هنوز يادم هست ؛
روزهايي که نعره ها و داد و بيدادهايم را گوش شنوايي نبود. پاسخ، نيشخندي بود که کاش ، لااقل از روي عادت نبود.
حالا گاهي گوشها براي شنيدن کوچکترين نجواهايي که در دلم ميچرخند، تيز ميشوند تا بلکه سوژه تفريح امروز صاحبانشان باشند.
هنوز روي خيلي از ديوارهاي کوچه هاي خلوت و قديمي خيابان حافظ، به دنبال رد و اثر مشتهايم ميگردم. (نشانيشان را از ته سيگارهاي آشنا ميشناسم)
هنوز لابلاي کتابهاي نوجواني، دستنوشته هاي کودکي روي کاغذهاي کاهي و ناسور و زردشده، خاک ميخورند و براي سراغ گرفتنشان، حوصله نيست.
اين روزها، صداي داد و فريادي نيست تا بگويي ياغي و عاصي شده اي.
تا بگويم اينها از عصيان نيست که از عقيده است. عقيده هايي که نميخواستم عقده شوند.
قرارمان اين نبود... اما...
مختصر انگيزه اي آمده که تا حرام نشده بايد آنرا به کاري زد.
بقيه اش با خداي تو.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:47 توسط پگاه
|
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:41 توسط پگاه
|
ای ستاره ، ای ستاره ی غریب !
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم،
پس چرا به دادمان نمی رسد؟!
ما صدای گریه مان به آسمان رسید ،
از خدا چرا صدا نمی رسد؟!!!...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 16:29 توسط ندا
|
خدایا ، خودت کمکم کن!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 20:57 توسط ندا
|

بود و بقا اسطورست!
زیبایی اسطورست!
یا که آن سرخی سیب ،
یا که این خنجر سرخ!
بنده ی چند تا خدا باید باشیم؟!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:47 توسط ندا
|
میزی برای کار،
کاری برای تخت،
تختی برای خواب ،
خوابی برای جان،
جانی برای مرگ ،
مرگی برای سنگ،
سنگی برای یاد.
این بود زندگی!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 23:25 توسط ندا
|
چه مهمانان بی دردسری این ، مردگان!
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند!
نه به حرفی ، دلی را آلوده!
تنها به شمعی قانع اند ، و اندکی سکوت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:49 توسط ندا
|
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست،
دویدم!
چشم فرستادی برام تا ببینم،
که دیدم!
پرسیدم این آتیش بازی تو آسمون ،
معنیش چیه؟!
کنار این جوب روون ، معنیش چیه؟!
این همه راز ، این همه رمز
این همه سر و اسرار ، معما!
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!
آوردی حیرونم کنی ، که چی بشه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:28 توسط ندا
|
ما گلچین تقدیر و تصادفیم!
استوای بود و نبود ،
به روزگار طوفان و موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدیم
مستطیل های جادو ،
مربع های جادو،
من در همین پنجره ، تنهایی آدم ها را
گریه کردم!
دیوانگی های دیگران را ،
دیوانه شدم !...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:23 توسط ندا
|
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن ، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت !
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:30 توسط ندا
|
عشق تنها کار بی چرای عالم است
معبود من چنان پاک است ،
که خود را به بودن نیالود!
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد،
نه معشوق من بود!
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:16 توسط ندا
|
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت؛
نه چنان که " کسی می خواست " ،
که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
او بود که مرا ساخت ، آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م.
من یک گِلِ بی صاحب بودم.
مرا از روح خود در آن دمید .
و بر روی خاک و در زیر آفتاب،
تنها رهایم کرد.
"مرا به خودم واگذاشت".
