|
بنگر مادر... خوبرويان ظلمت چه بي هدف در كوچه خورشيد به بهانه سرنوشت سايه هاي از ياد رفته آدميت را با فرياد من انسانم لگدمال ميكنند. |
|
|
|
كوچه خورشيد آ نجاست كه زمان ايستاد ... كسي دل داد ... گلي رخ داد ... . |
![]() |
|
|
|
كوچه خورشيد او انگار از همان نيم شبي آغاز شد كه مادر نگران و بيخواب بود مبادا طفلك بيدار شده سرد باشد يا گرسنه باشد اما او آسوده و آرام خوابي عميق به تن كرده بود و در حالي كه اوج عشق بشري را تجربه ميكرد زنگ ساعت بزرگ ميدان شهر را در نزديكي خانه پدري به خاطر ميسپرد. |
|
|
|
او اندك اندك بزرگتر و عشق تا حدي كوچكتر شد كه ميان دو نگاه بشري جاي گرفت. هنوز هم گه گاه به كنار دريا ميرود تا امواج و صخره ها قصه شكستن دلهاي جوان را برايش باز گوكنند وميداند هر بار كه دريا را ترك ميكند به انديشه "سرنوشت چنين نوشت" خواهد خنديد... |
|
|
|
اكنون سالهاست اطاق چوبي كوچكي ميعادگاه افكار و خاطرات اوست. در خلوت خود دربهاي خيال را ميگشايد تا سايه هاي دست در دست آدميان را در خاموشي دلهاي ديوارهاي كهنه جستجوكند. مضبوهانه تلاش ميكند انديشه از هم گسيخته را با واقعيت پيرامون خود تطبيق دهد.خود را در مسيري ميبيند كه قبلا" نيز از آن گذشته است اما اين بار ميداند كه سايه هاي آدميت عاجزانه نظاره گر دستهاي خالي او خواهند بود. انتهاي كوچه در آن سوي خيال و زمان با لجاجت در تعقيب اوست و او كه ديگر پاي دويدن ندارد فرياد كشان يادها و لحظه هاي سبز را تمنا ميكند و ديوانه وار بر ديوار هايي ميكوبد كه خود آرزوهاي دوران كودكي بر آنها نوشته بود....... |
|
|
|
|
|
|
|
او خسته از چنين آشفتگي به خواب ميرود تا رويايي دير آشنا ذهن پريشانش را آرامش بخشد. بارها در خواب آن روز آفتابي را ديده بود كه درميان گلوله باران انگار هيچ نميبيند و نميشنود درست در ميان خطوط مقدم خودي و دشمن قدم زنان وجدان بيدار را به مناظره كشيده است.... |
|
|
|
هراسان بي هدف در جنگلي خاموش و بهت زده بدنبال چيزي ميگردد... ناگهان رودخانه را ميبيند . اندكي درنگ... پس از سالها انتظار به اينجا رسيده است. پاهايش ديگر در زنجير نيستند و با گامهاي مصمم از مرز رود زمان عبور ميكند. آنسوي زمان دست و پا زنان از گل خيس بالا ميرود و دشتي بي انتها را ميبيند كه نسيمي آرام در آن جاريست. صداي دهل در دشت ميپيچد و از دور دست ناله شيپور جنگي كهن بگوش ميرسد. شيهه اسبان وحشت زده و زنگ زخمه شمشير تمامي آرامش و زيبايي دشت را بر هم ميزند و او خاموش و حيران چنين درميابد... |
|
|
|
او همواره خود را در ميان آدم نماهايي ميبيند كه با شور و هيجان اين قبيل حرفها را تشويق ميكنند. و در حالي كه به خنده ها و فريادهايشان خيره مانده است ميداند اين خنده هاي غمگين روزي به تبسمي شاد تبديل خواهد شد و عشق پيروز. آن روز ديگر دلهاي كوچك رويا پرست هرگز نخواهند شكست. |
اینم همون متلبی که گفته بودم.
وقتي احساس مي كني بهتر است پاهايت را در آب جاري بگذاري تا خنك شوي في الفور اينكار را انجام بده چون ممكن است آن آبي كه قرار بوده به تو انرژي مثبت بدهد بيايد و برود
«شل سيلور استاين»
یک روش برای باز کردن password ویندوز XP
اول 2تا 3 بار ctrl+alt+delete را بگیرید
بعد در User Name تایپ کنید;
ADMINISTRATOR
مشكلات دنيا را دو چيز حل مي كند : سكوت و گذشت زمان!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
براي اينكه بالا تر بپريد چند قدم عقب برويد!
آری زندگی ما انسان ها وابسته به سایه ها شده . پس منتظر بقیه ی مطلب باشید.![]()
![]()
دیگر احتیاجی نمی بینی که بخواهی دیگران را تحت تاثیر خودت قرار بدی بنابراین از اتلاف انرژی برای این کار خود داری می کنی ، خودتم بی جهت خسته نمی کنی!
**************
وقتی خودت را به قدر كافي دوست داشتی
به اين نتيجه می رسی كه تلاش بيش از حد كردن براي كسي يا چيزي كه هنوز آمادگي اش را ندارد بي حاصل است ، حتي درباره خودت!
**************
|
در افسانه های کهن یونانی از دختری سخن رفته است به نام پاندورا که سر گردان شد. |
|
پاندورا به خواست خدایان با صندوقی در بسته به پهنای خاک پا نهاد...و خدایان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشاید. |
|
اما کنجکاوی زنانه اش تحریک شد وچون در صندوق را باز کرد دید که مالامال از ملال است....پس سراسیمه در رابست .آنگاه ناله ای از نهان صندوق به گوش آمد که:((پاندورا)) |
|
-همه ی همراهان مرا آزاد کردی جز مرا.!!! |
|
-توکیستی؟ |
|
جواب چنین بود: |
|
امید |
|
من ز که پرسیدم؟ |
|
که چرا ماست سفید است و شکر پاش تهیست؟ |
|
علت سوراخ های این پنیر؟ |
|
من ز که پرسیدم؟ |
|
سر سوراخ نمکدان شبها میگیرد؟ |
|
که اگر برای اینها" سببی هست هنوز... |
|
بی سبب نیست حماقتهایم. |
|
که گناه سادگی همان حماقت باشد. |
|
کاش گرگی بودم. |
|
کاش گرگی بودم. |
|
دست چپها به مهار دست گرم راستم می مردند. |
|
زوزه هایم شهر را پر می کرد. |
|
و صدای احمقیت در من گم میشد. |
|
دیگر آن وقت اثر دید کثیف آنها"بر تن من می ماند؟ |
|
به خدا می گویم: |
|
که اگر گرگ شوم |
|
تو مرا می خواهی؟ |
|
ماده گرگی را که"" زوزه هایش نفس گرم و کثیف متلکهای بیابانی را می شکند؟ |
|
قول دادم که کسی نشنود آواز مرا |
|
قول دادم دیگر. |
|
ساز را می شکنم... |
|
تو مرا می خواهی؟ |
|
شال قرمز هم نمی اندازم. |
|
و غلط کنم که شعری گویم.. |
|
و غلط کنم که بی نت بزنم... |
|
فحشهای ملودیک امروز |
|
رنجی از آواز و دشنام وقیح |
|
و صدا ها همه یکسان شده از علم جدید... |
|
گوش من خواهم داد! |
|
از همان اول هم |
|
شعر گفتن که نمی دانستم |
|
تو مرا می خواهی؟ |
|
گرگ خوبی هستم؟ |
|
بره بودن کافیست؟ |
|
خسته ات کردم من؟ |
|
من دگر شعر نمی گویم پس.. |
|
از همان اول هم |
|
شعر گفتن که نمی دانستم.... |
|
......... |
|
شعرهایم صاحب ندارند |
|
این برایت |
|
خدا باشد نگهدارت |
|
پگاهت... |
¤ هر انسانی دو نفر است ، یکی بیدار است در تاریکی و دیگری خواب در روشنایی!
