
چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))
-----------------------
*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )، در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!![]()
اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!
سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ، همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !
يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفتهپس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِپطرس رفته و خبر داد.هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت وليجسد ِ عيسي آنجا نبود . كفن ِخالي ِ او آنجا بود .سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد ودو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.فرشته ها پرسيدند : مريم براي چه گريه ميكني ؟جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد : براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.صدا گفت : مريم !مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كهمن ، اكنون به نزد ِپدر خود و پدر شما ؛ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .ناگهان ، عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گرددسپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .
.
بر گرفته از
انجيل يوحنا (عهد جديد )
سوره 20
آيه هاي 1 تا 24
احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2 .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .
تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....
دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!