تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
  این روزا خیلی سر ما دو تا شلوغ شده ، تمام فکر و ذکرمون شده درس و کتاب و نکته و تست و ... ، کنکور ! از این که این قدر دیر به دیر آپ می کنیم معذرت و باید بگم که از این به بعد دیر تر هم می شه ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ! ( امیدوارم این تلاشی که داریم برای کنکور می کنیم نتیجه ی خوبی داشته باشه! )

 دوستای گلم تا (راستش نمی دونم تا کی ؟! ) خدا حافظ .

-------------------

+ هنوز هم نمی دونم چرا می دونم ؛ولی خوشحالم!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:37 توسط ندا |

هفت شهر عشق = هفت خان رستم

+من خیلی این ترکیب ، هفت شهر عشق ، رو شنیده بودم ، ولی خوب ، فقط در حد یه اسم می دونستم که چیه ، چند روز پیش یکی از دوستام برام توضیح کاملشا میل کرده بود ، آقا عجب چیزیه این هفت شهر عشق ! ،خوب بود به جاش می ذاشتن، هفت خان رستم !!! باور کنید وقتی خوندمش با تمام وجودم به جای مجنون فریاد کشیدم ، عجب بی نوایی بوده اوووووون!!! واقعانا ، ببین احساس آدما چقدر پاک بوده اون موقعا  ...

این سخن ناقص بماند و بی قرار       دل ندارم ، بی دلم ، معذور دار

 

خوب از اون موقع گفتن، دل می خواد ، از الان گفتن که دیگه دل نمی خواد ، فقط کافیه یه کمی با خالی بندیای امروزی آشنا باشی(خود کشی کردم و بیمارستانم و...) و یه چند تا لغت هم یاد بگیری !!! (عزیزم و هانی و ...)*

 + امروز یه راننده آژانس جالب به پستم خورد ، از حرف زدنش معلوم بود که آدم پریه ، شروع کرد از علم و ادب صحبت کردن ، یه بیت شعر می گفت ، دو بند نثر ، از هر دری گفت ، خلاصه کلاس اخلاق داشتم از مدرسه تا خونه ! یه تنوعی بود . هر چی بود ، بهتر از اون گوپس گوپس آهنگای بی سر و ته رپ اون دیروزی بود !!!  ولی کلا از حرفاش خوشم اومد!

 

 

-------------

* : واقعا پوزش منا بپذیرید از این که اگه توضیحاتم ناقصه ، بی تجربگی و هزار درد سر ! شما به بزرگی خودتون ببخشید!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:30 توسط ندا |

 وباران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

اسم وبلاگ یکی از بچه ها چقدر قشنگ بود : (فرزند اشتباه زمان )!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:10 توسط ندا |

کتاب تاریخ معاصر سوم هنوز نیومده ! فکر می کنم دارن اون هم عوض* می کنن! تاریخ چقدر بی دفاست ! می دونی ، نمی گم تاریخ دروغه ،تاریخ حقیقت غیر قابل انکاره، ولی خوب همیشه همه ی حقیقتش نقل نمی شه! هر گروهی ، فقط اون قسمتی رو که به نفعشه باز گو می کنه ،دروغ نمی گن ، فقط بعضی چیزا رو بیان نمی کنن!همین! البته بگذریم که کمی * اغراق هم چاشنیه کارشونه! و همین جانب داری هاست که اصل رو از بین می بره ! یاد ضمیمه ی مجله جام جم افتادم !

-----------

*: احتمالا دارن ویرایشش می کنن ، فکر می کنم جملاتی در گذشته بیان شده و اتفاقاتی در گذشته افتاده که خیلی به مذاقشون خوش نیومده!

*: دقت کن :کمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییـ...ـی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط ندا |

تردیدی است بین رفتن و موندن ، می شه رفت ، به خاطر خود ، یا این که موند ، به خاطر دیگران* .

دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !

حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟!  مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟!  خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!

من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!

------------

*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط ندا |

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند

كه كتاب رسالت شان

جز سياهه آن نام ها نبود

كه شهادت را

در سرگذشت خويش

مكرر كرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشيد سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.

تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند

كه قيام در خون تپيده اينان

چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -

هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!

بنگريد

تا چه گونه

بي آسمان و بي سرود

زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،

 

بنگريد!

بنگريد!

***

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند

كه فرياد درد ايشان

به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد

چنين بود:

« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند.

 

شور بختان را نيكفرجام

بردگان را آزاد و

نوميدان را اميدوار خواسته ايم

تا تبار يزداني انسان

سلطنت جاويدانش را

در قلمرو خاك

باز يابد.

 

كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد. »

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند.

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد.

