.........
قرن انهدام گل ،
رعشه بر اندام پل ،
سمفونی از مرگ عشق ،
توکلید تلخ صلح ،
موسم حادثه ها
قرن توبیخ صدا
دوره ی ترویج کفر ،
گریه در سوگ خدا !
***
مثل حسی ابدی ،
یا یه کابوس بدیع ،
قرن بیست و یکمه
اسم این تراژدی .
این یه قسمت از آهنگ تراژدی هاتف ، آهنگ خیلی قشنگیه ، هر چند باید گریه کرد ...
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.
كاش كاش كاش...
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
چون ابر بر امدیم و چون باد شدیم
خیام
بودن کوتاه تر از نبودن بود ، و نبودن ، بی انتها ، نبودنی از نهایت بودن تا بی نهایت ها. نبودن رو به سو ی همیشه ها داشت و بودن ،برده ی زمان بود و پرده ی حقیقت ، سر فرود آورده بود بر قبله ی فنا ، شهادت می داد ، مرگ را، و حکم سکوت می داد صدا را .
زمان ، حکم مرگ بودن را به مهر حقیقت آغشت ، و بودن به آغاز جاودانگی ره یافت . و بودن به نبودن پیوست ، و رفت و رفت و رفت ،از نهایت خود گذشت و هیچ گاه به نهایت نبودن نرسید !
و چه شیرین است نبودن را در بودن زیستن!
اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن !و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!
من هم نمی گم که تو اشتباه می گی پگاه عزیز ، حق بهت می دم که این طور قضاوت کنی ! ولی اینا بدون که در هر دین و مذهبی در هر فکر و عقیده ای دور شدن از حقیقت باعث تباهی انسانیت شده ، مگه جنگ های صلیبی نبود در زمان مسیحیت؟ مگه جنگ بین حزب های (...) نبود در ایران؟! اعتقادات رو محکوم نکن ، اونی که به اصل رسیده به این فرعیات کاری نداره ، انسان باید به خودش ایمان بیاره و حقیقت زندگی و زمان برسه! ولی تا وقتی که قدرت به دست این سود جویان است و زیر دستانشان این جماعت طوطی صفت ، وضع همین است که هست ! امروز فیلم جالبی دیدم که خیلی به موضوعی که گفتم مربوط می شه. رباطی بود به نام رباط شماره ی ۵ که بر عکس بقیه رباط ها احساس داشت و از برنامه های از پیش تعیین شده ای که انسان ها براش تنظیم کرده بودن پیروی نمی کرد ، خودش خودشا تعمیر می کرد و تصمیم می گرفت و ابتکار و خلاقیت داشت ، هر وقت که دوست داشت می خندید و هر وقت که دوست داشت حرف می زد ، می دونی ، می خوام بگم آدما شدن مثل رباط ها البته نه این رباط ، آدما شدن مثل رباط های معمولی دیگه و ازبرنامه ای که دیگران براشون تعیین کردن پیروی می کنن ، و در انجام اون برنامه مسرانه جلو می رن ، بدونه این که بدونن این کاری که انجام میدن چه جور کاریه ، اما این رباطی که توی این فیلم تغییر کرد - درسته که فیلم بود - ولی نشون می ده که آدماها هم می تونن تغییر کنن و از این زندگیه خاکستری بیرون بیان ولی باید خودشون هم بخوان و باور داشته باشن که (زنده هستن) درست مثل همون حرفی که اون رباط زد ، و در آخر هم با وجود اون همه دشمنی که می خواستن بکشنش، تونست به همه ثابت کنه که زنده است !!! دیگه حالا خودت قضاوت کن !
چند تا سوال بپرسم؟
بریدن سر یک آدم حالا از هر اعتقاد و مسلکی جلوی چشم شما چه حالی بهتان می دهد؟
لت و پار شدن یک آدم زنده در یک انفجار چه حالی به شما می دهد؟
بریدن اعضای بدن یک آدم حالا به هر دلیلی چه حالی به شما می دهد؟ اگر خود شما قرار باشد اینکار را بکنید چه؟
همین بحث را در ذهنتان باز کنید و به کشتن وشلاق زدن و اعدام کردن و با سنگ کشتن و همه ی اینها برسید.
شاید همه موافق باشند که در حالت عادی وقتی ذهن آدمی با مسائلی مثل مذهب، اعتقاد، قانون و … درگیر نباشد از تمام این اعمال نفرت دارد.
راستی مذهب چه می کند که آدمها خیلی راحت دست به این اعمال می زنند وبه جای آنکه کابوس ببینند و خوابشان نبرد کلی هم از اینکه به بهشت خواهند رفت خوشحال می شوند.
لطفا سریع هم موضع نگیرید که نه این مشکل آدمهاست مشکل مذهب نیست. دستور کشتن یا مثله کردن یعنی بریدن دست و پای آدمها صرفا به خاطر مسلمان نبودنشان (مشرک بودن)در قرآن مسلمانها آمده است. خوب آدمی را چه می شود که در حالت عادی از این عمل تنفر دارد اما اگر دستور خدا باشد آنرا انجام می دهد؟ آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟
مراجع :
آیه 4 سوره ی محمد: چون با کافران رو برو شوید باید آنها را گردن بزنید…
آیه ی 12 سوره ی انفال : همانا من ترس در دل کافران می اندازم تا گردنهایشان را بزنید و همه انگشتانشان را قطع کنید…
آیه های 190 تا 193 سوره انفال: هرجا مشرکین را یافتید بکشید و از شهر و دیارشان برانید
و البته آیات بیشتری که حال و حوصله نوشتنشان را ندارم.
افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه"
من موندم که این مردم چشونه که همش دارن غر می زنن ؟!
مملکت به این خوبی داریم
(!!!) ارازل و اوباش (؟!)رو که جمع کردن ، بنزین هم که به همه می رسه (؟!)پول اضافه هم ،به جای این که خرج تامین بنزین بشه ، خرج خودمون می شه (؟!) تازه ، روز به روز هم که داریم پیشرفت می کنیم (!) (نه دقت نکردی ببین ، داریم پیشرفت می کنیم ، توی پرورش معتاد یا پرورش دانشمند ، چه فرقی می کنه ! مهم پیش رفته! )
مملکتمون تازه با کلاس هم هست
، مگه نمی دونی؟! ارازل و اوباشای ما با ارازل و اوباشای همه ی دنیا فرق داره!!!! ، همشون دانشجو هستن
، تازه هیچ کدومشون هم معتاد نیستن، نه ، خودت بگو ، این آخره با کلاسی نیست؟!!!
. فقط پیش خودمون بمونه ها
!، نمی دونم چرا وقتی آزادشون می کنن، همشون معتاد میشن؟!!!
البته ! مطمئناً روش هایی که مسئولین عزیز(؟!!!!!!!) دارن استفاده می کنن هیچ گونه مشکلی نداره !![]()
علاوه بر همه ی این ها که گفتم ، یه نکته ی خیلی خیلی مهم هم هست اون هم اینه که کشور ما یک نمونه ی بارز از دمکراسیِ (؟!!!!!!!!!!!!) شک داری؟!!!!!!!!!
واقعاً یکی نیست بگه مملکت به این خوبی دارین ، دیگه چتونه؟!
<<----------![]()
( به این می گن عشق به وطن )
سالهــــا دل طلب جــام جـم از مـــــا میکـــــرد
وآنچــه خـود داشت ز بیگانــــــه تمنــا میکـــرد
گوهــری کـز صدف کــون و مکان بیـــرونسـت
طلب از گـــم شده گان لــب دریــــــا میکــــــرد
مشکل خـــویش بر پیـر مغـــــان بــــــردم دوش
گـــو به تائیــد نظـــر حــــــل معمـــــا میکــــرد
دیــدمش خــرم و خنـــدان قـــدح بـــــاده بــدست
و انــدر آن آینـــــه صـــــد گـونه تمـــاشا میکرد
گفتم این جــــام جهــــان بین به تو کی داد حکیـم
گفت آنـــروز که این گنبــــد مینـــــــا میکــــــرد
بیــــدلی در همــــه احـــوال خــــدا با او بــــــود
او نمیــــدیدش و از دور خــــــــدایــــــا میکـــرد
این همــــه شعبــدهء خویش کــــــه میکــرد اینجا
سامــری پیش عصــا و یـد بیضــــا میکــــــــــرد
گفت آن یــار کــز و گشت ســــر دار بلنـــــــــــد
جــرمش این بــود که اسرار هــــــــویدا میکـــرد
فیض روح القــدس ار باز مــــــــدد فـــرمایــــــد
دیگـــــران هـــم بکننـــــــد آنچـــه مسیحــا میکرد
گفتمش سلسلـــه زلــف بتــان از پـــــــــی چیـست
گفـت حــــافظ گلـــــــه از دی شیــــدا میکـــــــرد
تقدیم به ندا و تمامی دوستان خوب به خصوص محمدرضا .
شاید این شعر زندگی خیلی ها رو عوض کرده و خواهد کرد.![]()
واقعا چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

نور بودم در روز ، سایه بودم در شب ،
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوام
من عفریته مرا افسون کرد،
من و از هستی خود بیرون کرد!
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود ،
خود فراموشی بود،
چرخ و چرخیدن خود با هستی،
حذر از دیدن خود در هستی،
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه ی هجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال
بی کران است دریا ،
حالا فهمیدم!
نه ، عاشق نشدم ، فقط فهمیدم که هیچ وقت احساس و هدفی که خودم می خوام و خودم انتخاب کردم برای دیگران هیچ اهمیتی نداره ، و این کافی بود برای اینکه بفهمم چقدر تنهام !!! کاش می دونستم چرا دیگران فکر می کنن چیزی که اونا فکر می کنن باید برای من مهم باشه یا کاری که من می کنم باید مطابق میل اونا باشه !!! پگاه کاش الان این جا بودی ، خیلی بهت احتیاج دارم !!! کاش الان من این جا نبودم!!! کاش من ندا نبودم !!! کاش دنیا یه جور دیگه بود !!! کاش ... کاش... کاش...!!! کاش می شد زندگی تموم می شد!!! کاش همه ی اینا( کاش) نبود!![]()
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد هایی است که خبر می آرند،
از گل وا شده در دور ترین بوته ی خاک .
روی شن ها هم ،
نقش سم اسب سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند .
پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است :
تا نسیم عطش در بن برگی بدود ، زنگ باران به صدا می آید .
آدم این جا تنها ست و در این تنهایی ، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است .