رویای زیبای من
هر شب
با رقص شعله ها میرقصید
و باد
دیوانه ی خاموشی
هر شب
نفرت انگیز ترین ترانه خود را ساز میکرد
هر شب
شمع رویا ی زیبایم را خاموش میکرد!
سال ها پیش درخیال همین شعله ها پرواز بود
حالا...
میینی؟!
دست هاشان خالیست!
و من
سال هاست
به آشفته حالی این روز ها میخندم!
به آرامش احمقانه ی ثانیه ها!
بالاخره در چندمین دقیقه ی ساعتی مبهم
او هم در برگه های حادثه نوشته خواهد شد
و ورق خواهد خورد
بگذار دعوتت کنم به سکوت.
بهتر از پریشانی جملات نیمه نیمه و
تکلم رنگ پریده و وحشت زده ی"نمی دانم"هاست!
میدانی....
اینجا دنیای حقیقت های خسته است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:17 توسط پگاه
|
تناقض
روز ازل
قافیه های تلنبار شده
نماز گذار را دیدی
مرد روحانی ، در پوششی سیاه و سفید
چه می خواهد بگوید؟
می گویند (( چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان ))
(( با این وجود به برادر دینی ات صدمه نزن ))
این تناقض است و خارج از محدوده فهم
اکنون خود را فریب می دهم تا بیاسایم
روحم را ستایش می کنم
تا از روح القدس ، روح پاک دور نمانم
ارواح مقدس به مرور در تاریکی محو می شوند...
کابوس!طناب حلقه شده دار!
محال است به بهشت راه پیدا کنی
انسانهای بد! شادمانه فریاد بکشید
و کسی را بنگرید که می گرید
روز ازل...
انبوهی از قافیه ها...
مذهب لازمه عشق است
این تناقض است و خارج از محدوده فهم...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط پگاه
|
دلم تنگ است ..از دیدار کسی می آیم , "من او را دیدم" ,او مرا ندید
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:46 توسط پگاه
|
این زمان ِ بیرحم
این زمانه ی گیج
چه زود چین به آئینه می دهد
و رگه های سفید بر مو
به کوری ِ چشمش
هنوز هم
ترانه های کودکانه می نویسم
خرده مگیرید
ما بزرگ شده های کوچک هستیم
با خیال هایی رقصان
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط پگاه
|
يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .
ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفته
پس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِپطرس رفته و خبر داد.
هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت ولي
جسد ِ عيسي آنجا نبود . كفن ِخالي ِ او آنجا بود .
سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .
يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .
همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد و
دو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.
فرشته ها پرسيدند : مريم براي چه گريه ميكني ؟
جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !
ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد : براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟
مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.
صدا گفت : مريم !
مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !
عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كه
من ، اكنون به نزد ِپدر خود و پدر شما ؛ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !
مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !
عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .
ناگهان ، عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گردد
سپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .
آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .
اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .
.
بر گرفته از
انجيل يوحنا (عهد جديد )
سوره 20
آيه هاي 1 تا 24
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط پگاه
|
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.
كاش كاش كاش...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:33 توسط پگاه
|
اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن !و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:0 توسط پگاه
|
آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟
چند تا سوال بپرسم؟
بریدن سر یک آدم حالا از هر اعتقاد و مسلکی جلوی چشم شما چه حالی بهتان می دهد؟
لت و پار شدن یک آدم زنده در یک انفجار چه حالی به شما می دهد؟
بریدن اعضای بدن یک آدم حالا به هر دلیلی چه حالی به شما می دهد؟ اگر خود شما قرار باشد اینکار را بکنید چه؟
همین بحث را در ذهنتان باز کنید و به کشتن وشلاق زدن و اعدام کردن و با سنگ کشتن و همه ی اینها برسید.
شاید همه موافق باشند که در حالت عادی وقتی ذهن آدمی با مسائلی مثل مذهب، اعتقاد، قانون و … درگیر نباشد از تمام این اعمال نفرت دارد.
راستی مذهب چه می کند که آدمها خیلی راحت دست به این اعمال می زنند وبه جای آنکه کابوس ببینند و خوابشان نبرد کلی هم از اینکه به بهشت خواهند رفت خوشحال می شوند.
