تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
رویای زیبای من
هر شب
با رقص شعله ها میرقصید
و باد
دیوانه ی خاموشی
هر شب
نفرت انگیز ترین ترانه خود را ساز میکرد
هر شب
شمع رویا ی زیبایم را خاموش میکرد!
سال ها پیش درخیال همین شعله ها پرواز بود
حالا...
میینی؟!
دست هاشان خالیست!
و من
سال هاست
به آشفته حالی این روز ها میخندم!
به آرامش احمقانه ی ثانیه ها!
بالاخره در چندمین دقیقه ی ساعتی مبهم
او هم در برگه های حادثه نوشته خواهد شد
و ورق خواهد خورد
بگذار دعوتت کنم به سکوت.
بهتر از پریشانی جملات نیمه نیمه و
تکلم رنگ پریده و وحشت زده ی"نمی دانم"هاست!
میدانی....
اینجا دنیای حقیقت های خسته است
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:17 توسط پگاه |

کتاب تاریخ معاصر سوم هنوز نیومده ! فکر می کنم دارن اون هم عوض* می کنن! تاریخ چقدر بی دفاست ! می دونی ، نمی گم تاریخ دروغه ،تاریخ حقیقت غیر قابل انکاره، ولی خوب همیشه همه ی حقیقتش نقل نمی شه! هر گروهی ، فقط اون قسمتی رو که به نفعشه باز گو می کنه ،دروغ نمی گن ، فقط بعضی چیزا رو بیان نمی کنن!همین! البته بگذریم که کمی * اغراق هم چاشنیه کارشونه! و همین جانب داری هاست که اصل رو از بین می بره ! یاد ضمیمه ی مجله جام جم افتادم !

-----------

*: احتمالا دارن ویرایشش می کنن ، فکر می کنم جملاتی در گذشته بیان شده و اتفاقاتی در گذشته افتاده که خیلی به مذاقشون خوش نیومده!

*: دقت کن :کمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییـ...ـی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط ندا |

تناقض

روز ازل

قافیه های تلنبار شده

نماز گذار را دیدی

مرد روحانی ، در پوششی سیاه و سفید

چه می خواهد بگوید؟

می گویند (( چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان ))

(( با این وجود به برادر دینی ات صدمه نزن ))

این تناقض است و خارج از محدوده فهم

اکنون خود را فریب می دهم تا بیاسایم

روحم را ستایش می کنم

تا از روح القدس ، روح پاک دور نمانم

ارواح مقدس به مرور در تاریکی محو می شوند...

کابوس!طناب حلقه شده دار!

محال است به بهشت راه پیدا کنی

انسانهای بد! شادمانه فریاد بکشید

و کسی را بنگرید که می گرید

روز ازل...

انبوهی از قافیه ها...

مذهب لازمه عشق است

این تناقض است و خارج از محدوده فهم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط پگاه |

تردیدی است بین رفتن و موندن ، می شه رفت ، به خاطر خود ، یا این که موند ، به خاطر دیگران* .

دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !

حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟!  مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟!  خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!

من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!

------------

*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط ندا |

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند

كه كتاب رسالت شان

جز سياهه آن نام ها نبود

كه شهادت را

در سرگذشت خويش

مكرر كرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشيد سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.

تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند

كه قيام در خون تپيده اينان

چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -

هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!

بنگريد

تا چه گونه

بي آسمان و بي سرود

زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،

 

بنگريد!

بنگريد!

***

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند

كه فرياد درد ايشان

به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد

چنين بود:

« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند.

 

شور بختان را نيكفرجام

بردگان را آزاد و

نوميدان را اميدوار خواسته ايم

تا تبار يزداني انسان

سلطنت جاويدانش را

در قلمرو خاك

باز يابد.

 

كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد. »

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند.

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد.

 

گوري ماند و نوحه ئي.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:50 توسط ندا |

سجده نمی کنم در این زمین ، من سر فرود می آورم در فضا ؛ آنجا که هیچ جاذبه ای نیست تا پیشانی انسان را به زور به زمین بچسباند ! و آن وقت می توانم از او بپرسم که چرا تو باید آن نوشته ی زرین بر گردنت باشد ، ولی من* ، نه!!!

-----------------

*:من؟؟بی هیچ ایمانی؟؟؟ بی هیچ احساسی؟؟؟!!! شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------

 باید آرزو کنم ؟!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:15 توسط ندا |