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:8 توسط ندا
|
تو تنهایی قلبم یه شب نقش تو افتاد
مثل اینکه خداوند تو و عشقو به من داد
تو دلتنگی دنیا باهات عشقو شناختم
با این واژه خوشبخت همه دنیامو ساختم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
چی شد مستی چشمات چی شد باده ی نوشم
دیگه بی تو یه رسوای پریشون شده خونه به دوشم
هنوز عاشق و تنهای میخونه نشینم
دیگه بی تو یه دیوونم و دیوونم و دیوونه ترینم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
تو رو اندازه شبهای مستی دوست دارم
تو رو قد تموم ملک هستی دوست دارم
برایم این پریشون حالیایعنی عبادت
تو رو جانا تو رو جانا به حق بت پرستی دوست دارم
سفر کردی و چشمام دوتا چشمه ی اشکن
باهام عهد اگه بستی دیگه عهدتو نشکن
نگام مونده به راهت هنوزم که هنوزه
آخه دوست داره این دل که بسوزه
که بسوزه که بسوزه
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
همش کار دلم بود دلم خواست که فدات شم
دلم خواست که تو دنیا پریشون تو باشم
دلم خواست بشم عاشق دلم خواست
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:54 توسط پگاه
|
حرمت نگه دار دلم ، گلم ،
کاین اشک خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه بقید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو
مهر و موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون.
کتیبه های خطوط قبائل دور ،
این سرگذشت کودکی است که به سر انگشت پا هرگز
دستش به شاخه ی هیچ آرزویی نرسیده است
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمی شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آیین قبیله ی مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریسیت بر اسب واژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب با همکلاسیهایش
دو دو تا .... چهار تا .... چار چار تا .... شونزده تا..... پنج چنج تا ....
در یازده سالگی پا به دنیای عجیب کفش نهاد
با سر تراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
بابوی کنده ی بد سوز و نفت و عرقهای کهنه ....
آری دلم ، گلم
این اشکها خونبهای عمر رفته من است
میراث من .
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده بود
تا بدانم ، بدانم ، بدانم
به وام وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم .. و میرفتم ... و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو
متبرک شده به آتش سیگار متبرک معلون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
.... و یکی یکی مردم ... بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود . .... نبود ؟
پس دل گره زدم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد
و تیر باران نمی شد لورکا در گرانادا در شبهای سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به هر اندیشه ای که آویشن را میسرود .
پس رسوب کردم با جیبهای پر از سنگ به ته رودخانه اولز همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار ، دلم ! ، گلم !
اشکهایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
- انسان و بی تضاد ؟ -
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان با هم زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون ان درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
...
من در همین پنجره معصومیت ادم را گریه کردم
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چراغ برده ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه ی کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کردم یکجا همه ی رازهایم را
دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بته ی گونی به جای موهایم
آری ... دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه به بغضهایش
تا کی مرا گریه کند ؟
تا کی ؟
و به کدام مرام بمیرد .
آری ... دلم ! ، گلم !
ورق بزن مرا
و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
+
نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:32 توسط پگاه
|
همان رنگ و همان روي همان برگ و همان بار همان خنده ي خاموش در او خفته بسي راز همان شرم و همان ناز همان برگ سپيد به مثل ژاله ي ژاله به مثل اشك نگونسار همان جلوه و رخسار نه پژمرده شود هيچ نه افسرده ، كه افسردگي روي خورد آب ز پژمردگي دل ولي در پس اين چهره دلي نيست گرش برگ و بري هست ز آب و ز گلي نيست هم از دور ببينش به منظر بنشان و به نظاره بنشينش ولي قصه ز اميد هبايي كه در او بسته دلت ، هيچ مگويش مبويش كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند مبر دست به سويش كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند ، نماند
