دوباره یه سال دیگه داره تموم میشه و یه سال دیگه داره شروع می شه! وقتی به تقویمم نگاه می کنم، هیچ چیزی نمی بینم به جز ۳۶۵ تا خونه ی سیاه که با مداد پر شدن! واقعا که خیلی محشر! فکرشا بکن ۳۶۵ روز از عمرت رو فقط سیاه کرده باشی ، ۳۶۵ روز و ۳۶۵ شب رو فقط به اندازه ی ۳۶۵ تا خونه ۱ در ۱ که با مداد سیاه پر شدن ، زندگی کرده باشی !!!
مداد هنوز تو دستمه! هنوز سه تا خونه دیگه مونده!سه تا خونه ی سفید! آره ، شایدم تو درست می گی ، منی که ۳۶۲ تا از روزما سیاه کردم حالا این سه روزم روش ،! ولی نه دلم نمیاد آخه هر چی باشه دیگه هیچ وقت ۲۶/۱۲/۱۳۸۵ نمی شه !
سال جدید برای من از همین امروز ، یا نه بهتر بگم امشب ، شروع می شه! امشب ۲۶/۱۲/۱۳۸۴ ، ساعت ۲۳:۲۶:۳ اولین روز سال جدید برای منه!!! دیگه تقویمما سیاه نمی کنم!
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:29 توسط ندا
|
هرگز از مرگ نهراسیدهام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود!
هراس من - باری - همه، از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی [یا: از بهای آزادی آدمی]
افزون تر باشد
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:20 توسط ندا
|
|
زنده باد آیین هخامنشی |
|
و بايد دانست آنچه كه مي آيد سمتي است آنجا كه نه من و نه تو از آن ميدانيم تنها بايد نظاره كنيم رفتن آنان كه بايد بدانند |
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:22 توسط ندا
|
سپرد راه به جان
به سفر وز غم این مرد همه باخته را
در پی جرعه ی آبی و بیک لقمه ی نان
می درد آفتاب...پیرهن کهنه ی او را که دگر دوخته است.
و به کفشش که همه پاره و کف سوخته است.
و به درسی که هنوزاو نیاموخته است.
سپرد راه ز دل کوله بارش همه پر از دو ورق
سومی را که بیانداخت به گل ونمی یابدش آنرا به بیابان پرازباد
دل او روشنی شب دارد
چون به کویری که زاو خاک و شن می بارد ورق انداخته او در باتلاق
و چنان می گردد که تو گویی که بخواهد همه ی ریگ بیابان همه غربال کند
و همانجا که رسد بر سوم تو ندانی به کجا خواهد رفت
متن آنرا همه در باد بیابان همه آواز کند تا به گوش همه عالم برسد
مثل چاهی که نی اش همه ی عالم را ز نهان راز سکندر همه افشا گرداند
آه سپرد راه به جان و ندارد ترسی
می فشارد دندان می خروشد چون...چون ابر
اما یافت کاغذ خیسش را در گرفته به یکی کهنه کلوخ
بر نوشته است بر او به نوایی بس بم
چون دو کاغذ دیگر به همان جوهر سرخ پرواز...پرواز...پرواز
>>>>>>>>>>> (( هومان فضلی پناه))
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:27 توسط ندا
|
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند:فروختي؟
گفت:نخريدند،تمام شد...!
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:10 توسط ندا
|
آهنگ جدید آتیش
و گروه ۰۹۱۲
به اسمه آتیش بازی
خیلی باحاله این آهنگ

download
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:35 توسط ندا
|
"سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.
خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.
اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد
آه را من به دريا آموختم"
حسين پناهی
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:53 توسط ندا
|
یک کلاغ تنها!