لطفا سریع هم موضع نگیرید که نه این مشکل آدمهاست مشکل مذهب نیست. دستور کشتن یا مثله کردن یعنی بریدن دست و پای آدمها صرفا به خاطر مسلمان نبودنشان (مشرک بودن)در قرآن مسلمانها آمده است. خوب آدمی را چه می شود که در حالت عادی از این عمل تنفر دارد اما اگر دستور خدا باشد آنرا انجام می دهد؟ آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟
مراجع :
آیه 4 سوره ی محمد: چون با کافران رو برو شوید باید آنها را گردن بزنید…
آیه ی 12 سوره ی انفال : همانا من ترس در دل کافران می اندازم تا گردنهایشان را بزنید و همه انگشتانشان را قطع کنید…
آیه های 190 تا 193 سوره انفال: هرجا مشرکین را یافتید بکشید و از شهر و دیارشان برانید
و البته آیات بیشتری که حال و حوصله نوشتنشان را ندارم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:36 توسط پگاه
|
سالهــــا دل طلب جــام جـم از مـــــا میکـــــرد
وآنچــه خـود داشت ز بیگانــــــه تمنــا میکـــرد
گوهــری کـز صدف کــون و مکان بیـــرونسـت
طلب از گـــم شده گان لــب دریــــــا میکــــــرد
مشکل خـــویش بر پیـر مغـــــان بــــــردم دوش
گـــو به تائیــد نظـــر حــــــل معمـــــا میکــــرد
دیــدمش خــرم و خنـــدان قـــدح بـــــاده بــدست
و انــدر آن آینـــــه صـــــد گـونه تمـــاشا میکرد
گفتم این جــــام جهــــان بین به تو کی داد حکیـم
گفت آنـــروز که این گنبــــد مینـــــــا میکــــــرد
بیــــدلی در همــــه احـــوال خــــدا با او بــــــود
او نمیــــدیدش و از دور خــــــــدایــــــا میکـــرد
این همــــه شعبــدهء خویش کــــــه میکــرد اینجا
سامــری پیش عصــا و یـد بیضــــا میکــــــــــرد
گفت آن یــار کــز و گشت ســــر دار بلنـــــــــــد
جــرمش این بــود که اسرار هــــــــویدا میکـــرد
فیض روح القــدس ار باز مــــــــدد فـــرمایــــــد
دیگـــــران هـــم بکننـــــــد آنچـــه مسیحــا میکرد
گفتمش سلسلـــه زلــف بتــان از پـــــــــی چیـست
گفـت حــــافظ گلـــــــه از دی شیــــدا میکـــــــرد
تقدیم به ندا و تمامی دوستان خوب به خصوص محمدرضا .
شاید این شعر زندگی خیلی ها رو عوض کرده و خواهد کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 14:21 توسط پگاه
|
یاد باد آن روزگاران قدیم زندگانی خوشتر از افسانه بود قصه در قصه فقط مهرو وفا بلبل و عطر گل وپروانه بود عشق ودل غرقه به دنیای امید روز وشب مست مّی و پیمانه بود یاد بادا شعر سبز زندگی با خزان سینه ها بیگانه بود
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:2 توسط پگاه
|
همه چیز را از من بگیر خنده ات را نه! خنده ای که شکوه پرباری را در شب کویر دلم برپا می کند و به آینده ایی می نگرد که ناجی سایه های بی سایه ی آینده اند . زندگی را با همه ی غم هایش خواهند گذراند ٬ خستگی را از چهره ی رنجور عابر خواهم شناخت گویا از زندگی شانه خالی کرده و خواهان ترک میدان است. هیچ کس تو را نخواهد شناخت تنها خواهی بود بدون تعلق ٬ اما تنهایت نمی گذارند نگاه های سود جویانه ! از نا خلفی های روزگار است چون ایجاد کرد حیات را برای حیات بخشیدن ولی بخشایشی نداشت. اشک هایت را خریدارند با بوی خیانت و رایحه ی خون ولی می خرمشان با سبد سبد الطاف شاعرانه و دریایی از دل پر خونت می سازم تا مبادا مرا با دیگران یکی کنی !!! نخواهم بود در این دیار که نیست دور از دمنا . حرفی نخواهم زد فقط حیاتی خواهم کرد در طول مردنم.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:3 توسط پگاه
|
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد

+
نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:49 توسط پگاه
|
مرگ را به قسمی تقسیم کن که لحظه ای بخندی و لحظه ای گریه کنی به حال شبنم هایی بر چشمان معصوم دگران.فلسفه ای شورانگیز است مرگ٬ مرگ طغیان رودخانه ای در اعماق خشکی است.مرگ قطره اشکی که مرگ انسانی خواهد بود. قطره اشکی که زندگی می بخشد ٬ گاه شادی و گاه غم را نشانه ای است. پر از احساسات طغیان شده. آن قدر گران است که با هیچ چیز تاوان آن پرداخت نخواهد شد. مرگ مسیری به سوی تکاملی خواهد بود بی قید و شرط٬ پر از خطرات و پر از جنون.