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:46 توسط پگاه
|
يه چيزي، همچين درست و حسابي، قلمبه شده روي اين دل بي صاحاب وامونده. توي اين زمونه اي كه اصل معلوم نيست كجاست و فرع شده اصل، بازي ميكنم توي يه بازي بزرگتري كه ازش بي خبرم. فقط مطمئنم که هست. بيشتر از اين نه زورم ميرسه كه بفهمم نه فرصتش پيش مياد. سهراب سپهري ، سهراب سپهري بود . کتاب داشت و پيام. اما من ... محمدم ... اما نه پيام آوردم و نه نشونه اي دارم. نه كتاب دارم و نه چيزي. ميخوام چشمهامو ببندم تا يه عالم بره توي ظلمات. مگه فرقي هم ميكنه ؟ هنوز چندتا کار مونده که بايد تموم بشه. اگه رخصت بدي ! بعدش ... فقط الان يه آرزو دارم . بگم ميشنوي ؟ ميام پيشت ، بهت ميگم. فقط قول بده بشنوي . يه جفت گوش ميخوام. يا نه . يه گوش هم کافيه. هيچي نميخوام بگي، فقط بشنو ... همين ! ميدوني ... اينجا شنيدن سخت شده. از حوصله بنده هات بيرونه . ولي باز عظمت و مرامتو شکر، که اونقدر بهم ياد دادي تا بتونم لااقل واسه شنيدن، کسي و جايي رو پيدا کنم. ميدونم ... همينم از سر ما زياد بود ... « کاش هرگز آن روز از درخت انجير پايين نيامده بودي ... کاش ! »
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:39 توسط پگاه
|
چقدر فرق کرده اي ! - خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز. - تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟ - دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه. - اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست. - قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني. - آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم، بيشتر ميترسم. - خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه. اين ترسناکه. - ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم. - اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست. - براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود. - مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي. - نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟ - چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه، منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟ - نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر کوچيک بودي يا چقدر بزرگ . - همون موقع امانتت رو پس ميگيري. - کدوم امانت رو ؟ - سکوت همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت. باز هم يه عالم سوال بي جواب. خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم. چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره. مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست. خدا کنه راه درست ، همين باشه. بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب. آره ... گيرش ميارم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:36 توسط پگاه
|
- مهره هاي شطرنج رو دوست دارم، اما از اينکه هدايت يه لشگر به دست منه، ميترسم. حريفم خوب بازي نميکنه. شايد چون اون اين بازي رو خيلي بهتر از من بلده، اينطور فکر ميکنم. از وزير خوشم نمياد اما بهم ياد داده اند که خيلي کارها ميتونه بکنه. حيف که جلوش يه عالم سرباز وايستاده. تلاش ميکنم تا ديرتر مات بشم. از تموم اينها نميترسم. از اين ميترسم که وقتي که مات ميشم، هنوز خيلي از مهره هامو حرکت نداده باشم. خدا کنه آخر اين بازي به خير تموم بشه. ۲- صداش، رفاقت هميشگي رو نداشت. خيلي سخت ميشد توش صميميت قبل رو پيدا کرد. چشمهامو که بستم، دورها يه چيزايي ديدم که داشت از من دورتر ميشد. اگه خودش اينطور خواسته، پس حرفي ندارم. فقط ايکاش خودش رو براي کارهاي کوچيک و بي ارزشي که قبلا براش انجام دادم، مديون نميدونست. اون نميدونه که اگه فکر ميکنه مديون منه (اگه اينطور فکر ميکنه)، شايد براي سکوت من مديونه. ۳- دوباره رفتم پيش سهراب. وقتي دلم خيلي پر ميشه سر از اونجا در ميارم. يا نه... وقتي حرف دارم و کسي نميشنوه يا نيخواد بشنفه ، کوله بارم رو بر ميدارم. اونجا خوش نميگذره، اما خوب ميگذره. توي اونهمه همهمه، فرصتي بود تا من هم حرف بزنم. چقدر دلم ميسوخت. چه صبوره ، سنگ سفيد سهراب ! ۴- آهاي ! با توام ! برگشت و به من نگاه کرد. دست و پام رو گم کردم. آخه اون هيچ وقت بر نميگشت. چرا اينجوري نگاهم ميکرد ؟ مگه به من بدهکار نيست ؟ شايد من بهش بدهکارم ؟! اصلا چي ميخواستم بگم ؟! - ببخشيد ! مزاحم شدم ... شما کار خودتونو بکنيد ! برگشت و رفت و مثل هميشه، کار خودش رو کرد. و من هنوز يادم نمياد چرا صداش کردم. به هرحال... باز صداش ميکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط پگاه
|
من دور ترین نزدیکم
نیست نزدیک تر از من به خودم!