توی یک کوچهی باریک، روی یه درخت بیجون
یه کلاغ دل شکسته، یه کلاغ پیر و خسته
تو صداش غم فراوون، تو چشاش ابر بهارون
سر یه شاخه نشسته
نه صدایی واسه آواز نه لبایی واسه خوندن
نه امیدی واسه پرواز نه خیالی واسه موندن
تا جوون بوده و بوده واسه یه قار قار ساده
همیشه آوار سنگ و لعنت آدما بوده
***
اون زمونها که کوچیک بود یه کلاغ خشک و رنجور
میدونست که آدما هم عاشق قناریها اند
سعی میکرد زیاد نخونه
توی عمر سوت و کورش عاشق هیچکی نمونه
آخه اون پرهاش سیاهه، صداش هم خیلی بیراهه
کسی هم اینجور تو دنیا نمیشه دوسش بداره
همیشه عاشق این بود یکی هم عاشق اون بود
ولی این خیال واهی توی رؤیاهای اون بود
***
تا که یک روز یه پرستو با همه ناز و کرشمه
دل اونو اسیر کرد، شد تموم سرنوشتش
همه روزها به امیدش، به امید نازنینش پا میشد زندگی میکرد
واسه اون هر جور که میبود آب و دون مهیا میکرد
***
همهی بهار اون سال کلاغه فکری نمیکرد
چه شبا گرسنه میخوابید … ولی بهش اثر نمیکرد
آخه اون کلی اسیر بود، اسیر عشق پرستو
اسیر عشق عزیزش، عاشق دلبری اون
***
برگای زرد خزونی، کم و کم آفتابی میشد
آسمون به رنگ تیره، ابر اون بارونی میشد
ولی باز کلاغ ساده به امید عشق نازش
روزها رو به یاد اون بود، شبها هم خیال خوابش
چه خبر از این خزون داشت؟
پاییز بیبرگ نامرد
که کلاغ قصهها رو اسیر تنهایی میکرد
این خزون همون خزون بود که میتونست همهی عمر
پرهای اونو ببنده
لباشو از شوق آواز … که تا آخر عمر درازش
دیگه هیچ روزی نخنده
***
اتفاقی که نباید واسه قارقاری میافتاد،
افتاد و یه روز ابری، پرستو حرف سفر زد
با همین اشارهی اون کلاغه نفس نفس زد
***
یه روز صبح خزون بود، کلاغه یارش رو میخواست
رفت که تا اونو ببینه، آخه دلدارش رو میخواست
مثل هر روز بهاری واسه اون یه شاخه گل کند
گل سرخ رو رو سرش زد
تا واسه یارش بخونه
تا شاید عمری پرستو
پیش عاشقش بمونه
ولی اون روز توی لونه، توی اون غربت خونه
نه پرستو بود نه حرفاش
فقط از اون همه یادش مونده بود یک سبد سبز، با همه برگها و گلهاش
کلاغه باور نمیکرد، که اونم گذاشته رفته
فکر نمیکرد که پرستو با همه خاطرههاشون
توی اون هوای ابری واقعا رفته که رفته
***
روزها میرفتند به سختی واسه اون زاغک تنها
که هنوز رؤیاها میدید از پرستو توی شبها
از طلوع صبح زمستون، توی اون سرمای لرزون
سرشو تو برفا میکرد، تا نبینه سرنوشتش، چشمای همیشه گریون
***
حالا هم بعد یه چند سال
که بهارا دونه دونه
میآن و خزونی میشن هنوزم با یاد اونه
روی یه شاخهی تنها، یه کلاغ پیر و خسته، یه کلاغ دل شکسته
واسه اون آواز میخونه
میدونه حالا پرستو با یکی بهتر از اونه
کلاغه فکری نداره
از زمونه غم نداره
نمیگه پرهام سیاهه، نمیگه صدام بیراهه
نمیگه غم تو وجودم زده عمری آشیانه
توی یه کوچهی تاریک، روی یه درخت بیجون، با خودش آواز میخونه
میگه اینها واسهی من حاصل عشق دروغه…
آخه کی تا آخر عمر
عاشق کلاغ میمونه؟
(( از حسین پناهی))
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:18 توسط ندا
|
ما بدهکاريم
به کسانی که صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چون که مرداد
گور عشق گل خون رنگ دل ما بود
متن روی سنگ قبر آرامگاه حسین پناهی در روستای زادگاهش:
حسین پناهی
----------------------------------------------
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش
مائیم که پا جای پای یکدیگر می نهیم
و غروب می کنیم هر پسین.
----------------------------------------------
آغاز:ششم شهریور هزار و سیصد و سی پنج - انجام: هیجده مرداد هزار و سیصد هشتاد سه
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:11 توسط ندا
|
آن عکس واقعی است یا آن دیوار؟!
خشت دیوار نقش بسته از رنگمبهوت از رد پای پاره عکس های خندان
خیره از خط جای ناله تبسم های گریان
آه...شاید شبیه شکل ناپیدای ماست!
پریشان از باورترین نگاه های مصلوب
دست های گرما گرم خلیده ی مرطوب
نمی دانم آن عکس واقعی است یا آن دیوار؟
اما شبیه به من و تو
آن نگاهی است
جا به جا و نا بجا،
که گه گاه
خیره به کجا و نا کجا
بوی کامات تهوع آور بر روی دیوار
خبر می آوردند از خیانت ها
و عشق های بیمار
حال می توان باور داشت؟!