 

گوري ماند و نوحه ئي.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:50 توسط ندا |

سجده نمی کنم در این زمین ، من سر فرود می آورم در فضا ؛ آنجا که هیچ جاذبه ای نیست تا پیشانی انسان را به زور به زمین بچسباند ! و آن وقت می توانم از او بپرسم که چرا تو باید آن نوشته ی زرین بر گردنت باشد ، ولی من* ، نه!!!

-----------------

*:من؟؟بی هیچ ایمانی؟؟؟ بی هیچ احساسی؟؟؟!!! شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------

 باید آرزو کنم ؟!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:15 توسط ندا |

خانه از پایبست ویران است            خواجه در فکر نقش ایوان است

چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))

-----------------------

*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )،  در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:54 توسط ندا |

 فیلتر شکن:

                                           http://www.proxypimps.com/ 

http://www.rapidcloak.com/

http://www.fastproxy.ws/

http://hideme.de/

http://www.jeepsia.com/

http://www.agitha.info/

http://www.berbo.info/

http://www.cuppa.info

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط ندا |

چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 13:49 توسط:شامل کل پستهايت ميشود..[عصباني]
..هي تو ..!
دينو مسلکت چيست !؟
.. يهودي يا مسيحي ..
..هه..! شايدم اسير جنس جسم خويشي..! از خاکي دختر خاک پس خاک پرستي از شدت جهل درون..!
ندانسته از روي ناداني به کمک قو يه لجبازي يا چاشنيه جهل درون به واسطه شيطان هر چه دلت ميخواهد مي نگاري بي آنکه تفکري عميق در آن داشته باشي..
عقايد کهنه و تاريخ مصرف گذشته ات فقط به درد هم کيشانت ميخورد و البته عمق بخشي به گمرهي درونت که وسعت دهد ميزان نادانيت را..
تکليف خودت روشن نما..
تو آزادي که هر سو ميخواهي بروي اما آگاه باش که اين راهي که ميروي جز’ به سامان سياهي چون زمينه بلاگفايت به جايي ختم نميشود..
..خود داني ..
 


اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه  نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد  (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از  آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!

سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ،  همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط ندا |

واقعا تا حالا برات این سوال پیش اومده که آدم کیه ؟
خدا کیه؟
و چند نفر به خاطر پرسیدن این سوال کشته شدن؟*
از همون موقع که یه خدای واحد بوده ،به اسمش آدم می کشتن ، توی هر کشور و توی هر دین و توی هر سیاستی ، بهانشون هم اینه که ما جست و جو گر حقیقتیم ، و رسیدن به حقیقت ، نیاز داره به قاتل . و قتی هم که تاریخ نوشته بشه ، همه ی اون قتالا قهرمان اند ، به همین سادگی ، هر چی بشیتر بکشی ، موندگار تری درست مثل هیتلر ، چرا راه دور می رم ، درست مثل ... شاید اگه دور و برتا یه نگاه بندازی ، متوجه منظورم بشی . ولی متاسفانه مردم به ندرت متوجه چیزایی که جلو چشمشونه می شن . باور کن ،تو خودت ، اگه یکی ازت بپرسه مانیتور کامپیوترت ، همین مانیتوری که الان جلوته ، چه شکلیه، می تونی بگی؟!، قول می دم تا قبل از اینکه بهش یه نگاه نندازی نمی تونی بگی که دقیقا چه شکلیه ! حالا خودت بگو ، روزی چند ساعت داری بهش نگاه می کنی؟! بگذریم ، در مورد حقیقت می گفتم ، شایدم در مورد دروغ ، واقعا ، اینکه ازروی دروغ به بهانه ی حقیقت آدما رو بازی بدن ، دروغه؟! یا حقیقت؟ از کجا باید فهمید که چی درسته ، چی غلط ؟! هیچ کس از هیچی مطمئن نیست ، همه ی زندگی مون روی "آیا" و " محال " می چرخه ، برای یکی شعر مولانا (همونی که در مورد اون فیل توی اون اتاق تاریکه ) را نقل کردم ، گفت این ماله کسیه که مطمئنِ حتما یه "فیل" توی اون اتاق هست ، چی باید بهش می گفتم؟! من که خودم به جز یه احساس دلیل دیگه ای براش نداشتم! واقعا باید اون شعر پناهی و از ته دل فریاد بزنم ، " آوردی حیرونم کنی که جی بشه؟!!!!مات و پریشونم کنی که چی بشه؟!!! "
حقیقت داره حقیقتا انکار می کنه ، مرگ داره زندگی رو توی انتظار خودش زجر کش می کنه ، اگه خیام درست گفته باشه چی؟ "خیام که می گفت دوزخی خواهد بود ، / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ." واقعا که اندوه زاست گریه ی خاموش ، دلم به حال آدما می سوزه ، به حال خودم ، به حال ساعت ، عدادای تقویم . این عقربه ها خسته نشدن از بس این دایره رو دور زدن؟! پس چرا واینمستن؟
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ، از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت
--------------------------------------------------------------------------------------------
* : از فیلم رمز داوینچی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط ندا |

احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه  ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2  .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .

تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن  . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....

دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم  آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط ندا |

.........

قرن انهدام گل ،

 رعشه بر اندام پل ،

 سمفونی از مرگ عشق ،

 توکلید تلخ صلح ،

 موسم حادثه ها

 قرن توبیخ صدا

 دوره ی ترویج کفر ،

 گریه در سوگ خدا !

 

          ***                                                                                

مثل حسی ابدی ،

 یا یه کابوس بدیع ،

 قرن بیست و یکمه

 اسم این تراژدی .

 

این یه قسمت از آهنگ تراژدی هاتف ، آهنگ خیلی قشنگیه ، هر چند باید گریه کرد ...

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:27 توسط ندا |

یک چند به کودکی به استاد شدیم

                              یک چند  ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

                           چون ابر بر امدیم و چون باد شدیم

خیام

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 22:48 توسط ندا |

   بودن کوتاه تر از نبودن بود ، و نبودن ، بی انتها ، نبودنی از نهایت بودن تا بی نهایت ها. نبودن رو به سو ی همیشه ها داشت و بودن ،برده ی زمان بود و پرده ی حقیقت ،  سر فرود آورده بود بر قبله ی فنا ، شهادت می داد ، مرگ را، و حکم سکوت می داد صدا را .

    زمان ، حکم مرگ بودن را  به مهر حقیقت آغشت ، و بودن به آغاز جاودانگی ره یافت . و بودن به نبودن پیوست ، و رفت و رفت و رفت ،از نهایت خود گذشت و هیچ گاه به نهایت نبودن نرسید !

    و چه شیرین است نبودن را در بودن زیستن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:53 توسط ندا |

 پگاه مرسی بابت این پست ، خیلی جالب بود ولی خوب نباید یه طرفه هم قضاوت کرد ، نمی گم کشتن و از بین بردن ارزش های انسانی کار درستی هست ، ولی وقتی انسان نسبت به چیزی که بهش اعتقاد داره تعصب خشک و کور پیدا کنه ، برای مقابله با کسانی که با اون نیستن ، بلافاصله موضع می گیره ، بدونه در نظر گرفتنه این که آیا اون کسی که با اون نیست ، علیه اونه؟!!! به قوله یکی دوستای وب نویسمون (محمد رضا) ایرانی ها از سیستم صفر  یک پیروی می کنن و توی ذهنشون دو گزینه بیش تر نیست ، خوب یا بد ، دوست یا دشمن، من توی این جمله به جای ایرانی ها، لغت متعصبین رو جایگزین می کنم ! وقتی آدمی میگه من به دینی اعتقاد دارم ، همین که به این باور رسید ، دیگه تلاش برای یافتن حقیقت رو کنار می ذاره و با جملات کلیشه ای که بهش یاد دادن زندگی می کنه، از  عقیدش دفاع می کنه در حالی که نمی دونه چیه، این جملات رو به نسل بعد از خودش مثل ویروسی منتقل می کنه و با این کارش بزرگ ترین ظلم رو نسبت به او نها انجام میده، و هیچ وقت به حقیقت چیزی که داره ستایش می کنه و به اصل چیزی که فکر می کنه بهش اعتقاد داره ، نمی رسه ! و نتیجه اش همینه که می بینیم ،ادیان یکی پس از دیگری به تباهی کشیده شدن ، می کشن و کشته می شن بدون که بدونن سود این کشتن ها و مردن ها جیب چه کسانی رو پر می کنه، می جنگن بدونه این که بدونن چرا می جنگن ، جنگ شاید در قرن ۳ یا ۴ هجری به کشته شدن ۱۰۰ و ۲۰۰ یا اصلا ۲۰۰۰۰۰ نفر می انجامید ولی جنگ در عصر حاضر با تباهی میلیون ها میلیون آدم همراهِ، قرآن دستور داد بجنگید با مشرکان ، ولی گفت در اون قرن، برای مقابله با قوم وحشی عرب بجنگید نه با انسان صلح طلب امروز !!!  متاسفانه ایرانی ها هنوز پیرو این اصول هستند! دوره ی جنگیدن تموم شده ، وقت صلح جهانیه !

