تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!

  دلم برای آدمایی که نمی دونن می سوزه ! می دونی ، من اصلا از این جمله که می گن ((خوش به حال اونی که نمی دونه )) خوشم نمیاد. خیلی چیزا توی دنیا هست که ما هیچ وقته هیچ وقت کفششون* نمی کنیم ، حالا تصور کن چقدر اون چیزایی که می تونیم بدونیم کم هستن ، حالا فکر کن ببین چقدر بی ارزشیم اگه اون چیزای کم هم ندونیم !!! خیلی خوشحالم از این که هر چیزی هم ندونم ، این یکیا می دونم، و خیلی بدم میاد از کسایی که می دونن و انکار می کنن ، و خیلی متاسفم برای کسایی که نمی دونن !!! سعی کن رو دونسته هات تعصب نداشته باشی و در عین حال سعی کن هر چیزی رو به راحتی قبول نکنی !! شرط موفقیت آگاهی کامل هست!

  امروز که داشتم اطلاعات جدید رو search  می کردم ، دیدم چند تا از اون سایتا یی که ازشون دانلود می کنم رو فیلتر گذاشتن ، واقعا متاسفم واسه ی این آدمای ...! باور کنید برای گرفتن یه مقاله ی 10 خطی 2 ساعت پشت سیستم بودم ، آره دیگه ، اینه مملکتمون، دستر سی به سایتای (...) خیلی راحت تر از دستر سی به یه سایت علمیه !!! بعدشم ادعامون میشه که با تمدنیم ، ادعامون میشه که از نسل آراییم ، با استعدادیم ، به گذشتمون افتخار می کنیم ، به دانشمندایی که حتی صورت صحیح نوشتن اسماشونم بلد نیستیم ، امروز چی هستیم؟! هان؟! واقعا چی هستیم؟!

  دوباره معلوم نیست ایران با انگلیس چه مشکلی پیدا کرده که پای این سلمان رشدی بیچاره * رو کشیدن وسط ، خیلی جالبه ها !!! اینا خودشونم نمی دونن چشونه ، یه روز میان از یکی قدر دانی می کنن ، فردا حکم اعدامش صادر می شه پس فردا تبرئه می شه ، آخرشم می بینی تبعیدش کردن به فلان جا!

           -----------------------------------------------------------------------------------------

1.فکر نکنم فرقی بین کفش و کشف باشه ، هر دوتاش مال پاست ، حالا یا باش پیشرفت می کنی یا پس رفت ،یا مثل ایران در جا می زنی!

2. این جا  (بیچاره) ایهام داره ، هم به معنی ، بد شانس و بد اقبال ، هم به معنی کسی که از دست یه مشت آدم بی فهم و کم عقل ، چاره ای جز پناه بردن به دامن یکی دیگه نداره! که البته این هم بر می گرده به معنیه اول با این تفاوت که در قسمت اول خود شخص هم از کارش پشیمونه ولی در قسمت دوم شخص نه تنها پشیمون نیست بلکه خیلی هم احساس رضایت می کنه و منظور من همین معنی ثانویه هست! حالا دیگه این که ایهام داره یا نه رو باید یکی که تخصص داره تعیین کنه ، اصلا به من چه !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:26 توسط ندا |

امتحانا تموم شدن!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:1 توسط ندا |

در جواب به یکی از دوستان که به نام ((یه دوست)) کامنت گذاشته بود و هیچ آدرس و نشونی هم نذاشته. باید بگم ، درسته ، خاک بودن با خاکی بودن فرق داره ، ولی ما انسانیم و از خاک متولد شدیم ، و خدا ما رو این گونه خطاب می کند : (( ای فرزندان خاک...)) پس از جنس خاکیم ، خاکی بودن یعنی آغشته بودن به خاک ولی خاک بودن یعنی به حقیقت رسیدن ، رسیدن به اصل خودت ، منظورم از خاک همون بعد معنوی و نفسانیه ، برای همین اسم وبلاگ دختر خاک هست ! پس خاک باش ، نه خاکی !

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:34 توسط ندا |

خواستم همره سهراب روم،

و شوم دور از این خاک غریب،

افسوس !

قایقش پر شده بود ،

از تدبیر ،

از ادراک!

و برای پرسش ، جای نداشت!

قایقش رفت و پیوست به نور.

همه رفتند و من و من ماندیم،
من و این خاک غریب ،

که درآن پر شده از مرگ صدا!

خواستم سوتک خاک جسدی سرد شوم،

تا سکوت سخن زنده به گورش را فریاد زنم ،

هیهات!

چه کسی فوت کند این سوتک سرگردان را ؟!

منِ تنها چه کنم تنهایی؟!

چه گناهی کردم؟!

خواستم به کلیسا بروم.

واژه واژه ، همه ی خود را فریاد کنم ،

تا که بخشیده شوم.

پدر آنجا که نبود ....،!!!

اعترافم را به چه گوشی سپرم؟!!!...

***

او خودش می گفت ،که در آنجا

علف ها ، همه بی واسطه با خدا سخن می گویند!

رفتم .

و همان جا که پناهی می گفت ،

استادم!