مرگی که مرا به قسمی دیگر و به جایی دور از دسترس همه ی آدم ها خواهد کشاند و به انسان هایی دیگر متعلق خواهد کرد.مرگ پر از فریاد های معصومانه ی یک روح است. روحی که در کالبد آدمی زجر آدمیان را می کشد و هیچ نمی گوید. روح من خداست ٬ خدایی که دارم پر ز قدرت ولی خودش هیچ کس را مانند خود دارا نیست.
مرگ مهر انگیز خواهد بود برای آدم هایی که کالبدو برایشان ارزش داشته نه خدایم. شور انگیز خواهد بود برای کسانی که خدایم را دوست داشتند. از روزگاران خواهم گذشت زیرا قانونی است برای خود گذاشتن و گذشتن. روزگاری که با همه ی مشغله هایش سکوتی را در من بر انگیخت تا فکر کنم درباره ی چیزی که نمی بایست فکر کرد درباره اش
+
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:11 توسط پگاه
|
پایان بی آغاز را نوشتم تا بگویم خداحافظ!
خداحافظی با تمام وجود٬ خداحافظی که حافظه ای بر جای نخواهد گذاشت.
اینک این پایانی سرشار از زندگی خواهد بود٬ همراه با تبسم ها و خنده های کودکانه اش٬
بازی کودکانه با خدا بود که گاه او قهر می کرد و گاه من.بازی که من جانانه باختم و او چیره شد.
اکنون به جایی رسانیدم که لذت خواهم برد بر زندگی بر گستره ی هستی٬ احساسی بود که بی احساس بود٬ احساسی که گو یا نبود.
میخواهم مانند پیکره ای تراشیده ٬ پیر و با تجربه زندگی را سرشار از عشق و محبت بتراشم٬ می خواهم دست زندگی را در دستانم بفشارم٬ سلام و عطری خاطره انگیز را به تمام قلعه های غرور و لاف بگویم تا ویران گردند.
از آن خداحافظی متشکرم که سلامی دوباره را به من بخشید.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:32 توسط پگاه
|
آن گاه که در فراسوی غروبش ٬ غروب کردم بدو گفتم دگر طلوعی نخواهم داشت ٬ سنگ ها به حالش گریستند . گفت: سنگ ها می گریند و تو دریغ از گذاشتن شبنمی بر گلبرگ ؟!! لبخنده ای بر لبانم رویید و بدو گفتم: سوگند یاد خواهم کرد به حرمت چشمانت تا گر مردم کسی نبود در این قلبم.
سوگند ها یاد کرده ام با این جهان ٬ اما جهان هیچ سوگندی یاد نکرد با من٬ بل زد و سوگند هایم را شکست ! مرامی در وجودش نداشت! سرشار بود از نفسی خودخواه...می گفتند روزگار به تو خواهد آموخت آنچه نیاموخته ای...گویا یقینی بود در زندگی ایشان نه من...گر زندگی کردم و روزگار گذرانیدم به دو دیده ندیدم و با چشم دل زندگی را آغاز کردم...اکتفا به خود را تجربه خواهم کرد ...زین پس گوشه ای نشینم ٬ خدای متفاوتم را که با خدای شما زمین تا آسمان متفاوت است شکر گویم برای دمی و بازدمی...عاشق نخواهم شد زیرا به نفرت هایم معشوق هستم... چه نیازت است ای دل!!؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:49 توسط پگاه
|
سلام.
خداحافظ...
چیزی تازه اگر یافتید .
بر این دو اضافه کنید.
تا بل
باز شود این در گمشده بر دیوار!