¤ تصور هر کس از خداوند با تصور دیگری متفاوت است ، بنابراین ، کسی نمی تواند دین خویش را به دیگری بدهد.
است تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشديم وگرنه مي فهميديم پائيز
، بهاري ست که عاشق شده است.
......سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از ازادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هرجا ((هر که را زر در ترازو زور در بازوست))
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یک دگر گیرند و خون یکدگر ریزند
در این غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه بر استان مرگ راحت . سر فرود ارید
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
را خداي ديگر کجاست ؟!!!
يادت باشه دنيا گرده,هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي.!!! 
زندگی دوچیز بیشتر نیست: یا مرگ آرزو ... یا آرزوی مرگ...
چند روزيست كه شب است. اين يك استعاره مسخره از وضع تاريك جامعه نيست. من منتظر خورشيدي هم نيستم. تنها اين را ميدانم كه چند روزيست كه شب است، تاريكي از پنجره به درون ميتابد و من بيحركت دراز كشيدهام و به لامپ كممصرف و كمنوري مينگرم. اين بهترين تفريح شبهاي دراز و چند روزه است. ميخواهم با نيروي نگاه لامپ آويزان را به حركت درآورم. هر از چندگاهي لامپ به حركت ضعيفي ميافتد ولي من مطمئن نيستم كه اين به خاطر نيروي نگاه من است يا لرزشهاي خفيف زمين باعث آن است. تنها زماني مطمئن خواهم بود كه لامپ با حركاتي محكم و سريع به حركت درآيد. تا آن زمان هماينجا بيحركت دراز خواهم كشيد و به نگاه كردن ادامه خواهم داد.
و نهايتا اين اتفاق افتاد. لامپ با حركاتي سريع به نوسان درآمد. ديوانهوار چرخيد و خود را به سقف كوبيد. انفجار چراغ آخرين چيزي بود كه ديدم. بعد از آن در تاريكي مطلق بيحركت دراز كشيدهام و به نقطهاي نامعلوم نگاه ميكنم.
نفس کشیدن را یادم نرود...راستی گریه کردن چگونه بود؟!!!
فرار از خود
شايد ساده ترين كار باشد
اما روزي خواهيم فهميد
كه سخت ترين چيز اين است
كه خودت نباشي...
از آينه ها بيزارم
چرا كه
فرصت ديدن «خودم» را
از من گرفته اند!
اصلا این جماعت جنبه ی شوخی کردن هم ندارن !!!
می گی نه؟!!! پس اینا ببین! http://video.tinypic.com/player.php?v=4gz17x2
زندگی زیباست !تا حالا شده به خاطر دوری کسی گریه کنید با وجود اینکه میدونید میبینیدش ....................................................................................
....................................................................................................
....................................................................................................
........................................................................................خوب به منچه که گریه کردی یا نکردی!![]()
![]()
احساسم را به من بازپس دهید
که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است
چه شده است ؟! چرا روح مرا به زنجیر میکشید
سایهی لطفتان هیمهی آتشیاست که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید
من نمیخواهم از شما هیچ نمیخواهم
نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه
فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم
من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد
و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت
و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت
تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند
و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند
من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد
سینهی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد
و تو - تقدیر - تنها نظارهگر پرواز من خواهی بود
... و دیگر هیچ
بر گرفته از کتاب هبوط در کویر
نه زيادم خوب نيست ! تنهاييو لمس ميكنم و گاهي اوقات مثل امروز باهاشون بازي ميكنم !
...نميدونم چي بنويسم ! !
-- مردن من زيباتر از مردن زندگي من است ! مرا بكشيد ! آسوده باشيد ! --... --- نه ، منو نكشيد ! من كاري نكردم ! --- ...
من دارم ميبينم ... در همين ساعت تكه اي از من داره ميميره پس خوشحاله.و يك ثانيه بعد تكه ي ديگه اي از من داره ميميره اما غمگينه !
