پگاه مرسی بابت این پست ، خیلی جالب بود ولی خوب نباید یه طرفه هم قضاوت کرد ، نمی گم کشتن و از بین بردن ارزش های انسانی کار درستی هست ، ولی وقتی انسان نسبت به چیزی که بهش اعتقاد داره تعصب خشک و کور پیدا کنه ، برای مقابله با کسانی که با اون نیستن ، بلافاصله موضع می گیره ، بدونه در نظر گرفتنه این که آیا اون کسی که با اون نیست ، علیه اونه؟!!! به قوله یکی دوستای وب نویسمون (محمد رضا) ایرانی ها از سیستم صفر یک پیروی می کنن و توی ذهنشون دو گزینه بیش تر نیست ، خوب یا بد ، دوست یا دشمن، من توی این جمله به جای ایرانی ها، لغت متعصبین رو جایگزین می کنم ! وقتی آدمی میگه من به دینی اعتقاد دارم ، همین که به این باور رسید ، دیگه تلاش برای یافتن حقیقت رو کنار می ذاره و با جملات کلیشه ای که بهش یاد دادن زندگی می کنه، از عقیدش دفاع می کنه در حالی که نمی دونه چیه، این جملات رو به نسل بعد از خودش مثل ویروسی منتقل می کنه و با این کارش بزرگ ترین ظلم رو نسبت به او نها انجام میده، و هیچ وقت به حقیقت چیزی که داره ستایش می کنه و به اصل چیزی که فکر می کنه بهش اعتقاد داره ، نمی رسه ! و نتیجه اش همینه که می بینیم ،ادیان یکی پس از دیگری به تباهی کشیده شدن ، می کشن و کشته می شن بدون که بدونن سود این کشتن ها و مردن ها جیب چه کسانی رو پر می کنه، می جنگن بدونه این که بدونن چرا می جنگن ، جنگ شاید در قرن ۳ یا ۴ هجری به کشته شدن ۱۰۰ و ۲۰۰ یا اصلا ۲۰۰۰۰۰ نفر می انجامید ولی جنگ در عصر حاضر با تباهی میلیون ها میلیون آدم همراهِ، قرآن دستور داد بجنگید با مشرکان ، ولی گفت در اون قرن، برای مقابله با قوم وحشی عرب بجنگید نه با انسان صلح طلب امروز !!! متاسفانه ایرانی ها هنوز پیرو این اصول هستند! دوره ی جنگیدن تموم شده ، وقت صلح جهانیه !
من هم نمی گم که تو اشتباه می گی پگاه عزیز ، حق بهت می دم که این طور قضاوت کنی ! ولی اینا بدون که در هر دین و مذهبی در هر فکر و عقیده ای دور شدن از حقیقت باعث تباهی انسانیت شده ، مگه جنگ های صلیبی نبود در زمان مسیحیت؟ مگه جنگ بین حزب های (...) نبود در ایران؟! اعتقادات رو محکوم نکن ، اونی که به اصل رسیده به این فرعیات کاری نداره ، انسان باید به خودش ایمان بیاره و حقیقت زندگی و زمان برسه! ولی تا وقتی که قدرت به دست این سود جویان است و زیر دستانشان این جماعت طوطی صفت ، وضع همین است که هست ! امروز فیلم جالبی دیدم که خیلی به موضوعی که گفتم مربوط می شه. رباطی بود به نام رباط شماره ی ۵ که بر عکس بقیه رباط ها احساس داشت و از برنامه های از پیش تعیین شده ای که انسان ها براش تنظیم کرده بودن پیروی نمی کرد ، خودش خودشا تعمیر می کرد و تصمیم می گرفت و ابتکار و خلاقیت داشت ، هر وقت که دوست داشت می خندید و هر وقت که دوست داشت حرف می زد ، می دونی ، می خوام بگم آدما شدن مثل رباط ها البته نه این رباط ، آدما شدن مثل رباط های معمولی دیگه و ازبرنامه ای که دیگران براشون تعیین کردن پیروی می کنن ، و در انجام اون برنامه مسرانه جلو می رن ، بدونه این که بدونن این کاری که انجام میدن چه جور کاریه ، اما این رباطی که توی این فیلم تغییر کرد - درسته که فیلم بود - ولی نشون می ده که آدماها هم می تونن تغییر کنن و از این زندگیه خاکستری بیرون بیان ولی باید خودشون هم بخوان و باور داشته باشن که (زنده هستن) درست مثل همون حرفی که اون رباط زد ، و در آخر هم با وجود اون همه دشمنی که می خواستن بکشنش، تونست به همه ثابت کنه که زنده است !!! دیگه حالا خودت قضاوت کن !
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:16 توسط ندا
|