و دو تا بودن تا فاصله ای هست ،
که دو دستم با هم دارند!
من فقط کالبد است!
و خودم تا من ،
بسیار است راه!
و زمان حاکم این فاصله است!
من دور ترین نزدیکم!
و خدا دورترین دور به من،
فاصله یک لحظه ست ،
از دور ترین دور ، تا من !،
کم تر از فاصله ی دستانم.
و دو تا هستند!
و چه دور است از من تا خود من!
که اگر فاصله ها کوچک بود
هر سه با هم بودیم،
در فاصله ی دستانم!
و زمان حاکم این فاصله است ،
و زمان ، واحد اندازه ی این فاصله است! ،
و زمان خسته ست
و خوابید، فقط،
به اندازه ی یک عمر!
همین!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:2 توسط ندا
|
شب بود و شب همچنان بود
و همچنان شب بود.
شب هست ، شب خواهد بود.
شب نمی رود و فردا نخواهد آمد.
شب بر بالای سرم ایستاده بود،
و دشت در زیر پایم گسترده.
و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته ، می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت ، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.
و می رفتم و شب هم چنان بالای سرم ایستاده
و دشت زیر پایم گسترده
و راه در برابرم، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته ، می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت ، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.
و می رفتم و شب همچنان بر بالای سرم ایستاده
و دشت ، زیر پایم گسترده
و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم.
و من چشم به سیاهی دوخته و می رفتم.
و می رفتم .........................................
.......................
.......................................
.......................
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:54 توسط ندا
|
دلم واسه کوچیکیام تنگ شده! واسه ی او وقتایی که به خاطر یه آبنبات از ته دلم شاد بودم! واسه اون وقتایی که شب تا صبح خواب اسباب بازیاما می دیدم! اون موقع نمی دونستم که آخر همه ی روزا و شبا ، می رسه به (هیچی) ! می دونی چیه ، کاش الانم نمی دونستم!این جوری لا اقل یه امیدی داشتم واسه ی تلاش کردن! هر چند اگه این امید الکی باشه! من هیچ وقت اون کسایی رو که واقعیت زندگی رو بهم نشون دادن اونایی و که بهم گفتن (هیچی ) آخرشه! هیچ وقت ، هیچ وقت نمی بخشمشون!
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:56 توسط ندا
|

همیشه وقتی می خوان به یه بچه نقاشی نشون بدن ، زودی یه مداد رنگی زرد می گیرن دستشون و یه خورشید گنده، وسط اون آسمون کاغذی می کشن ، بعدش بهش می گن ، این که اسمش خورشیده ، همیشه توی آسمون هست! همیشه!!! بعد یه کم بزرگتر میشه هر وقت که می خوان ، اونامجبور به انجام کاری کنن زودی همون خورشیده رو براش می کشن و می گن ، اینا می بینی؟!این همون چیزیه که آخرش میرسی بهش ، ولی اون بچه بیچاره نمی دونه که او خورشیدی که خیلی قشنگ بود ، خیلی بزرگ بود همونی که همیشه بود! اون فقط واسه آسمون کاغذیه ، فقط واسه تو نقاشیشه ! اون اینا می فهمه، بلاخره می فهمه ، ولی خیلی دیر! وقتی که دیگه جزوی از اون راه شده !
