lt;BR&gt;بس‌کنید از این همه ظلم و قساوت&lt;BR&gt;بس کنید&lt;BR&gt;ای نگهبانانِ آزادی&lt;BR&gt;نگه‌دارانِ صلح&lt;BR&gt;ای جهان را لطف‌تان تا قعرِ دوزخ رهنمون&lt;BR&gt;سربِ داغ است این‌که می‌بارید بر دل‌هایِ مردم، سربِ داغ&lt;BR&gt;موجِ خون است این‌که می‌رانید بر آن، کشتی‌یِ خودکامگی، موجِ خون&lt;BR&gt;گر نه کورید و نه کر&lt;BR&gt;گر مسلسل‌هایتان یک لحظه ساکت می‌شوند&lt;BR&gt;بشنوید و بنگرید&lt;BR&gt;بشنوید این وایِ مادرهایِ جان‌‌آزرده است&lt;BR&gt;کاندرین شب‌هایِ وحشت، سوگواری‌می‌کنند&lt;BR&gt;بشنوید این بانگِ فرزندانِ مادرمرده است&lt;BR&gt;کز ستم‌هایِ شما هر گوشه زاری‌می‌کنند&lt;BR&gt;بنگرید این کشت‌زاران را که مزدوران‌ِتان&lt;BR&gt;روز و شب با خونِ مردم آبیاری‌می‌کنند&lt;BR&gt;بنگرید این خلقِ عالم را که دندان بر جگر، بیدادِتان را بردباری‌می‌کنند&lt;BR&gt;دست‌ها از دست‌ِتان ای سنگ‌چشمان بر خداست&lt;BR&gt;گرچه می‌دانم&lt;BR&gt;آن‌چه بیداری ندارد خوابِ مرگِ بی‌گناهان است، وجدانِ شماست&lt;BR&gt;با تمامِ اشک‌های‌ام باز نومیدانه خواهش‌می‌کنم&lt;BR&gt;بس‌کنید&lt;BR&gt;بس‌کنید&lt;BR&gt;فکرِ مادرهایِ دلواپس کنید&lt;BR&gt;رحم بر این غنچه‌هایِ نازکِ نورس کنید&lt;BR&gt;بس‌کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد راجع به خیلی چیزا بنویسم ، خیلی ایده دارم ، امیدوارم بتونم ، امیدوارم با نظراتون کمکم کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>dokhtare-khak</dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنکور!</title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;  این روزا خیلی سر ما دو تا شلوغ شده ، تمام فکر و ذکرمون شده درس و کتاب و نکته و تست و ... ، کنکور ! از این که این قدر دیر به دیر آپ می کنیم معذرت و باید بگم که از این به بعد دیر تر هم می شه ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ! ( امیدوارم این تلاشی که داریم برای کنکور می کنیم نتیجه ی خوبی داشته باشه! )&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;
&lt;P&gt; دوستای گلم تا (راستش نمی دونم تا کی ؟! ) &lt;FONT color=#ff9933 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خدا حافظ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;+ هنوز هم نمی دونم چرا می دونم ؛ولی خوشحالم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 02 Oct 2007 17:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=175</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;هفت شهر عشق &lt;FONT color=#ff9933&gt;= &lt;/FONT&gt;هفت خان رستم&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;+من خیلی این ترکیب ، هفت شهر عشق ، رو شنیده بودم ، ولی خوب ، فقط در حد یه اسم می دونستم که چیه ، چند روز پیش یکی از دوستام برام توضیح کاملشا میل کرده بود ، آقا عجب چیزیه این هفت شهر عشق ! ،خوب بود به جاش می ذاشتن، هفت خان رستم !!! باور کنید وقتی خوندمش با تمام وجودم به جای مجنون فریاد کشیدم ، عجب بی نوایی بوده اوووووون!!! واقعانا ، ببین احساس آدما چقدر پاک بوده اون موقعا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این سخن ناقص بماند و بی قرار&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;دل ندارم ، بی دلم ، معذور دار &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;خوب از اون موقع گفتن، دل می خواد ، از الان گفتن که دیگه دل نمی خواد ، فقط کافیه یه کمی با خالی بندیای امروزی آشنا باشی(خود کشی کردم و بیمارستانم و...) و یه چند تا لغت هم یاد بگیری !!! (عزیزم و هانی و ...)* &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;+ امروز یه راننده آژانس جالب به پستم خورد ، از حرف زدنش معلوم بود که آدم پریه ، شروع کرد از علم و ادب صحبت کردن ، یه بیت شعر می گفت ، دو بند نثر ، از هر دری گفت ، خلاصه کلاس اخلاق داشتم از مدرسه تا خونه ! یه تنوعی بود . هر چی بود ، بهتر از اون گوپس گوپس آهنگای بی سر و ته رپ اون دیروزی بود !!! &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;ولی کلا از حرفاش خوشم اومد!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;-------------&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 11pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;* : واقعا پوزش منا بپذیرید از این که اگه توضیحاتم ناقصه ، بی تجربگی و هزار درد سر ! شما به بزرگی خودتون ببخشید! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Sep 2007 16:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=174</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT color=#666666&gt;وباران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اسم وبلاگ یکی از بچه ها چقدر قشنگ بود : (&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;فرزند اشتباه زمان&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#666666&gt;)!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Sep 2007 14:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dokhtare-khak&amp;postid=173</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://dokhtare-khak.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
