تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!

برای اعتراف به کلیسا می روم،

رو در رو ی علف های روییده بر دیوار کهنه می ایستم و

همه ی گناهان خود را یک جا اعتراف می کنم!

بخشیده خواهم شد،

 به یقین،

و علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:58 توسط ندا |

سلام دوستان!

خیلی وقته که چیزی توی وب ننوشتم ، توی این کممدت بایداز دوست خوبم پگاه ممنون باشم که با متنای زیباش وب رو همراهی کرد! و همچنین از شما ها که اومدین به وب سر زدین و ما رو تنها نذاشتین!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:28 توسط ندا |

پایان بی آغاز را نوشتم تا بگویم خداحافظ!

خداحافظی با تمام وجود٬ خداحافظی که حافظه ای بر جای نخواهد گذاشت.

اینک این پایانی سرشار از زندگی خواهد بود٬ همراه با تبسم ها و خنده های کودکانه اش٬

بازی کودکانه با خدا بود که گاه او قهر می کرد و گاه من.بازی که من جانانه باختم و او چیره شد.

اکنون به جایی رسانیدم که لذت خواهم برد بر زندگی بر گستره ی هستی٬ احساسی بود که بی احساس بود٬ احساسی که گو یا نبود.

میخواهم مانند پیکره ای تراشیده ٬ پیر و با تجربه زندگی را سرشار از عشق و محبت بتراشم٬ می خواهم دست زندگی را در دستانم بفشارم٬ سلام و عطری خاطره انگیز را به تمام قلعه های غرور و لاف بگویم تا ویران گردند.

از آن خداحافظی متشکرم که سلامی دوباره را به من بخشید.

                                                                       

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:32 توسط پگاه |

مرا وعده ی دیدار است با مرگ ، در سنگری فرو ریخته!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:54 توسط ندا |

آن گاه که در فراسوی غروبش ٬ غروب کردم بدو گفتم دگر طلوعی نخواهم داشت ٬ سنگ ها به حالش گریستند . گفت: سنگ ها می گریند و تو دریغ از گذاشتن شبنمی بر گلبرگ ؟!! لبخنده ای بر لبانم رویید و بدو گفتم: سوگند یاد خواهم کرد به حرمت چشمانت تا گر مردم کسی نبود در این قلبم.

سوگند ها یاد کرده ام با این جهان ٬ اما جهان هیچ سوگندی یاد نکرد با من٬ بل زد و سوگند هایم را شکست ! مرامی در وجودش نداشت! سرشار بود از نفسی خودخواه...می گفتند روزگار به تو خواهد آموخت آنچه نیاموخته ای...گویا یقینی بود در زندگی ایشان نه من...گر زندگی کردم و روزگار گذرانیدم به دو دیده ندیدم و با چشم دل زندگی را آغاز کردم...اکتفا به خود را تجربه خواهم کرد ...زین پس گوشه ای نشینم ٬ خدای متفاوتم را که با خدای شما زمین تا آسمان متفاوت است شکر گویم برای دمی و بازدمی...عاشق نخواهم شد زیرا به نفرت هایم معشوق هستم... چه نیازت است ای دل!!؟     

                                                                          

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:49 توسط پگاه |

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ، دلم می خواد بنویسم ، انگشتام دارن خمیازه می کشن ! خسته شدن! دلشون برای قلم تنگ شده ، مغزم بیشتر، دلم هم که ، نگو! ولی ، اصلا نمی تونم تمرکز کنم! موضوع زیاد دارم ، ولی فکرم، از بس ننوشتم ، قفل کرده! فکرشا بکن، فکرشا بکن ، یه روز یادت بره چه جوری باید راه بری ، یا مثلا ، چه جوری باید نفس بکشی ! من امروز یادم رفته که چه جوری باید بنویسم! ببخشید اگه دارم چرت و پرت می گم! ولی اگه تو هم جای من بودی ، همین جوری می شدی!

تا حالا به درخت انجیر دقت کردی ؟! یا آلو؟! جفتشون تویه یه خاک پیش هم رشد می کنن! ولی یکی میشه انجیر ، اون یکی میشه آلو ! انجیر از کجا می دونه که باید چی از خاک بگیره که بشه انجیر ، یا مثلا آلو ؟!... . بازم خوش به حالشون! لا اقل هر کی ندونه ، خودشون می دونن ، چی هستن و باید چی بشن! ما ریشمون کجاست ؟! هان؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی تاریکی ؟! دنبال چی باید بگردیم؟! خودمون؟! ، چی باید بشیم؟! علامت سوال ؟! یا انجیر؟!.... .

می دونی ، انجیر استعداد داره که انجیر بشه ! اون یه هدف داره اونم اینه که انجیر بشه ! ولی ما چی ؟! فقط بلدیم اشتباه کنیم ! فقط بلدیم بکشیم! فقط بلدیم دیگران رو توی چهار دیواری تاریکی نگه داریم! همیشه در ، روی حقیقت ببندیم و اصلا هم به روی خودمون نیاریم که چه کار کردیم! بعضی وقتا این قدر از حقیقت فرار کنیم که خودمون هم باورمون بشه که دروغ ، راسته!!! اصلا می دونی؟! ما ها فقط بلدیم بی هدف گناه کنیم ! ما ها مستعد گناهیم ! هیچ وقت هم نخواستیم باور کنیم که یه کلاغ می تونه سیاه نباشه!

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط ندا |

سلام.

خداحافظ...

چیزی تازه اگر یافتید .

بر این دو اضافه کنید.

تا بل

باز شود این در گمشده بر دیوار!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 توسط پگاه |

بزن باران كه دين را دام كردند شكار خلق و صيد خام كردند بزن باران خدا بازيچه اي شد كه با آن كسب ننگ و نام كردند بزن باران بشوي آلودگي را ز دامان بلند روزگاران
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:12 توسط پگاه |

پس این ها همه اسمش زندگی هست

دلتنگی ها.دل خوشی ها.ثانیه ها.دقیقه ها

ما زنده ایم چون بیداریم

ما زنده ایم چون می خوابیم

و رستگار و سعادتمندیم

زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پا نشینی

برای گنجشک عشق باقی گذاشتیم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:10 توسط پگاه |

کسانی که خود بسیارند،

نیازی به هم وطن ندارند.

کسانی که خود آزادند،

از زندان به ستوه نمی آیند.

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاجند.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 16:14 توسط ندا |

من فلسفه ای دارم یا خالی یا لبریز...........

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:29 توسط پگاه |

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ... 
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:20 توسط پگاه |

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:17 توسط پگاه |