  من هم نمی گم که تو اشتباه می گی پگاه عزیز ، حق بهت می دم که این طور قضاوت کنی ! ولی اینا بدون که در هر دین و مذهبی در هر فکر و عقیده ای دور شدن از حقیقت باعث تباهی انسانیت شده ، مگه جنگ های صلیبی نبود در زمان مسیحیت؟ مگه جنگ بین حزب های (...) نبود در ایران؟! اعتقادات رو محکوم نکن ، اونی که به اصل رسیده به این فرعیات کاری نداره ، انسان باید به خودش ایمان بیاره و حقیقت زندگی و زمان برسه! ولی تا وقتی که قدرت به دست این سود جویان است و زیر دستانشان این جماعت طوطی صفت ، وضع همین است که هست ! امروز فیلم جالبی دیدم که خیلی به موضوعی که گفتم مربوط می شه. رباطی بود به نام رباط شماره ی ۵ که بر عکس بقیه رباط ها احساس داشت و از برنامه های از پیش تعیین شده ای که انسان ها براش تنظیم کرده بودن پیروی نمی کرد ، خودش خودشا تعمیر می کرد و تصمیم می گرفت و ابتکار و خلاقیت داشت ، هر وقت که دوست داشت می خندید و هر وقت که دوست داشت حرف می زد ، می دونی ، می خوام بگم آدما شدن مثل رباط ها البته نه این رباط ، آدما شدن مثل رباط های معمولی دیگه و ازبرنامه ای که دیگران براشون تعیین کردن پیروی می کنن ، و در انجام اون برنامه مسرانه جلو می رن ، بدونه این که بدونن این کاری که انجام میدن چه جور کاریه ، اما این رباطی که توی این فیلم تغییر کرد - درسته که فیلم بود - ولی نشون می ده که آدماها هم می تونن تغییر کنن و از این زندگیه خاکستری بیرون بیان ولی باید خودشون هم بخوان و باور داشته باشن که (زنده هستن) درست مثل همون حرفی که اون رباط زد ، و در آخر هم با وجود اون همه دشمنی که می خواستن بکشنش، تونست به همه ثابت کنه که زنده است !!!  دیگه حالا خودت قضاوت کن !

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:16 توسط ندا |

افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه"

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:11 توسط ندا |

  هر گردی گردو می شه!

  من موندم که این مردم چشونه که همش دارن غر می زنن ؟! مملکت به این خوبی داریم (!!!)  ارازل و اوباش (؟!)رو که جمع کردن ، بنزین هم که به همه می رسه (؟!)پول اضافه هم ،به جای این که خرج تامین بنزین بشه ، خرج خودمون می شه (؟!) تازه ، روز به روز هم که داریم پیشرفت می کنیم (!) (نه دقت نکردی ببین ، داریم پیشرفت می کنیم ، توی پرورش معتاد یا پرورش دانشمند ، چه فرقی می کنه ! مهم پیش رفته! )

    مملکتمون تازه با کلاس هم هست ، مگه نمی دونی؟! ارازل و اوباشای ما با ارازل و اوباشای همه ی دنیا فرق داره!!!! ، همشون دانشجو هستن ، تازه هیچ کدومشون هم معتاد نیستن، نه ، خودت بگو ، این آخره با کلاسی نیست؟!!! . فقط پیش خودمون بمونه ها!، نمی دونم چرا وقتی آزادشون می کنن، همشون معتاد میشن؟!!! البته ! مطمئناً روش هایی که مسئولین عزیز(؟!!!!!!!) دارن استفاده می کنن هیچ گونه مشکلی نداره !

 علاوه بر همه ی این ها که گفتم ، یه نکته ی خیلی خیلی مهم هم هست اون هم اینه که کشور ما یک نمونه ی بارز از دمکراسیِ (؟!!!!!!!!!!!!) شک داری؟!!!!!!!!!  

    واقعاً یکی نیست بگه مملکت به این خوبی دارین ، دیگه چتونه؟!<<----------( به این می گن عشق به وطن )

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:34 توسط ندا |

چه احساسی داری وقتی داری از گرما آتیش می گیری ، کلاست دیر شده ، یه عالمه کتاب جزوه تو دستته ،تاکسی گیرت نمیاد ، بعد یه منکراتی بهت گیر بده که((مانتوت چرا این جوریه؟!!! ... موهات چرا اون جوریه ؟!!.....کیفت چرا این رنگیه ؟! ....این جا چرا ایستادی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...............................))

واقعا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 13:54 توسط ندا |

 

 

نور بودم در روز ، سایه بودم در شب ،

خود هستی بودم

روشن و رنگی و مرموز و دوام

من عفریته مرا افسون کرد،

من و از هستی خود بیرون کرد!

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود ،

خود فراموشی بود،

چرخ و چرخیدن خود با هستی،

حذر از دیدن خود در هستی،

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدی شد قصه ی هجر و وصال

آدمی مانده و آیا و محال

بی کران است دریا ،

    کوچکِ قایق من... .
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 16:35 توسط ندا |

نمی دونستم تنهایی یعنی چی ،

 حالا فهمیدم!