توام داري ميبيني ؟! اوه خواهش ميكنم ! زود باش
فقط نبين و نزو لعنتي ! سعي كن دركش كني
امروز منو ميكشن ، چون امروز تو ،توي قفسي ! فردا تورو ميكشن ، چون ديروز واسه مرگم گريه كردي !
پس با دقت نگاه كن به من و زمان كه خيلي زود از جلوي چشمات دور ميشيم !
واقعا احمقي اگه وقتي ميخواي كاريو انجام بدي به ساعتت نگاه نكني قبلش !هركاري ! زمانو فراموش نكن !
اونوقت ميفهمي كه آيا اونكارو بايد در اون زمان انجام بدي يا ندي ! زمان داره ميره ...
نزار عقربه ها بكشنت
نه ، تو نه !![]()
به ساعتت نگاه كن !
زود باش
خواهش ميكنم
اوه لعنتي ! مهم نيست .
هان اي ابر بامن حرف بزن , حرف بزن از فرداهاي تيره تو نشاني داري ,آري تو دوستدار باراني پس جوابم را بده براي چه گريه ميکني گويا ,گوِِِِِِِئيا نشاني داري از تيرگي ها از فرداهايي که شايد در پيش است و ما بي خبريم تو قاصد روزهاي نهفته در باراني ,تو رهگذر شبهاي تيره و تاري پس بگو با من چه ميداني (هر چه داني گو که دگر به فرداها نينديشم

عشق درگیر غروب درد است باز هم طلوع ما را عشق است
ای از خانه ی زخم و گریه غربت بغض گشا را عشق است
ای از اب و هوای بی عشق بادبان ناخدا را عشق است
اهل بی مرزترین دریا باش ای اهل همه جا را عشق است
ای قشنگ سازها اوازها روزهای بی عزا را عشق است![]()
چراغش دور
اجاق آرزویش کور
دلیلی مانده در دست فراموشی
صدایی گنگ در صحرای خاموش
فقط او بود
تنها،
در کویری سرد و بی پایان
کویری مبهم و تاریک.
صدایی زد،
صدایی گنگ.
امیدی موج میزد در صدای او.
زمان در خواب بود .
صدایش را نمی فهمید
گویا مرده بود در خواب
امیدش هم به همراه زمان ها بود،
امیدش هم به همراه زمان خوابید،
امیدش هم به همراه زمان ها ، مرد...!
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
شبش تاریک
چراغش دور
اجاق آرزویش کور!
فقط او بود
ساکت و خاموش در مهتاب.
گویا ،
مرده بود ، در خواب!

من نمی دونم چرا این آخوندا این قدر علاقه دارن همه چیزا به سیاست ربط بدن ؟! واقعا چرا؟!!!!!![]()
می ری دنبال مذهب آخرش می رسی به سیاست . می ری دنبال درس ، آخرش می رسی به سیاست . می ری دنبال لباس ، آخرش می رسی به سیاست
.... ای بابااااااااااا!!!!
کاش به جای این صدام این احمقی نژاد(=احمدی نژاد
) رو دار می زدن
. اون وقت می دیدن که این ملت ایران چه اشکی (منظور اشک شوق
)براش می ریختن
، ای بابا اشک چیه ، این روزا تو تاریخ ثبت می کردن ، ۳۶۵ نه اصلا ۴۰۰ روزه سالا جشن می گرفتن . اگه این خامنه ای هم با خودش می برد که دیگه هیچی !!!!!!!!!
راستی ، تا حالا دقت کردی این آخوندا چقدر عمر می کنن
، دست حضرت نوح رو از پشت بستن ، نه نبستن ، قطع کردن ! ای بابا ما اگه شانس داشتیم...
.gif)
زندگی ما خیلی وقته که رنگی به جز سیاهی رو به خودش ندیده ، هر چقدر هم که بارون بیاد ، فایده ای نداره!...