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 توسط پگاه
|
بزن باران كه دين را دام كردند شكار خلق و صيد خام كردند بزن باران خدا بازيچه اي شد كه با آن كسب ننگ و نام كردند بزن باران بشوي آلودگي را ز دامان بلند روزگاران
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:12 توسط پگاه
|
پس این ها همه اسمش زندگی هست
دلتنگی ها.دل خوشی ها.ثانیه ها.دقیقه ها
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پا نشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشتیم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:10 توسط پگاه
|
من فلسفه ای دارم یا خالی یا لبریز...........
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:29 توسط پگاه
|
نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:20 توسط پگاه
|
سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
+
نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:17 توسط پگاه
|
هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:47 توسط پگاه
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:41 توسط پگاه
|
تو تنهایی قلبم یه شب نقش تو افتاد
مثل اینکه خداوند تو و عشقو به من داد
تو دلتنگی دنیا باهات عشقو شناختم
با این واژه خوشبخت همه دنیامو ساختم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
چی شد مستی چشمات چی شد باده ی نوشم
دیگه بی تو یه رسوای پریشون شده خونه به دوشم
هنوز عاشق و تنهای میخونه نشینم
دیگه بی تو یه دیوونم و دیوونم و دیوونه ترینم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
تو رو اندازه شبهای مستی دوست دارم
تو رو قد تموم ملک هستی دوست دارم
برایم این پریشون حالیایعنی عبادت
تو رو جانا تو رو جانا به حق بت پرستی دوست دارم
سفر کردی و چشمام دوتا چشمه ی اشکن
باهام عهد اگه بستی دیگه عهدتو نشکن
نگام مونده به راهت هنوزم که هنوزه
آخه دوست داره این دل که بسوزه
که بسوزه که بسوزه
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:54 توسط پگاه
|
حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چراغ برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:32 توسط پگاه
|
همان رنگ و همان روي همان برگ و همان بار همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هيچ نه افسرده ، كه افسردگي روي خورد آب ز پژمردگي دل ولي در پس اين چهره دلي نيست گرش برگ و بري هست ز آب و ز گلي نيست هم از دور ببينش به منظر بنشان و به نظاره بنشينش ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش مبويش كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند مبر دست به سويش كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:46 توسط پگاه
|
يه چيزي، همچين درست و حسابي، قلمبه شده روي اين دل بي صاحاب وامونده. توي اين زمونه اي كه اصل معلوم نيست كجاست و فرع شده اصل، بازي ميكنم توي يه بازي بزرگتري كه ازش بي خبرم. فقط مطمئنم که هست. بيشتر از اين نه زورم ميرسه كه بفهمم نه فرصتش پيش مياد. سهراب سپهري ، سهراب سپهري بود . کتاب داشت و پيام. اما من ... محمدم ... اما نه پيام آوردم و نه نشونه اي دارم. نه كتاب دارم و نه چيزي. ميخوام چشمهامو ببندم تا يه عالم بره توي ظلمات. مگه فرقي هم ميكنه ؟ هنوز چندتا کار مونده که بايد تموم بشه. اگه رخصت بدي ! بعدش ... فقط الان يه آرزو دارم . بگم ميشنوي ؟ ميام پيشت ، بهت ميگم. فقط قول بده بشنوي . يه جفت گوش ميخوام. يا نه . يه گوش هم کافيه. هيچي نميخوام بگي، فقط بشنو ... همين ! ميدوني ... اينجا شنيدن سخت شده. از حوصله بنده هات بيرونه . ولي باز عظمت و مرامتو شکر، که اونقدر بهم ياد دادي تا بتونم لااقل واسه شنيدن، کسي و جايي رو پيدا کنم. ميدونم ... همينم از سر ما زياد بود ... « کاش هرگز آن روز از درخت انجير پايين نيامده بودي ... کاش ! »
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:39 توسط پگاه
|
