دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !
حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟! مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟! خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!
من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!
------------
*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !