تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
خانه از پایبست ویران است            خواجه در فکر نقش ایوان است

چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))

-----------------------

*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )،  در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:54 توسط ندا |

 فیلتر شکن:

                                           http://www.proxypimps.com/ 

http://www.rapidcloak.com/

http://www.fastproxy.ws/

http://hideme.de/

http://www.jeepsia.com/

http://www.agitha.info/

http://www.berbo.info/

http://www.cuppa.info

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط ندا |

دلم تنگ است ..از دیدار کسی می آیم , "من او را دیدم" ,او مرا ندید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:46 توسط پگاه |

چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 13:49 توسط:شامل کل پستهايت ميشود..[عصباني]
..هي تو ..!
دينو مسلکت چيست !؟
.. يهودي يا مسيحي ..
..هه..! شايدم اسير جنس جسم خويشي..! از خاکي دختر خاک پس خاک پرستي از شدت جهل درون..!
ندانسته از روي ناداني به کمک قو يه لجبازي يا چاشنيه جهل درون به واسطه شيطان هر چه دلت ميخواهد مي نگاري بي آنکه تفکري عميق در آن داشته باشي..
عقايد کهنه و تاريخ مصرف گذشته ات فقط به درد هم کيشانت ميخورد و البته عمق بخشي به گمرهي درونت که وسعت دهد ميزان نادانيت را..
تکليف خودت روشن نما..
تو آزادي که هر سو ميخواهي بروي اما آگاه باش که اين راهي که ميروي جز’ به سامان سياهي چون زمينه بلاگفايت به جايي ختم نميشود..
..خود داني ..
 


اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه  نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد  (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از  آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!

سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ،  همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط ندا |

این زمان ِ بیرحم
این زمانه ی گیج
چه زود چین به آئینه می دهد
و رگه های سفید بر مو
به کوری ِ چشمش
هنوز هم
ترانه های کودکانه می نویسم
خرده مگیرید
ما بزرگ شده های کوچک هستیم
با خیال هایی رقصان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط پگاه |

يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .
ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفته
پس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِ‌پطرس رفته و خبر داد.
هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت ولي
جسد ِ‌ عيسي آنجا نبود . كفن ِ‌خالي ِ او آنجا بود .
سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .
يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .
همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد و
دو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.
فرشته ها پرسيدند :‌ مريم براي چه گريه ميكني ؟
جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !
ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد :‌ براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟
مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.
صدا گفت : مريم !
مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !
عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كه
من ، اكنون به نزد ِ‌پدر خود و پدر شما ؛‌ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !
مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !
عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .
ناگهان ،‌ عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گردد
سپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .
آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .
اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،‌بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .

.

بر گرفته از

انجيل يوحنا (‌عهد جديد )

سوره 20

آيه هاي 1 تا 24

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط پگاه |

واقعا تا حالا برات این سوال پیش اومده که آدم کیه ؟
خدا کیه؟
و چند نفر به خاطر پرسیدن این سوال کشته شدن؟*
از همون موقع که یه خدای واحد بوده ،به اسمش آدم می کشتن ، توی هر کشور و توی هر دین و توی هر سیاستی ، بهانشون هم اینه که ما جست و جو گر حقیقتیم ، و رسیدن به حقیقت ، نیاز داره به قاتل . و قتی هم که تاریخ نوشته بشه ، همه ی اون قتالا قهرمان اند ، به همین سادگی ، هر چی بشیتر بکشی ، موندگار تری درست مثل هیتلر ، چرا راه دور می رم ، درست مثل ... شاید اگه دور و برتا یه نگاه بندازی ، متوجه منظورم بشی . ولی متاسفانه مردم به ندرت متوجه چیزایی که جلو چشمشونه می شن . باور کن ،تو خودت ، اگه یکی ازت بپرسه مانیتور کامپیوترت ، همین مانیتوری که الان جلوته ، چه شکلیه، می تونی بگی؟!، قول می دم تا قبل از اینکه بهش یه نگاه نندازی نمی تونی بگی که دقیقا چه شکلیه ! حالا خودت بگو ، روزی چند ساعت داری بهش نگاه می کنی؟! بگذریم ، در مورد حقیقت می گفتم ، شایدم در مورد دروغ ، واقعا ، اینکه ازروی دروغ به بهانه ی حقیقت آدما رو بازی بدن ، دروغه؟! یا حقیقت؟ از کجا باید فهمید که چی درسته ، چی غلط ؟! هیچ کس از هیچی مطمئن نیست ، همه ی زندگی مون روی "آیا" و " محال " می چرخه ، برای یکی شعر مولانا (همونی که در مورد اون فیل توی اون اتاق تاریکه ) را نقل کردم ، گفت این ماله کسیه که مطمئنِ حتما یه "فیل" توی اون اتاق هست ، چی باید بهش می گفتم؟! من که خودم به جز یه احساس دلیل دیگه ای براش نداشتم! واقعا باید اون شعر پناهی و از ته دل فریاد بزنم ، " آوردی حیرونم کنی که جی بشه؟!!!!مات و پریشونم کنی که چی بشه؟!!! "
حقیقت داره حقیقتا انکار می کنه ، مرگ داره زندگی رو توی انتظار خودش زجر کش می کنه ، اگه خیام درست گفته باشه چی؟ "خیام که می گفت دوزخی خواهد بود ، / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ." واقعا که اندوه زاست گریه ی خاموش ، دلم به حال آدما می سوزه ، به حال خودم ، به حال ساعت ، عدادای تقویم . این عقربه ها خسته نشدن از بس این دایره رو دور زدن؟! پس چرا واینمستن؟
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ، از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت
--------------------------------------------------------------------------------------------
* : از فیلم رمز داوینچی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط ندا |

احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه  ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2  .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .

تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن  . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....

دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم  آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط ندا |