به خدا درد منم همینه! تا بچه ایم ، هی تو گوشمون می خونن این خوبه ، این خوبه ، حالا هم که بزرگ شدیم دیگه سرمون مونده! من تازه فهمیدم که چقدر قشنگ واسه ی هیچی دارم میدوام ،تازه فهمیدم که این خبرا هم نیست ، خورشید کجا بود ؟!!!، چیزی در کار نیست! نمی گم که بهم دروغ گفتن !نه ! می دونی چیه ! فقط همه چیزا بهم نگفتن! درست مثل همون خورشیده ،اونا دروغ نگفتن! خورشید همیشه هست ، همیشه واقعیه ، ولی فقط توی آسمونه کاغذی ! فقط تویه نقاشی ! آره اون اسمش خورشیده ، ولی یه خورشیدی که هیچی توش نیست ، فقط یه بعد داره! از جنس رنگه!ولی من حالا همه چیزا فهمیدم و می خوام عوض بشم ، اصلا هم برام مهم نیست که چه بلایی سرم بیارن! یا این که تا کجایه این راه رفتم ، اصلا مهم نیست ! از نو شروع می کنم! اونی می شم که خودم می خوام! همونی که باعث میشه لا اقل خودم از خودم راضی باشم! دیگه هم توی هر آسمونی خورشید نمی کشم!
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 19:39 توسط ندا
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:35 توسط ندا
|

وقتی ستاره نیز
سو سوی روزنی به رهایی نیست ،
آن چشم شب نخفته چرا پای پنجره
با آن نگاه غمگین
تا ژرف آسمان را
می کاوید؟!،
آنگاه ، باز می گشت ،
نومید، و
می گریســــــــــــــــــــــــــــــــت؟!
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:34 توسط ندا
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 23:23 توسط ندا
|
نمی خواهم بميرم
نمی خواهم بميرم، با که بايد گفت؟
کجا بايد صدا سر داد؟
در زير کدامين آسمان،
روی کدامين کوه؟
که در ذرات هستی ره بَرَد طوفان اين اندوه
که از افلاک عالم بگذرد پژواک اين فرياد
کجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين کَر، آسمان کور است
نمی خواهم بميرم، با که بايد گفت؟
تنم در تار و پود عشق انسان های خوبِ نازنين بسته است
دلم با صد هزاران رشته با اين خلق
با اين خاک با اين آب پيوسته است
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توانِ ديدن دنيای ره گم کرده در رنج و عذابم نيست
هوای همنشينی با گل و ساز و شرابم نيست
جهان بيمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست
اگر دردی زجانش بر ندارم ناجوانمردی است
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافروزم، بیفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پای فرداهای بهتر گل برافشانم
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است
نمی خواهم بمیرم، ای خدا
ای آسمان، ای شب
نمی خواهم، نمی خواهم، نمی خواهم
مگر زور است؟
فريدون مشیری
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:25 توسط ندا
|
¤در بی کران دنیا دو چیز افسونم می کند :
آبی آسمان را که می بینم و می دانم نیست!
و
خدا که نمی بینم و می دانم که هست!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 23:43 توسط ندا
|
زندگی رسم خوشایندی است!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:32 توسط ندا
|
زمانه!
به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....
بوسيدن قول ماندن نيست.....
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست....
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:30 توسط ندا
|
در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر نیست یک فریاد
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آئین
تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
ظلمت آباد بهشت گندتان را در به روی من باز نگشائید
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز نیست یک فریاد
چون شبان قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من از نخوت زبانم در دهان بسته ست
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی بجا ماندست از شمشیر و دردی جان گزای از خشم
اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد
خشم خونین اشک می خشکاندش در چشم
در شب بی صبح خود تنهاست
از درون در خود خمیده در بیابانی که بر هر سو ی آن خوفی نهاده ام
دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد
در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را جاودانه بی نصیبی باد
باد تا فانوس شیطان را بر آویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین
باد تا شب های افسون مایه تان را من به فروق صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین.
احمد شاملو
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 13:28 توسط ندا
|
امشب آسمان به من نگاه می کند
شکوفه ها زردی مرا حس میکنن
دریا به دنبال موجیست در من و
باد حسرت کولاک مرا دارد
ستاره ها دردهایم را می شمارند
طلوع به غروب من می نگرد
رود ، به بلکه ی وجودم نیشخند میزند و
خدا به زنده بودنم دو دل است
بودن را گم کرده ام
پیچ و خم را فراموش کرده ام
هیجان برایم مرده و
عشق ...