 نه ، عاشق نشدم ، فقط فهمیدم که هیچ وقت احساس و هدفی که خودم می خوام و خودم انتخاب کردم برای دیگران هیچ اهمیتی نداره ، و این کافی بود برای اینکه بفهمم چقدر تنهام !!! کاش می دونستم چرا دیگران فکر می کنن چیزی که اونا فکر می کنن باید برای من مهم باشه یا کاری که من می کنم باید مطابق میل اونا باشه !!! پگاه کاش الان این جا بودی ، خیلی بهت احتیاج دارم !!! کاش الان من این جا نبودم!!! کاش من ندا نبودم !!! کاش دنیا یه جور دیگه بود !!! کاش ... کاش... کاش...!!! کاش می شد زندگی تموم می شد!!! کاش همه ی اینا( کاش) نبود!

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 21:47 توسط ندا |

به سراغ من اگر می آیید ، پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا ،

پر قاصد هایی است که خبر می آرند،

از گل وا شده در دور ترین بوته ی خاک . 

روی شن ها هم ،

نقش سم اسب سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطش در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید .

آدم این جا تنها ست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:40 توسط ندا |

گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند.

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:34 توسط ندا |

  دلم برای آدمایی که نمی دونن می سوزه ! می دونی ، من اصلا از این جمله که می گن ((خوش به حال اونی که نمی دونه )) خوشم نمیاد. خیلی چیزا توی دنیا هست که ما هیچ وقته هیچ وقت کفششون* نمی کنیم ، حالا تصور کن چقدر اون چیزایی که می تونیم بدونیم کم هستن ، حالا فکر کن ببین چقدر بی ارزشیم اگه اون چیزای کم هم ندونیم !!! خیلی خوشحالم از این که هر چیزی هم ندونم ، این یکیا می دونم، و خیلی بدم میاد از کسایی که می دونن و انکار می کنن ، و خیلی متاسفم برای کسایی که نمی دونن !!! سعی کن رو دونسته هات تعصب نداشته باشی و در عین حال سعی کن هر چیزی رو به راحتی قبول نکنی !! شرط موفقیت آگاهی کامل هست!

  امروز که داشتم اطلاعات جدید رو search  می کردم ، دیدم چند تا از اون سایتا یی که ازشون دانلود می کنم رو فیلتر گذاشتن ، واقعا متاسفم واسه ی این آدمای ...! باور کنید برای گرفتن یه مقاله ی 10 خطی 2 ساعت پشت سیستم بودم ، آره دیگه ، اینه مملکتمون، دستر سی به سایتای (...) خیلی راحت تر از دستر سی به یه سایت علمیه !!! بعدشم ادعامون میشه که با تمدنیم ، ادعامون میشه که از نسل آراییم ، با استعدادیم ، به گذشتمون افتخار می کنیم ، به دانشمندایی که حتی صورت صحیح نوشتن اسماشونم بلد نیستیم ، امروز چی هستیم؟! هان؟! واقعا چی هستیم؟!

  دوباره معلوم نیست ایران با انگلیس چه مشکلی پیدا کرده که پای این سلمان رشدی بیچاره * رو کشیدن وسط ، خیلی جالبه ها !!! اینا خودشونم نمی دونن چشونه ، یه روز میان از یکی قدر دانی می کنن ، فردا حکم اعدامش صادر می شه پس فردا تبرئه می شه ، آخرشم می بینی تبعیدش کردن به فلان جا!

           -----------------------------------------------------------------------------------------

1.فکر نکنم فرقی بین کفش و کشف باشه ، هر دوتاش مال پاست ، حالا یا باش پیشرفت می کنی یا پس رفت ،یا مثل ایران در جا می زنی!

2. این جا  (بیچاره) ایهام داره ، هم به معنی ، بد شانس و بد اقبال ، هم به معنی کسی که از دست یه مشت آدم بی فهم و کم عقل ، چاره ای جز پناه بردن به دامن یکی دیگه نداره! که البته این هم بر می گرده به معنیه اول با این تفاوت که در قسمت اول خود شخص هم از کارش پشیمونه ولی در قسمت دوم شخص نه تنها پشیمون نیست بلکه خیلی هم احساس رضایت می کنه و منظور من همین معنی ثانویه هست! حالا دیگه این که ایهام داره یا نه رو باید یکی که تخصص داره تعیین کنه ، اصلا به من چه !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:26 توسط ندا |

امتحانا تموم شدن!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:1 توسط ندا |

در جواب به یکی از دوستان که به نام ((یه دوست)) کامنت گذاشته بود و هیچ آدرس و نشونی هم نذاشته. باید بگم ، درسته ، خاک بودن با خاکی بودن فرق داره ، ولی ما انسانیم و از خاک متولد شدیم ، و خدا ما رو این گونه خطاب می کند : (( ای فرزندان خاک...)) پس از جنس خاکیم ، خاکی بودن یعنی آغشته بودن به خاک ولی خاک بودن یعنی به حقیقت رسیدن ، رسیدن به اصل خودت ، منظورم از خاک همون بعد معنوی و نفسانیه ، برای همین اسم وبلاگ دختر خاک هست ! پس خاک باش ، نه خاکی !

