تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!

بنگر مادر... خوبرويان ظلمت چه بي هدف در كوچه خورشيد به بهانه سرنوشت سايه هاي از ياد رفته آدميت را با فرياد من انسانم لگدمال ميكنند.

 

كوچه خورشيد آ نجاست كه زمان ايستاد ... كسي دل داد ... گلي رخ داد ... .
انگشتان اوكه ديگر آرام و قرار ندارند پس از سالها خجالت از يكديگر را كنارگذاشته كليدهاي ماشين تحرير را همچون كلاويه پيانو به صدا درمي آورند تا بر پاكي كاغذ چنين بنگارند .....
با خاطرات گرم تو...

 

كوچه خورشيد او انگار از همان نيم شبي آغاز شد كه مادر نگران و بيخواب بود مبادا طفلك بيدار شده سرد باشد يا گرسنه باشد اما او آسوده و آرام خوابي عميق به تن كرده بود و در حالي كه اوج عشق بشري را تجربه ميكرد زنگ ساعت بزرگ ميدان شهر را در نزديكي خانه پدري به خاطر ميسپرد.
دوران كودكي چون باد ميگذرد و صحنه هاي خاطره انگيزسالهاي دور دست كه رفته رفته طعم زيتون به خود گرفته اند همچنان در نگاه او ميلغزند.او ميداند زماني كه شور و تحرك نو جواني او را از خانه دور كرده بود مادرش همواره نگران و بيخواب بود مبادا طفلك خفته باشد از دست رفته باشد. در حالي كه او كم كمك عشق را به دنيا ميفروخت و خود را مردي ميديد كه جلوه گاه روياهاي مادر است.

 

او اندك اندك بزرگتر و عشق تا حدي كوچكتر شد كه ميان دو نگاه بشري جاي گرفت. هنوز هم گه گاه به كنار دريا ميرود تا امواج و صخره ها قصه شكستن دلهاي جوان را برايش باز گوكنند وميداند هر بار كه دريا را ترك ميكند به انديشه "سرنوشت چنين نوشت" خواهد خنديد...

 

اكنون سالهاست اطاق چوبي كوچكي ميعادگاه افكار و خاطرات اوست. در خلوت خود دربهاي خيال را ميگشايد تا سايه هاي دست در دست آدميان را در خاموشي دلهاي ديوارهاي كهنه جستجوكند. مضبوهانه تلاش ميكند انديشه از هم گسيخته را با واقعيت پيرامون خود تطبيق دهد.خود را در مسيري ميبيند كه قبلا" نيز از آن گذشته است اما اين بار ميداند كه سايه هاي آدميت عاجزانه نظاره گر دستهاي خالي او خواهند بود. انتهاي كوچه در آن سوي خيال و زمان با لجاجت در تعقيب اوست و او كه ديگر پاي دويدن ندارد فرياد كشان يادها و لحظه هاي سبز را تمنا ميكند و ديوانه وار بر ديوار هايي ميكوبد كه خود آرزوهاي دوران كودكي بر آنها نوشته بود.......

 

 

او خسته از چنين آشفتگي به خواب ميرود تا رويايي دير آشنا ذهن پريشانش را آرامش بخشد. بارها در خواب آن روز آفتابي را ديده بود كه درميان گلوله باران انگار هيچ نميبيند و نميشنود درست در ميان خطوط مقدم خودي و دشمن قدم زنان وجدان بيدار را به مناظره كشيده است....
چنين تصور ميكند كه زنجير سنگيني گامهايش را كوتاهتر و دشوارتر كرده است. او كه در اطاقك چوبي خود بار ها دايره كوچكي را نفس زنان پيموده و با هر دور گويي حلقه جديدي بر حلقه هاي دروغ حسد حسرت حرص آز و ريا تنيده ديگر اميد رهايي ندارد.
او ميخواهد بداند چگونه انساني كه خاك پاك بوده سرشته به عشق حالي مزرع تيغ و خار گشته؟
ريشه هاي بي هدفش چرا ديگر در پي طراوت معرفت نيستند؟
آدمي با خود چه كرده است؟
آدميت كجاست؟ آه......
پلكهايش كه روي هم مي آيند انگار درب آهنين بزرگ و سنگيني به رويش بسته ميشود. اينك در گوشه اي از تاريكي بي انتهاي قفس تن آرزويي دارد... كاش ميتوانستيم از نو شروع كنيم...

 

هراسان بي هدف در جنگلي خاموش و بهت زده بدنبال چيزي ميگردد... ناگهان رودخانه را ميبيند . اندكي درنگ... پس از سالها انتظار به اينجا رسيده است. پاهايش ديگر در زنجير نيستند و با گامهاي مصمم از مرز رود زمان عبور ميكند. آنسوي زمان دست و پا زنان از گل خيس بالا ميرود و دشتي بي انتها را ميبيند كه نسيمي آرام در آن جاريست. صداي دهل در دشت ميپيچد و از دور دست ناله شيپور جنگي كهن بگوش ميرسد. شيهه اسبان وحشت زده و زنگ زخمه شمشير تمامي آرامش و زيبايي دشت را بر هم ميزند و او خاموش و حيران چنين درميابد...
از همان روزي كه تازيانه در مصر فرعوني هرم ميساخت و شلاق ديوار چين و از همان روزهايي كه سياهان را برده كردند و سرخها را در گور... آري در همان روزهاي ننگين دور آدميت مرده بود....
آدميت جز واژه اي مكرر بر زبان گنه آلود ما نيست. هر گوشه اين جهان كه بنگري ظلمي بر مظلومي رواست.
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است.

 

او همواره خود را در ميان آدم نماهايي ميبيند كه با شور و هيجان اين قبيل حرفها را تشويق ميكنند. و در حالي كه به خنده ها و فريادهايشان خيره مانده است ميداند اين خنده هاي غمگين روزي به تبسمي شاد تبديل خواهد شد و عشق پيروز. آن روز ديگر دلهاي كوچك رويا پرست هرگز نخواهند شكست.

اینم همون متلبی که گفته بودم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:40 توسط پگاه |

اون پایین ، آره همون پایینه نه ، نه اون جا رو نمی گم ، سمت چپ، دیدیش؟! همون نوشته آبیه ، آره خودشه ، می دونی اون برای چیه ؟! یا صلا می دونی چرا اونا اون جا گذاشتنش ، فکر نکنم بدونی ، آخه اگه می دونستی همین جوری نمی رفتی ! حالا نمی خواد خیلی فکرتا به زحمت بندازی  ، الان خودم بهت می گم اون برای چیه ! برای اینکه هر وقت اومدین تو وب ، روی اون گزینه کلیک کنین و نظرتونا راجعبه وب بدین! هر چند من خودم می دنم که وبم خیلی خوب و خوشگل و قشنگه ولی خوب گفتم حالا نظر شما رو هم بدونم بد نیست ، هر چند اصلا برام مهم نیست!  

                                                                                      

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 16:14 توسط ندا |

 

 فاصله ای نیست، شاید فقط اندازه ی یه عمر باشه!

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:53 توسط ندا |

وقتي احساس مي كني بهتر است پاهايت را در آب جاري بگذاري تا خنك شوي في الفور اينكار را انجام بده چون ممكن است آن آبي كه قرار بوده به تو انرژي مثبت بدهد بيايد و  برود

«شل سيلور استاين»

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:44 توسط ندا |

یک روش برای باز کردن password  ویندوز XP

 

اول 2تا 3 بار ctrl+alt+delete را بگیرید

 

بعد در User Name  تایپ کنید;

         ADMINISTRATOR                 

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:41 توسط ندا |

مشكلات دنيا را دو چيز حل مي كند  : سكوت و گذشت زمان!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

براي اينكه بالا تر بپريد  چند قدم عقب برويد!

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:29 توسط ندا |

¤  شما می گویید که زمان می گذرد ، ولی این گونه نیست؛ این ماییم که می گذریم و زمان می ماند!
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 15:13 توسط ندا |

بنگر مادر... خوبرويان ظلمت چه بي هدف در كوچه خورشيد به بهانه سرنوشت سايه هاي از ياد رفته آدميت را با فرياد من انسانم لگدمال ميكنند. كوچه خورشيد آ نجاست كه زمان ايستاد ... كسي دل داد ... گلي رخ داد ... . انگشتان اوكه ديگر آرام و قرار ندارند پس از سالها خجالت از يكديگر را كنارگذاشته كليدهاي ماشين تحرير را همچون كلاويه پيانو به صدا درمي آورند تا بر پاكي كاغذ چنين بنگارند ..... با خاطرات گرم تو.اکنون سالها گذشت و سایه ها دیگر طراوتی ندارندو.....

آری زندگی ما انسان ها وابسته به سایه ها شده . پس منتظر بقیه ی مطلب باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 10:52 توسط پگاه |

وقتی خودت را به قدر کافی دوست داشتی

دیگر احتیاجی نمی بینی  که بخواهی دیگران را تحت تاثیر  خودت قرار بدی  بنابراین از اتلاف انرژی برای این کار خود داری می کنی ، خودتم بی جهت خسته نمی کنی!

 **************

وقتی خودت را به قدر كافي دوست داشتی

به اين  نتيجه می رسی كه تلاش بيش از حد كردن براي كسي يا چيزي  كه هنوز آمادگي اش را ندارد  بي حاصل است  ، حتي درباره خودت!

 **************

                                                                          

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:48 توسط ندا |

در افسانه های کهن یونانی از دختری سخن رفته است به نام پاندورا که سر گردان شد.

پاندورا به خواست خدایان با صندوقی در بسته به پهنای خاک پا نهاد...و خدایان از او خواستند هرگز در آن صندوق را نگشاید.

اما کنجکاوی زنانه اش تحریک شد وچون در صندوق را باز کرد دید که مالامال از ملال است....پس سراسیمه در رابست .آنگاه ناله ای از نهان صندوق به گوش آمد که:((پاندورا))

-همه ی همراهان مرا آزاد کردی جز مرا.!!!

-توکیستی؟

جواب چنین بود:

امید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:26 توسط ندا |

من ز که پرسیدم؟

که چرا ماست سفید است و شکر پاش تهیست؟

علت سوراخ های این پنیر؟

من ز که پرسیدم؟

سر سوراخ نمکدان شبها میگیرد؟

که اگر برای اینها" سببی هست هنوز...

بی سبب نیست حماقتهایم.

که گناه سادگی همان حماقت باشد.

کاش گرگی بودم.

کاش گرگی بودم.

دست چپها به مهار دست گرم راستم می مردند.

زوزه هایم شهر را پر می کرد.

و صدای احمقیت در من گم میشد.

دیگر آن وقت اثر دید کثیف آنها"بر تن من می ماند؟

به خدا می گویم:

که اگر گرگ شوم

تو مرا می خواهی؟

ماده گرگی را که"" زوزه هایش نفس گرم و کثیف متلکهای بیابانی را می شکند؟

قول دادم که کسی نشنود آواز مرا

قول دادم دیگر.

ساز را می شکنم...

تو مرا می خواهی؟

شال قرمز هم نمی اندازم.

و غلط کنم که شعری گویم..

و غلط کنم که بی نت بزنم...

فحشهای ملودیک امروز

رنجی از آواز و دشنام وقیح

و صدا ها همه یکسان شده از علم جدید...

گوش من خواهم داد!

از همان اول هم

شعر گفتن که نمی دانستم

تو مرا می خواهی؟

گرگ خوبی هستم؟

بره بودن کافیست؟

خسته ات کردم من؟

من دگر شعر نمی گویم پس..

از همان اول هم

شعر گفتن که نمی دانستم....

.........

شعرهایم صاحب ندارند

این برایت

خدا باشد نگهدارت

پگاهت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:18 توسط ندا |

¤ اگر ارزش واقعی خود را بشناسید هرگز نابود نمی شوید.

¤ هر انسانی دو نفر است ، یکی بیدار است در تاریکی و دیگری خواب در روشنایی!

¤ تصور هر کس از خداوند با تصور دیگری متفاوت است ، بنابراین ، کسی نمی تواند دین خویش را به دیگری بدهد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:11 توسط ندا |

دلتون میاد وب به این باحالی رو ببینید و نظر ندید؟!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:3 توسط ندا |

   شب که می شه فقط دلم می خواد فکر کنم ، به تاریکی ، به سکوت ، به  ماه ، شایدم به خودم ! راستش این آخری از همه برام غریب تر ِ . ! ۱۷ ساله که دارم به ماه نگاه می کنم ، ۱۷ ساله که دارم با سکوت حرف می زنم ، ۱۷ ساله که دارم توی تاریکی زندگی می کنم ، ولی توی این ۱۷ سال حتی یه ثانیه هم به خودم نزدیک نشدم . من ۱۷ ساله پیش خودم بودم. باور کن! ، ولی الان ۱۷ ساله که دیگه خودم نیستم . آره خوب ، مدت خیلی زیادی نیست !، اما برای من که فقط ۱۷ سال دارم ، همه ی عمرم ِ،توی این مدت در مورد عمق زمین که میلیون ها کیلومتر باهام فاصله داره و در باره ی فلان ستاره توی فلان کهکشون که میلیاردها سال نوری ازم دوره خیلی چیزا یاد گرفتم ، ولی توی این ۱۷ سال هنوز هیچی در مورد خودم نمی دونم ، در مورد خود ِ خودم ، که حتی یه قدمم باهام فاصله نداره...!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 19:0 توسط ندا |

