تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!! -

احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه  ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2  .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .

تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن  . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....

دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم  آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط ندا |