تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!! -

   بودن کوتاه تر از نبودن بود ، و نبودن ، بی انتها ، نبودنی از نهایت بودن تا بی نهایت ها. نبودن رو به سو ی همیشه ها داشت و بودن ،برده ی زمان بود و پرده ی حقیقت ،  سر فرود آورده بود بر قبله ی فنا ، شهادت می داد ، مرگ را، و حکم سکوت می داد صدا را .

    زمان ، حکم مرگ بودن را  به مهر حقیقت آغشت ، و بودن به آغاز جاودانگی ره یافت . و بودن به نبودن پیوست ، و رفت و رفت و رفت ،از نهایت خود گذشت و هیچ گاه به نهایت نبودن نرسید !

    و چه شیرین است نبودن را در بودن زیستن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:53 توسط ندا |