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:34 توسط ندا |

خواستم همره سهراب روم،

و شوم دور از این خاک غریب،

افسوس !

قایقش پر شده بود ،

از تدبیر ،

از ادراک!

و برای پرسش ، جای نداشت!

قایقش رفت و پیوست به نور.

همه رفتند و من و من ماندیم،
من و این خاک غریب ،

که درآن پر شده از مرگ صدا!

خواستم سوتک خاک جسدی سرد شوم،

تا سکوت سخن زنده به گورش را فریاد زنم ،

هیهات!

چه کسی فوت کند این سوتک سرگردان را ؟!

منِ تنها چه کنم تنهایی؟!

چه گناهی کردم؟!

خواستم به کلیسا بروم.

واژه واژه ، همه ی خود را فریاد کنم ،

تا که بخشیده شوم.

پدر آنجا که نبود ....،!!!

اعترافم را به چه گوشی سپرم؟!!!...

***

او خودش می گفت ،که در آنجا

علف ها ، همه بی واسطه با خدا سخن می گویند!

رفتم .

و همان جا که پناهی می گفت ،

استادم!

ای پناهی ،

فریاد ، فریاد ، فریاد

علف آنجا که نبود؟!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:0 توسط ندا |

خاک بودم

آب همراهیم کرد و اومدم اینجا

وقتی این آب بخار بشه ،

دوباره میشم خاک.

این بار کجا میرم؟!!!

(دختر خاک)

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:15 توسط ندا |

در سرزمین قد کوتاهان

معیار های سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظام نامه قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:46 توسط ندا |

  بارون که میاد ، تازه اون موقع ست که حجم هوا رو حس می کنم! می دونی ، هوا همیشه هست ، ولی تا بارون نیاد نمی تونی احساس کنی چه حجمی داره نمی تونی متوجه بشی که چه قدر درش غرق شدی نمی تونی ، درست مثل خودمون! اونقدر با خودمون زندگی کردیم که اصلا یادمون رفته که وجود داریم! می دونی!!، ما به خودمون عادت کردیم ، به زندگی کردن ، به راه رفتن ، نفس کشیدن ، خوابیدن ، ...!!!! . از عادت کردن بدم میاد! ، می دونی چرا بارون رو خیلی دوست داریم، چون بهش عادت نکردیم!!! همونطور که اولین برف زمستون و خیلی دوست داریم ، همونطور که لحظه ی سال تحویل رو خیلی دوست داریم! ساعت همش داره حرکت می کنه ، خیلی وقتا شبا وقتی نگاش می کنی می بینی سه تا عقربه هاش رو ۱۲ ست ، چه فرقی می کنه اون شب ، شب۱/۱/... باشه ، یا ۱/۵/... یا ۶/۲/... یا ....؟؟؟!!!! عادت یعنی همین ! و این ، همون زندگی ماست! 

   میدونی تقریبا دو ماه پیش یه اتفاق خوب برای من و پگاه افتاد ، یه اتفاق خیلی خیلی خوب ، و همون اتفاق باعث شد که همه چیز عوض بشه ، یا نه! ، بهتر بگم که اون اتفاق باعث شد تا ما عوض بشیم!!!. هنوز زمین می چرخه ، هنوز ثانیه شمار حرکت میکنه ، هنوز بارون می باره ،...،! ولی اینا همه ، دیگه تکراری نیستن!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:2 توسط ندا |

برای اعتراف به کلیسا می روم،

رو در رو ی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم و

همه ی گناهان خود را یک جا اعتراف می کنم!

بخشیده خواهم شد،

 به یقین،

و علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط ندا |

سلام دوستان!

خیلی وقته که چیزی توی وب ننوشتم ، توی این کممدت بایداز دوست خوبم پگاه ممنون باشم که با متنای زیباش وب رو همراهی کرد! و همچنین از شما ها که اومدین به وب سر زدین و ما رو تنها نذاشتین!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:28 توسط ندا |

مرا وعده ی دیدار است با مرگ ، در سنگری فرو ریخته!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:54 توسط ندا |

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ، دلم می خواد بنویسم ، انگشتام دارن خمیازه می کشن ! خسته شدن! دلشون برای قلم تنگ شده ، مغزم بیشتر، دلم هم که ، نگو! ولی ، اصلا نمی تونم تمرکز کنم! موضوع زیاد دارم ، ولی فکرم، از بس ننوشتم ، قفل کرده! فکرشا بکن، فکرشا بکن ، یه روز یادت بره چه جوری باید راه بری ، یا مثلا ، چه جوری باید نفس بکشی ! من امروز یادم رفته که چه جوری باید بنویسم! ببخشید اگه دارم چرت و پرت می گم! ولی اگه تو هم جای من بودی ، همین جوری می شدی!