آن عکس واقعی است؟
یا آن دیوار؟!...
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:0 توسط ندا
|
ما زیر آسمان وطنی زندگی می کنیم که در آن تنها مرگ را به مساوات تقسیم میکنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:52 توسط ندا
|
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:30 توسط ندا
|
"اینجایم
روی خطوطی که فاصله را معنا می کنند
صدای تلق تلق....و
قطاری که با لرزش همیشگی اش
هیچگاه به موقع نمی رسد."
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:3 توسط
|
من به دنبال فضایی می گردم
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم :
آی....
با شما هستم.......
(مشیری)
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:59 توسط
|
بچه ها نظرتون راجع به قالب جدید وبلاگ چیه ؟! من این آهنگ که روی قالب
هست رو دوست دارم! نمی دونم شما ها هم خوشتون میاد یا نه؟!!!
به هر حال خوش حال می شم نظرتونا راجع بهش بدونم ٬که اگه
خوشتون نمیاد٬ عوضش کنم!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:43 توسط ندا
|
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند
آروزهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي انگارد
و هر قطره اشکي به برفي نريخته مي ماند.
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:34 توسط ندا
|
آقاهه بلند به دوستش گفت: میلیونها بلاگ تو دنیاست!
من تو دلم گفتم: میلیارد ها آدم تو دنیاست!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 17:27 توسط ندا
|
...
دلم می خواست:دست مرگ را ٬ از دامن امید ما ٬
کوتاه می کردند!
در این دنیای بی آغاز و بی پیان
در این صحرا٬ که جز گرد و غبار از ما نمی ماند!
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد!
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد؛
نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد؛
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛
همین دَه روز هستی را امان می داد!
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد!
... (فریدون مشیری)
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:6 توسط ندا
|
سلام سلام!
ببخشید بچه ها !
همش تقصیر این دوستمِ ٬ به هر حال معذرت که یه چند وقتیه آپ نکردم!
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:54 توسط ندا
|
اینجا پایان دنیاست!اگر زمین انتهایی داشته باشد باورکنید ته دنیا همین سرزمین موعود آریائیهای به ته رسیده است.دراین سرزمین نفاق ودورویی همه چیز می توان دید،مردان پریشان احوالی که از فرط جنون وسردرگمی هر کاری می کنند،زنانی که برای بقاء خود –وشاید خانواده ی خویش-مجبور به هر عملی هستند،دخترانی که از کودکی ترسهای دورغین وموهوم سنت بیمارآنها را مالیخولیایی کرده است وپسرانی که باید به جای دختران-در برخی شهرهای نفرین شده ی این سرزمین-تقاص پس دهند.ایران دهه ی هشتاد ایران بحرانهای اجتماعی است وهمه چیز آن بوی گندابی می دهد که هرکدام ازما سهمی در ساختن آن داریم.آمارحیرت انگیز تجاوزبه عنف وسوءاستفاده جنسی از زنان وکودکان دراین آب وخاک –در مقایسه با جاهای دیگر- بی نظیر است.براستی سرزمینی که زنان وکودکانش امنیت نداشته باشندجای زندگی است؟!!آیا دراین خاک آخرالزمان می توان ازاخلاق،شرافت،حمیت،غیرت و.....حرف زد.اگر این واژه هایی که گفتم وجود داشت هیچ وقت اوضاع چنین می شد؟!.واقعیت اینست که راس این هرم بیمار ودارای هزار عیب پنهان وآشکار است!!نمی توان به نصایح اخلاقی حاکمانی گوش فرا دادکه خودبه شکل عجیبی سردرگم ومتوهم هستند.آنان که جامعه را مجموعه ای از انسانهای چشم و گوش بسته فرض کرده وفکر می کنند می توانند هر بلایی سر آن بیآورند وبعد......جامعه ی امروز ایران رنگ حاکمان را گرفته وبدانید وضع از این بدتر می شود.این زمین نفرین شده می رود که از حضور انسان تهی شود وفرجامش جهنمی است که همه در آن می سوزند.دیگر کودکی در این خاک معنایی ندارد!!زن بودن جرم است!!مردی نیز فقط به پایین تنه است-همان نگاه جنسیتی که این روزها مطلوب مجلس ....است-!!و باید نوشت ،وای بر ما خفتگان که می دانیم مرگ در می زند!!اما گوش جان سپرده ایم به آن....!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:2 توسط ندا
|