تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
وقتي بارون مياد , اون موقع هست كه حجم هوا رو احساس مي كنم!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 23:46 توسط |

شبش تاريك , چراغش دور, اجاق آرزويش كور, دليلي مانده در دست فراموشي, صدايي گنگ در صحراي خاموشي. فقط او بود تنها, در كويري سرد و بي پايان, كويري مبهم و تاريك. صدايي زد! صدايي گنگ اميدي موج مي زد در صداي او! ~~~~~~ زمان در خواب بود, صدايش را نمي فهميد گويا مرده بود در خواب. اميدش هم به همراه زمان ها بود! اميدش هم به همراه زمان خوابيد! اميدش هم به همراه زمان ها مرد..! ~~~~~~ شبش تاريك! چراغش دور! اجاق آرزويش كور! فقط او بود, ساكت و خاموش در مهتاب! گويا, مرده بود درخواب!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 20:6 توسط ندا |

سر گذشت من سر کذشتی بود که اشتباها از سر من گذشته بود و آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست و بر سر ما چیزی می نویسد اشتباها آن را بر سر من نوشته بود....و من در سرنوشت خود سرگذشت خیلی از انسان ها را دیدم و از سرگذشت خود درباره ی خیلی از سرنوشتها خیلی چیزها شنیدم....و از همه ی این ها و همه ی آنها باور کنید خیلی چیزها فهمیدم.و سرنوشتها و سرگذشتها و سرنوشتها در قالب سرگذشت ها و سرگذشت ها در قالب سرنوشت هابه من یاد دادند که هرکس این چنین نبود گر چه خیال می کرد که هست و اگر چه وقعا بود ولی پای در گل رسوایی از کار افتاده و فرو ماند.افسوس که روز تولدم از یادم رفته............من را آوردند که بسوزم ..سوختم. آوردنم که بسازم ..ساختم.آوردنم که بگویم ..گفتم.ولی چه کار کنم که هرچه ساختم سوخت و هر چه سوختم بدل این لکاته هایی که فرمان زندگی من و امثال من در دستشان است تاثیر نکرده.

و من با وصف روزگر خود را گذرانیدم و در وصف این روزگار به این روز وصف ناپذیر مرکب یا شکسته ی زندگی خود را به سرزمین مردگان رازم.و فهمیدم که باید تو سری خورد و مرد ... باید تو سری زد و نشست باید نمک خورد و با کمال بی مروتی نمکدان را شکست...باید از راست نوشت و از چپ خواند از عقب نشست و از جلو راند قلبم زیر پایم بود و قلبم له شد و من زیر پای خودم جان دادم و همراه من همه ی عشق های من مردند  و این اشک های من بودند  که عشق مرا که ستارگانی بودند نیمه خاموش و تمام فراموش و کور در مجمع خاطرات گذشته به خاک سپردند.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:5 توسط پگاه |

نامه ای برای امشب در آتش سوخت..
نگاه کن!
شهر تاریکست.
چراغی روشن نیست.
کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست.
عشق مرده!
صداقت سوخته!
عاطفه پژمرده!
ایمان گمشده!
وجدان خوابیده!
عدالت در بند!
امید بر باد!
خدا از یاد رفته است.
هر کس بتواند بخورد می خورد!
هر کس بتوان ببرد می برد!
هر کس بتواند بزند می زند!
آن کس که فکر می کند.
می بیند.
می فهمد.
و بدنبال چراغ می گردد.
باید با بغض و رنج سکوت کند.
بیدار! باید بخوابد.
چاره ای نیست.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:48 توسط ندا |

احتمالا شما هم این جمله ی معروف را از آقای خمینی شنیده اید که " جنگ برای ما یک نعمت الهی بود " . چیز عجیبی ست ؛ چرا جنگی که برای همه ی مردم جهان نکبت بار است و طاعونی که مرگ و ویرانی را به همراه می آورد ، برای جمهوری اسلامی نوعی نعمت و یا رحمت الهی به شمار می آید

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:42 توسط ندا |

 

صفحات تقویم را ورق می زنم و به 13 آبان می رسم:

تسخیر لانه ی جاسوسی آمریکا به دست دانشجویان خط امام!!!-روز دانش آموز

پس امروز روز من است؛

در این چند ساله چقدر مجبورم کردند که برای کسانی که با بالا رفتن از دیوار سفارت کاخ های آرزوی یک ملت را فرو ریختند دست بزنم و هورا بکشم یا شاید هم صلوات بفرستم،

در این چند  ساله چقدر در گوشم خواندند که آمریکا یعنی استکبار جهانی و تو برای این که نشان دهی از آن بدت می آید باید برگ های دفتر نقاشی ات را جدا کنی و با آن ها پرچمش را درست کنی و در آتش بزرگی که در وسط حیاط مدرسه درست کرده ایم،بسوزانی...

خواه ناخواه مثل همیشه از یاد می بردم که شب در منزل این کا را بکنم،

و فردا در مدرسه سر رنگ کردن پرچم چقدر با بچه ها رقابت می کردم،

ولی هیچ گاه زیبا نشدند،

و من برای این که نگویند او نمی تواند، به همه می گفتم که اوّل تر از همه انداخته ام تا بسوزد!!!

یاد آن روزها را بگویم به خیر یا نه؟؟؟

چقدر با احساسات بچه گانه ام بازی کردند تا نشان دهند که امروز روز من است...

امّا امروز من بهتر از همیشه می دانم که روز من فرداست...

فردایی که تمام سختی های راهی را که انتخاب کرده ام به جان بخرم و از بیابان بی آب و علف که روز های سوزاننده و شب هایی لرزاننده دارد بگذرم و به جنگ اژداهای نمی دانم چند سر بروم و سیمرغ التیام بخش زخم های روحی و جسمی ام با دیدن شعله های عشقم به آن جا بیاید...

روز من فردایی است که سرزمین آزادی را فتح کنم...

خواه 13 آبان باشد خواه هر تاریخ دیگری...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:38 توسط ندا |

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 16:24 توسط ندا |

همه جا فریاد است

همه جا بی داد است

نیست فریاد رسی نیست کسی

بانگی از دور به گوش آید لیک

نیست جز بانگ به هم بستن بند قفسی

()()()()()()()()()()()()()()()()()

مرگ یا زیستن ، این پرسش تلخ

مانده بی پاسخ و لب ها لبریز

رفتن اما نرسیدن این ، اینست

حاصل زندگی و جنگ و گریز

+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 15:36 توسط ندا |

وقتی بخوای فقط برای ((خودت)) باشی، تنها باشی،

وقتی بخوای فقط با صفرها باشی،

 عمر تو مثل یه خط منحنی ، روی خودت دور می زنه،

مثل صفر ، باز از آخر می رسی ، به اول ! می مونی ، می گندی ،

مثل مرداب ، مثل حوض ، بسته می شی ، مثل دایره،

مثل ((صفر))!

اما اگر جلو ((یک)) بشینی...؟

اگر بخوای فقط برای ((یک)) باشی،

از پوچی و از تنهایی در بیای ، همنشین ((یک)) بشی...؟!

باید برای دیگران زندگی کنی!

                                                    ( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 18:36 توسط ندا |

«روح من از حل این معما درمانده...آنگاه که درباره زمان می اندیشم می بینم که هیچ نمی دانم اما چون دست می کشم بخوبی می دانم که چیست» قدیس آگوستینوس

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15:49 توسط ندا |

اینم چندتا فیلتر شکن جدید  :

http://maslehatbin.com/

http://www.storytag.com/

http://www.bc1.org/

https://salama.nda.st/

http://www.kdfs.org/

http://www.ampicon2005.org/

 
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 15:39 توسط ندا |

هر گاه کسي را دوست مي داري اول رهايش کن اگر بسويت بازنگشت بدان که از اول هم متعلق به تو نبود. شکسپير
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 14:37 توسط پگاه |

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم

خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تو

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم


عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه داره عشق

عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم

در خموشی چشم ماروقصه ها وگفت وگو هاست

من تو را درجسته ی محراب دیدن دوست دارم

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم


در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم


چله را در مقدم عشقم شکستن دوست دارم

بغض سر گردون ابرم قله ای آرامشم کن

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

من تو را بالاتر از من برتر از من دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم


شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم

دوست دارم دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:4 توسط پگاه |