تا حالا به درخت انجیر دقت کردی ؟! یا آلو؟! جفتشون تویه یه خاک پیش هم رشد می کنن! ولی یکی میشه انجیر ، اون یکی میشه آلو ! انجیر از کجا می دونه که باید چی از خاک بگیره که بشه انجیر ، یا مثلا آلو ؟!... . بازم خوش به حالشون! لا اقل هر کی ندونه ، خودشون می دونن ، چی هستن و باید چی بشن! ما ریشمون کجاست ؟! هان؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی تاریکی ؟! دنبال چی باید بگردیم؟! خودمون؟! ، چی باید بشیم؟! علامت سوال ؟! یا انجیر؟!.... .

می دونی ، انجیر استعداد داره که انجیر بشه ! اون یه هدف داره اونم اینه که انجیر بشه ! ولی ما چی ؟! فقط بلدیم اشتباه کنیم ! فقط بلدیم بکشیم! فقط بلدیم دیگران رو توی چهار دیواری تاریکی نگه داریم! همیشه در ، روی حقیقت ببندیم و اصلا هم به روی خودمون نیاریم که چه کار کردیم! بعضی وقتا این قدر از حقیقت فرار کنیم که خودمون هم باورمون بشه که دروغ ، راسته!!! اصلا می دونی؟! ما ها فقط بلدیم بی هدف گناه کنیم ! ما ها مستعد گناهیم ! هیچ وقت هم نخواستیم باور کنیم که یه کلاغ می تونه سیاه نباشه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط ندا |

کسانی که خود بسیارند،

نیازی به هم وطن ندارند.

کسانی که خود آزادند،

از زندان به ستوه نمی آیند.

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاجند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:14 توسط ندا |

ای ستاره ، ای ستاره ی غریب !

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم،

پس چرا به دادمان نمی رسد؟!

ما صدای گریه مان به آسمان رسید ،

از خدا چرا صدا نمی رسد؟!!!...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:29 توسط ندا |

خدایا ، خودت کمکم کن!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 20:57 توسط ندا |

 

بود و بقا اسطورست!

زیبایی اسطورست!

یا که آن سرخی سیب ،

یا که این خنجر سرخ!

بنده ی چند تا خدا باید باشیم؟!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:47 توسط ندا |

میزی برای کار،

کاری برای تخت،

تختی برای خواب ،

خوابی برای جان،

جانی برای مرگ ،

مرگی برای سنگ،

سنگی برای یاد.

این بود زندگی!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:25 توسط ندا |

چه مهمانان بی دردسری این ، مردگان!

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند!

نه به حرفی ، دلی را آلوده!

تنها به شمعی قانع اند ، و اندکی سکوت!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:49 توسط ندا |

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست،

دویدم!

چشم فرستادی برام تا ببینم،

که دیدم!

پرسیدم این آتیش بازی تو آسمون ،

معنیش چیه؟!

کنار این جوب روون ، معنیش چیه؟!

این همه راز ، این همه رمز

این همه سر و اسرار ، معما!

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!

آوردی حیرونم کنی ، که چی بشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:28 توسط ندا |

ما گلچین تقدیر و تصادفیم!

استوای بود و نبود ،

به روزگار طوفان و موج و نور و رنگ

در اشکال گرفتار آمدیم

مستطیل های جادو ،

مربع های جادو،

من در همین پنجره ، تنهایی آدم ها را

گریه کردم!

دیوانگی های دیگران را ،

دیوانه شدم !...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:23 توسط ندا |

و خدا بود و عدم.

جز خدا هیچ نبود.

در نبودن ، نتوانستن بود.

با نبودن نتوان بودن.

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد .

و خدا گمشده ای داشت ! 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:30 توسط ندا |

عشق تنها کار بی چرای عالم است

معبود من چنان پاک است ،

که خود را به بودن نیالود!

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،

نه معشوق من بود!

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:16 توسط ندا |

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت؛

نه چنان که " کسی می خواست " ،

که من کسی نداشتم.

کسم خدا بود، کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت ، آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م.

من یک گِلِ بی صاحب بودم.

مرا از روح خود در آن دمید .

و بر روی خاک و در زیر آفتاب،

تنها رهایم کرد.

"مرا به خودم واگذاشت".