کاش به دنیا آمدنم دست خودم بود
کاش مردن کمی راحت تر بود
کاش خستگی معنا نداشت و
کاش بودن وجود نداشت
از خود، به پوچ میرسم
زوال معنای زندگانی من است
هیچ، جزیی از بودنم شده و
پوچ ، سهم یادگاریم
(امیر)
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:12 توسط ندا
|
من زنده ام _ مرده ام
نه شايد زنده به گورم
كه مدتي است ...
+++++++++++++
در اين زمانه بي هاي و هوي لال پرست
خوشا به حال ...
كاش مي شد با سه تا نقطه همه ي حرفامون و بزنيم
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:3 توسط ندا
|
خدا مرا از بهشت راند و از زمين ترساند
شما مرا از زمين رانديد و از خدا ترسانديد
هم اکنون در کنار شيطان آرام گرفتهام، نه مرا از خود میترساند و نه از خود می راند
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:50 توسط ندا
|
طنین
طنین
لغزش خرده سنگی
از فراز بلندایی، به ژرفای درهای در مه فرورفته
طنین
گزش خرده داوری
از پای میزی، در تنهایی ژرف مردی در خود فرو رفته
+
نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:42 توسط ندا
|
نمی دونم چرا وقتی اسم ایران میاد بی اختیار به یاد کوروش کبیر و به یاد هخامنش می افتم ، شاید فقط من این ها رو شایسته ی ایران می دونم ، نه ...! به راستی که غبطه می خورم بر ایرانیان آن عصر! ما چی هستیم؟! به جز بغض هایی در گلو گیر کرده ،پر از غرور سرکوب شده ، پر از صدای به سکوت تبدیل شده ، پر از عظمت بر فنا رفته!
كوروش كبير
اي انسان كه بر اين سرزمين پا مي گذاري ، مپندار كه زرو سيم در اين مكان دفن شده است بدان كه يك انسان همچون تو در اين مكان آرميده است يك پارسي ، يك آزاده ، يك آزاديخواه ما براي ملت پارس هويت درست كرديم هويت ها را نابود مكن .!!!!!
کوروش کبیر
فرمان بدادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك بسپارند تا اجزاي بدنم ذرات خاك ايران را تشكيل دهد.
شما فکر می کنید که ما ایران رو از دست دادیم؟! نه ما تاریخ رو از دست دادیم ما غرور مون رو آتش زدیم ما یگانه مایه افتخارمون را فنا کریدم ، ما ذره ذره خون کوروش بزرگ رو پیشکش کردیم! یزدان با کوروش باد که ارثی از وجودش برای ما گذاشت ، نفرین بر ما که وارثانی این چنین هستیم و وای بر حالمان که نه تنها فردا، بلکه امروزی هم برایمان نیست!
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:28 توسط ندا
|

... خداوند با نگاهی آمیخته با عزتش گفت:
حقیقت هر روز بار ها از مسیر تو می گذرد.
من گفتم:
اشک گناه سوی چشمانم را کم کرده است. برفی بفرست تا ردپای حقیقت را ببینم.
و برایم بارید و بارید و بارید...
برفی از جنس نور.
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 22:57 توسط ندا
|

دعای کوير يک عمر تمنای باران است.
حضور کوير ,يک عمر ردپای تنهايی است.
پرشکوه است روزی که دل آُسمان از غربت کوير بگيرد. اما....
دلتنگی آسمان را پايانی زود هنگام است
چرا که اشک آسمان قلم سرنوشت کوير است ,
قلمی که خاطره ی زيبای کوير را افسانه می کند.
+
نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 22:55 توسط ندا
|
گاه گاهی قفسی می سازم
با رنگ ،
می فروشم به شما!
که به آواز شقایق که در آن زندانی ست
دل تنهاییتان تازه شود !
(سپهری)
شقایق های زندان سپهری حق داشتند آواز بخوانند ، ای کاش ما ها، لا اقل حق نفس کشیدن داشتیم!
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 23:22 توسط ندا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 8:43 توسط ندا
|