چقدر فرق کرده اي ! - خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز. - تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟ - دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه. - اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست. - قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني. - آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم. - خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه. - ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم. - اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست. - براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود. - مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي. - نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟ - چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟ - نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ . - همون موقع امانتت رو پس ميگيري. - کدوم امانت رو ؟ - سکوت همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت. باز هم يه عالم سوال بي جواب. خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم. چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره. مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست. خدا کنه راه درست ، همين باشه. بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب. آره ... گيرش ميارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:36 توسط پگاه
|
- مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه، ميترسم. حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم. از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده. تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم. از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه. ۲- صداش، رفاقت هميشگي رو نداشت. خيلي سخت ميشد توش صميميت قبل رو پيدا کرد. چشمهامو که بستم، دورها يه چيزايي ديدم که داشت از من دورتر ميشد. اگه خودش اينطور خواسته، پس حرفي ندارم. فقط ايکاش خودش رو براي کارهاي کوچيک و بي ارزشي که قبلا براش انجام دادم، مديون نميدونست. اون نميدونه که اگه فکر ميکنه مديون منه (اگه اينطور فکر ميکنه)، شايد براي سکوت من مديونه. ۳- دوباره رفتم پيش سهراب. وقتي دلم خيلي پر ميشه سر از اونجا در ميارم. يا نه... وقتي حرف دارم و کسي نميشنوه يا نيخواد بشنفه ، کوله بارم رو بر ميدارم. اونجا خوش نميگذره، اما خوب ميگذره. توي اونهمه همهمه، فرصتي بود تا من هم حرف بزنم. چقدر دلم ميسوخت. چه صبوره ، سنگ سفيد سهراب ! ۴- آهاي ! با توام ! برگشت و به من نگاه کرد. دست و پام رو گم کردم. آخه اون هيچ وقت بر نميگشت. چرا اينجوري نگاهم ميکرد ؟ مگه به من بدهکار نيست ؟ شايد من بهش بدهکارم ؟! اصلا چي ميخواستم بگم ؟! - ببخشيد ! مزاحم شدم ... شما کار خودتونو بکنيد ! برگشت و رفت و مثل هميشه، کار خودش رو کرد. و من هنوز يادم نمياد چرا صداش کردم. به هرحال... باز صداش ميکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط پگاه
|
سر گذشت من سر کذشتی بود که اشتباها از سر من گذشته بود و آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیزی می نویسد اشتباها آن را بر سر من نوشته بود....و من در سرنوشت خود سرگذشت خیلی از انسان ها را دیدم و از سرگذشت خود درباره ی خیلی از سرنوشتها خیلی چیزها شنیدم....و از همه ی این ها و همه ی آنها باور کنید خیلی چیزها فهمیدم.و سرنوشتها و سرگذشتها و سرنوشتها در قالب سرگذشت ها و سرگذشت ها در قالب سرنوشت هابه من یاد دادند که هرکس این چنین نبود گر چه خیال می کرد که هست و اگر چه وقعا بود ولی پای در گل رسوایی از کار افتاده و فرو ماند.افسوس که روز تولدم از یادم رفته............من را آوردند که بسوزم ..سوختم. آوردنم که بسازم ..ساختم.آوردنم که بگویم ..گفتم.ولی چه کار کنم که هرچه ساختم سوخت و هر چه سوختم بدل این لکاته هایی که فرمان زندگی من و امثال من در دستشان است تاثیر نکرده.