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:8 توسط ندا |

من دور ترین نزدیکم

نیست نزدیک تر از من به خودم!

و دو تا بودن تا فاصله ای هست ،

که دو دستم با هم دارند!

من فقط کالبد است!

و خودم تا من ،

بسیار است راه!

و زمان حاکم این فاصله است!

من دور ترین نزدیکم!

و خدا دورترین دور به من،

فاصله یک لحظه ست ،

از دور ترین دور ، تا من !،

کم تر از فاصله ی دستانم.

و دو تا هستند!

و چه دور است از من تا خود من!

که اگر فاصله ها کوچک بود

هر سه با هم بودیم،

در فاصله ی دستانم!

و زمان حاکم این فاصله است ،

و زمان ، واحد اندازه ی این فاصله است! ،

و زمان خسته ست

و خوابید، فقط،

به اندازه ی یک عمر!

همین!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:2 توسط ندا |

 شب بود و شب همچنان بود

و همچنان شب بود.

شب هست ، شب خواهد بود.

شب نمی رود و فردا نخواهد آمد.

شب بر بالای سرم ایستاده بود،

و دشت در زیر پایم گسترده.

و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته ، می رفتم.

و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده

و دشت ، زیر پایم گسترده

و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.

و می رفتم و شب هم چنان بالای سرم ایستاده

و دشت زیر پایم گسترده

و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته ، می رفتم.

و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده

و دشت ، زیر پایم گسترده

و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.

و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده

و دشت ، زیر پایم گسترده

و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.

و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.

و می رفتم .........................................

.......................

.......................................

.......................

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:54 توسط ندا |

دلم واسه کوچیکیام تنگ شده! واسه ی او وقتایی که به خاطر یه آبنبات از ته دلم  شاد بودم! واسه اون وقتایی که شب تا صبح خواب اسباب بازیاما می دیدم! اون موقع نمی دونستم که آخر همه ی روزا و شبا ، می رسه به (هیچی) ! می دونی چیه ،  کاش الانم نمی دونستم!این جوری لا اقل یه امیدی داشتم واسه ی تلاش کردن! هر چند اگه این امید الکی باشه! من هیچ وقت اون کسایی رو که واقعیت زندگی رو بهم نشون دادن اونایی و که بهم گفتن (هیچی ) آخرشه! هیچ وقت ، هیچ وقت نمی بخشمشون!

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:56 توسط ندا |

 

  همیشه وقتی می خوان به یه بچه نقاشی نشون بدن ، زودی یه مداد رنگی زرد می گیرن دستشون و یه خورشید گنده، وسط اون آسمون کاغذی می کشن ، بعدش بهش می گن ، این که اسمش خورشیده ، همیشه توی آسمون هست! همیشه!!!  بعد یه کم بزرگتر میشه هر وقت که می خوان ، اونامجبور به انجام کاری کنن زودی همون خورشیده رو براش می کشن و می گن ، اینا می بینی؟!این همون چیزیه که آخرش میرسی بهش ، ولی اون بچه بیچاره نمی دونه که او خورشیدی که خیلی قشنگ بود ، خیلی بزرگ بود همونی که همیشه بود! اون فقط واسه آسمون کاغذیه ، فقط واسه تو نقاشیشه ! اون اینا می فهمه، بلاخره می فهمه ، ولی خیلی دیر! وقتی که دیگه جزوی از اون راه شده !

   به خدا درد منم همینه! تا بچه ایم ، هی تو گوشمون می خونن این خوبه ، این خوبه ، حالا هم که بزرگ شدیم دیگه سرمون مونده! من تازه فهمیدم که چقدر قشنگ واسه ی هیچی دارم میدوام ،تازه فهمیدم که این خبرا هم نیست ، خورشید کجا بود ؟!!!، چیزی در کار نیست! نمی گم که بهم دروغ گفتن !نه ! می دونی چیه ! فقط همه چیزا بهم نگفتن! درست مثل همون خورشیده ،اونا دروغ نگفتن! خورشید همیشه هست ، همیشه واقعیه ، ولی فقط توی آسمونه کاغذی ! فقط تویه نقاشی ! آره اون اسمش خورشیده ، ولی یه خورشیدی که هیچی توش نیست ، فقط یه بعد داره! از جنس رنگه!ولی من حالا همه چیزا فهمیدم و می خوام عوض بشم ، اصلا هم برام مهم نیست که چه بلایی سرم بیارن! یا این که تا کجایه این راه رفتم ، اصلا مهم نیست ! از نو شروع می کنم! اونی می شم که خودم می خوام! همونی که باعث میشه لا اقل خودم از خودم راضی باشم! دیگه هم توی هر آسمونی خورشید نمی کشم!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 19:39 توسط ندا |

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:35 توسط ندا |