ای پناهی ،

فریاد ، فریاد ، فریاد

علف آنجا که نبود؟!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 17:0 توسط ندا |

خاک بودم

آب همراهیم کرد و اومدم اینجا

وقتی این آب بخار بشه ،

دوباره میشم خاک.

این بار کجا میرم؟!!!

(دختر خاک)

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:15 توسط ندا |

همه چیز را از من بگیر خنده ات را نه! خنده ای که شکوه پرباری را در شب کویر دلم برپا می کند و به آینده ایی می نگرد که ناجی سایه های بی سایه ی آینده اند . زندگی را با همه ی غم هایش خواهند گذراند ٬ خستگی را از چهره ی رنجور عابر خواهم شناخت گویا از زندگی شانه خالی کرده و خواهان ترک میدان است. هیچ کس تو را نخواهد شناخت تنها خواهی بود بدون تعلق ٬ اما تنهایت نمی گذارند نگاه های سود جویانه ! از نا خلفی های روزگار است چون ایجاد کرد حیات را برای حیات بخشیدن ولی بخشایشی نداشت. اشک هایت را خریدارند با بوی خیانت و رایحه ی خون ولی می خرمشان با سبد سبد الطاف شاعرانه و دریایی از دل پر خونت می سازم تا مبادا مرا با دیگران یکی کنی !!! نخواهم بود در این دیار که نیست دور از دمنا . حرفی نخواهم زد فقط حیاتی خواهم کرد در طول مردنم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 20:3 توسط پگاه |

در سرزمین قد کوتاهان

معیار های سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظام نامه قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:46 توسط ندا |

  بارون که میاد ، تازه اون موقع ست که حجم هوا رو حس می کنم! می دونی ، هوا همیشه هست ، ولی تا بارون نیاد نمی تونی احساس کنی چه حجمی داره نمی تونی متوجه بشی که چه قدر درش غرق شدی نمی تونی ، درست مثل خودمون! اونقدر با خودمون زندگی کردیم که اصلا یادمون رفته که وجود داریم! می دونی!!، ما به خودمون عادت کردیم ، به زندگی کردن ، به راه رفتن ، نفس کشیدن ، خوابیدن ، ...!!!! . از عادت کردن بدم میاد! ، می دونی چرا بارون رو خیلی دوست داریم، چون بهش عادت نکردیم!!! همونطور که اولین برف زمستون و خیلی دوست داریم ، همونطور که لحظه ی سال تحویل رو خیلی دوست داریم! ساعت همش داره حرکت می کنه ، خیلی وقتا شبا وقتی نگاش می کنی می بینی سه تا عقربه هاش رو ۱۲ ست ، چه فرقی می کنه اون شب ، شب۱/۱/... باشه ، یا ۱/۵/... یا ۶/۲/... یا ....؟؟؟!!!! عادت یعنی همین ! و این ، همون زندگی ماست! 

   میدونی تقریبا دو ماه پیش یه اتفاق خوب برای من و پگاه افتاد ، یه اتفاق خیلی خیلی خوب ، و همون اتفاق باعث شد که همه چیز عوض بشه ، یا نه! ، بهتر بگم که اون اتفاق باعث شد تا ما عوض بشیم!!!. هنوز زمین می چرخه ، هنوز ثانیه شمار حرکت میکنه ، هنوز بارون می باره ،...،! ولی اینا همه ، دیگه تکراری نیستن!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:2 توسط ندا |

بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
هر عشقی میمیرد
خاموشی میگیرد
عشق تو نمیمیرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمیگیرد
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 20:49 توسط پگاه |

مرگ را به قسمی تقسیم کن که لحظه ای بخندی و لحظه ای گریه کنی به حال شبنم هایی بر چشمان معصوم دگران.فلسفه ای شورانگیز است مرگ٬ مرگ طغیان رودخانه ای در اعماق خشکی است.مرگ قطره اشکی که مرگ انسانی خواهد بود. قطره اشکی که زندگی می بخشد ٬ گاه شادی و گاه غم را نشانه ای است. پر از احساسات طغیان شده. آن قدر گران است که با هیچ چیز تاوان آن پرداخت نخواهد شد. مرگ مسیری به سوی تکاملی خواهد بود بی قید و شرط٬ پر از خطرات و پر از جنون.

مرگی که مرا به قسمی دیگر و به جایی دور از دسترس همه ی آدم ها خواهد کشاند و به انسان هایی دیگر متعلق خواهد کرد.مرگ پر از فریاد های معصومانه ی یک روح است. روحی که در کالبد آدمی زجر آدمیان را می کشد و هیچ نمی گوید. روح من خداست ٬ خدایی که دارم پر ز قدرت ولی خودش هیچ کس را مانند خود دارا نیست.

مرگ مهر انگیز خواهد بود برای آدم هایی که کالبدو برایشان ارزش داشته نه خدایم. شور انگیز خواهد بود برای کسانی که خدایم را دوست داشتند. از روزگاران خواهم گذشت زیرا قانونی است برای خود گذاشتن و گذشتن. روزگاری که با همه ی مشغله هایش سکوتی را در من بر انگیخت تا فکر کنم درباره ی چیزی که نمی بایست فکر کرد درباره اش

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:11 توسط پگاه |