و من با وصف روزگر خود را گذرانیدم و در وصف این روزگار به این روز وصف ناپذیر مرکب یا شکسته ی زندگی خود را به سرزمین مردگان رازم.و فهمیدم که باید تو سری خورد و مرد ... باید تو سری زد و نشست باید نمک خورد و با کمال بی مروتی نمکدان را شکست...باید از راست نوشت و از چپ خواند از عقب نشست و از جلو راند قلبم زیر پایم بود و قلبم له شد و من زیر پای خودم جان دادم و همراه من همه ی عشق های من مردند و این اشک های من بودند که عشق مرا که ستارگانی بودند نیمه خاموش و تمام فراموش و کور در مجمع خاطرات گذشته به خاک سپردند.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط پگاه
|
هر گاه کسي را دوست مي داري اول رهايش کن اگر بسويت بازنگشت بدان که از اول هم متعلق به تو نبود. شکسپير
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:37 توسط پگاه
|
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم
بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:4 توسط پگاه
|
|
بنگر مادر... خوبرويان ظلمت چه بي هدف در كوچه خورشيد به بهانه سرنوشت سايه هاي از ياد رفته آدميت را با فرياد من انسانم لگدمال ميكنند. |
|
|
|
كوچه خورشيد آ نجاست كه زمان ايستاد ... كسي دل داد ... گلي رخ داد ... . انگشتان اوكه ديگر آرام و قرار ندارند پس از سالها خجالت از يكديگر را كنارگذاشته كليدهاي ماشين تحرير را همچون كلاويه پيانو به صدا درمي آورند تا بر پاكي كاغذ چنين بنگارند ..... با خاطرات گرم تو... |
|
|
|
|
|
|
|
كوچه خورشيد او انگار از همان نيم شبي آغاز شد كه مادر نگران و بيخواب بود مبادا طفلك بيدار شده سرد باشد يا گرسنه باشد اما او آسوده و آرام خوابي عميق به تن كرده بود و در حالي كه اوج عشق بشري را تجربه ميكرد زنگ ساعت بزرگ ميدان شهر را در نزديكي خانه پدري به خاطر ميسپرد. دوران كودكي چون باد ميگذرد و صحنه هاي خاطره انگيزسالهاي دور دست كه رفته رفته طعم زيتون به خود گرفته اند همچنان در نگاه او ميلغزند.او ميداند زماني كه شور و تحرك نو جواني او را از خانه دور كرده بود مادرش همواره نگران و بيخواب بود مبادا طفلك خفته باشد از دست رفته باشد. در حالي كه او كم كمك عشق را به دنيا ميفروخت و خود را مردي ميديد كه جلوه گاه روياهاي مادر است. |
|
|
|
او اندك اندك بزرگتر و عشق تا حدي كوچكتر شد كه ميان دو نگاه بشري جاي گرفت. هنوز هم گه گاه به كنار دريا ميرود تا امواج و صخره ها قصه شكستن دلهاي جوان را برايش باز گوكنند وميداند هر بار كه دريا را ترك ميكند به انديشه "سرنوشت چنين نوشت" خواهد خنديد... |
|
|
|
اكنون سالهاست اطاق چوبي كوچكي ميعادگاه افكار و خاطرات اوست. در خلوت خود دربهاي خيال را ميگشايد تا سايه هاي دست در دست آدميان را در خاموشي دلهاي ديوارهاي كهنه جستجوكند. مضبوهانه تلاش ميكند انديشه از هم گسيخته را با واقعيت پيرامون خود تطبيق دهد.خود را در مسيري ميبيند كه قبلا" نيز از آن گذشته است اما اين بار ميداند كه سايه هاي آدميت عاجزانه نظاره گر دستهاي خالي او خواهند بود. انتهاي كوچه در آن سوي خيال و زمان با لجاجت در تعقيب اوست و او كه ديگر پاي دويدن ندارد فرياد كشان يادها و لحظه هاي سبز را تمنا ميكند و ديوانه وار بر ديوار هايي ميكوبد كه خود آرزوهاي دوران كودكي بر آنها نوشته بود....... |
|
|
|

|
|
|
|
او خسته از چنين آشفتگي به خواب ميرود تا رويايي دير آشنا ذهن پريشانش را آرامش بخشد. بارها در خواب آن روز آفتابي را ديده بود كه درميان گلوله باران انگار هيچ نميبيند و نميشنود درست در ميان خطوط مقدم خودي و دشمن قدم زنان وجدان بيدار را به مناظره كشيده است.... چنين تصور ميكند كه زنجير سنگيني گامهايش را كوتاهتر و دشوارتر كرده است. او كه در اطاقك چوبي خود بار ها دايره كوچكي را نفس زنان پيموده و با هر دور گويي حلقه جديدي بر حلقه هاي دروغ حسد حسرت حرص آز و ريا تنيده ديگر اميد رهايي ندارد. او ميخواهد بداند چگونه انساني كه خاك پاك بوده سرشته به عشق حالي مزرع تيغ و خار گشته؟ ريشه هاي بي هدفش چرا ديگر در پي طراوت معرفت نيستند؟ آدمي با خود چه كرده است؟ آدميت كجاست؟ آه...... پلكهايش كه روي هم مي آيند انگار درب آهنين بزرگ و سنگيني به رويش بسته ميشود. اينك در گوشه اي از تاريكي بي انتهاي قفس تن آرزويي دارد... كاش ميتوانستيم از نو شروع كنيم... |
|
|
|
هراسان بي هدف در جنگلي خاموش و بهت زده بدنبال چيزي ميگردد... ناگهان رودخانه را ميبيند . اندكي درنگ... پس از سالها انتظار به اينجا رسيده است. پاهايش ديگر در زنجير نيستند و با گامهاي مصمم از مرز رود زمان عبور ميكند. آنسوي زمان دست و پا زنان از گل خيس بالا ميرود و دشتي بي انتها را ميبيند كه نسيمي آرام در آن جاريست. صداي دهل در دشت ميپيچد و از دور دست ناله شيپور جنگي كهن بگوش ميرسد. شيهه اسبان وحشت زده و زنگ زخمه شمشير تمامي آرامش و زيبايي دشت را بر هم ميزند و او خاموش و حيران چنين درميابد... از همان روزي كه تازيانه در مصر فرعوني هرم ميساخت و شلاق ديوار چين و از همان روزهايي كه سياهان را برده كردند و سرخها را در گور... آري در همان روزهاي ننگين دور آدميت مرده بود.... آدميت جز واژه اي مكرر بر زبان گنه آلود ما نيست. هر گوشه اين جهان كه بنگري ظلمي بر مظلومي رواست. صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است. |
|
|
|
او همواره خود را در ميان آدم نماهايي ميبيند كه با شور و هيجان اين قبيل حرفها را تشويق ميكنند. و در حالي كه به خنده ها و فريادهايشان خيره مانده است ميداند اين خنده هاي غمگين روزي به تبسمي شاد تبديل خواهد شد و عشق پيروز. آن روز ديگر دلهاي كوچك رويا پرست هرگز نخواهند شكست. |
اینم همون متلبی که گفته بودم.
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:40 توسط پگاه
|
بنگر مادر... خوبرويان ظلمت چه بي هدف در كوچه خورشيد به بهانه سرنوشت سايه هاي از ياد رفته آدميت را با فرياد من انسانم لگدمال ميكنند. كوچه خورشيد آ نجاست كه زمان ايستاد ... كسي دل داد ... گلي رخ داد ... . انگشتان اوكه ديگر آرام و قرار ندارند پس از سالها خجالت از يكديگر را كنارگذاشته كليدهاي ماشين تحرير را همچون كلاويه پيانو به صدا درمي آورند تا بر پاكي كاغذ چنين بنگارند ..... با خاطرات گرم تو.اکنون سالها گذشت و سایه ها دیگر طراوتی ندارندو.....
آری زندگی ما انسان ها وابسته به سایه ها شده . پس منتظر بقیه ی مطلب باشید.

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 10:52 توسط پگاه
|
ميگردم هنوز به دنبال سايه هامان سايه هائي دست در دست در دل ديوار كهنه يادم آمد سالها پيش در نگاه سايه ها آفتاب بود يادم آمد انگار دﻳو ﺑﻳداد زمان خواب بود اكنون ميگذرم بنگريد اي سايه ها مرا دستهايم خاليست اكنون پير و محزون كجائيد اي همنشينان يادها . . . لحظه ها . . . ديوارها
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:16 توسط پگاه
|
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسابي
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:24 توسط پگاه
|
سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:46 توسط پگاه
|
باز این ترانه ها را عشق است رقص سرخ بادپا را عشق است
عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است
ای از خانه ی زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است
ای از اب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش ای اهل همه جا را عشق است
ای قشنگ سازها اوازها روزهای بی عزا را عشق است
+
نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:38 توسط پگاه
|
نمی دونم چرا هروقت آدم دست نشانده می بینم یاد شاه میفتم.
گاهی فکر می کنم آدمهای دست نشانده همیشه یک صفت مشترک دارن.. شاید یجور سبکی و ناپختگی که در صداشون هست..
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 22:50 توسط پگاه
|
بعدِ این همه روز هم نشینی با یک دلقک، شما خوب می دانید پای شکسته یعنی چه. پای راستم خرد شده. بازوهایم شکسته. حتّی صورتی ندارم تا گریم لبخند رویش بیاید. انگار نمی توانم هیچ چیز بنویسم. هیچ واژه ای با من نمی رقصد. جورابهای رنگی را گذاشته ام توی آن چمدان مشکی رنگ (زیر کتابها). مابقی را هرچه هست می فروشم (شاید خریدار داشت). می روم جایی که هیچ نغمه و فریم و نوشته ای نیست. فقط خاک سرخ است و آفتاب سوزان... . یادم هست قول داده بودم این خانه را هیچ گاه برای همیشه ترک نکنم.
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 22:39 توسط پگاه
|