ميگردم هنوز به دنبال سايه هامان سايه هائي دست در دست در دل ديوار كهنه يادم آمد سالها پيش در نگاه سايه ها آفتاب بود يادم آمد انگار دﻳو ﺑﻳداد زمان خواب بود اكنون ميگذرم بنگريد اي سايه ها مرا دستهايم خاليست اكنون پير و محزون كجائيد اي همنشينان يادها . . . لحظه ها . . . ديوارها
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:16 توسط پگاه |

 آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسابي
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 15:24 توسط پگاه |

زرد است که لبريز حقايق شده

است تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشديم وگرنه مي فهميديم پائيز

، بهاري ست که عاشق شده است.


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:59 توسط ندا |

......سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

در این دوران که از ازادگی نام و نشانی نیست

در این دوران که هرجا ((هر که را زر در ترازو زور در بازوست))

جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید

که کام از یک دگر گیرند و خون یکدگر ریزند

در این غوغا فرو مانند و غوغاها بر انگیزند

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید

همه بر استان مرگ راحت . سر فرود ارید

چرا اغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟

چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ می ترسید ؟

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:49 توسط ندا |

یه وقت نظر ندینا!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:32 توسط ندا |

-خدايا ! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب بسيار است ،تو اگر مدارا نکني ما

را خداي ديگر کجاست ؟!!!

يادت باشه دنيا گرده,هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي.!!!  

زندگی دوچیز بیشتر نیست: یا مرگ آرزو ... یا آرزوی مرگ...

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:23 توسط ندا |

تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:15 توسط ندا |

چند روزيست كه شب است. اين يك استعاره مسخره از وضع تاريك جامعه نيست. من منتظر خورشيدي هم نيستم. تنها اين را ميدانم كه چند روزيست كه شب است، تاريكي از پنجره به درون ميتابد و من بيحركت دراز كشيدهام و به لامپ كممصرف و كمنوري مينگرم. اين بهترين تفريح شبهاي دراز و چند روزه است. ميخواهم با نيروي نگاه لامپ آويزان را به حركت درآورم. هر از چندگاهي لامپ به حركت ضعيفي ميافتد ولي من مطمئن نيستم كه اين به خاطر نيروي نگاه من است يا لرزشهاي خفيف زمين باعث آن است. تنها زماني مطمئن خواهم بود كه لامپ با حركاتي محكم و سريع به حركت درآيد. تا آن زمان هماينجا بيحركت دراز خواهم كشيد و به نگاه كردن ادامه خواهم داد.

و نهايتا اين اتفاق افتاد. لامپ با حركاتي سريع به نوسان درآمد. ديوانهوار چرخيد و خود را به سقف كوبيد. انفجار چراغ آخرين چيزي بود كه ديدم. بعد از آن در تاريكي مطلق بيحركت دراز كشيدهام و به نقطهاي نامعلوم نگاه ميكنم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:8 توسط ندا |

بغض قلمم شکست .. مینویسم گهگاهی که یادم نرود ..... نه، نوشتن را نمی گویم ،

نفس کشیدن را یادم نرود...راستی گریه کردن چگونه بود؟!!!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 0:21 توسط ندا |

فرار از خود

 

شايد ساده ترين كار باشد

 

اما روزي خواهيم فهميد

 

كه سخت ترين چيز اين است

 

كه خودت نباشي...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:58 توسط ندا |

از آينه ها بيزارم

 

چرا كه

 

  فرصت ديدن «خودم» را

           

               از من گرفته اند! 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 23:54 توسط ندا |

من که می گم پسرا خیلی بی جنبه هستن!

اصلا این جماعت جنبه ی شوخی کردن هم ندارن !!!

می گی نه؟!!! پس اینا ببین!   http://video.tinypic.com/player.php?v=4gz17x2

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:14 توسط ندا |

زندگی زیباست !تا حالا شده به خاطر دوری کسی گریه کنید با وجود اینکه میدونید میبینیدش ....................................................................................

....................................................................................................

....................................................................................................

........................................................................................خوب به منچه که گریه کردی یا نکردی!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 21:49 توسط ندا |

دوباره این (...) آی دی منا هک کرد !!دعا کن فقط دیگه نبینمت!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:49 توسط ندا |

 احساسم را به من بازپس دهید

 

 که زیستن بدون احساس بودن از نبودن هم سخت تر است

 

 چه شده ا‌ست ؟! چرا روح مرا به زنجیر می‌کشید

 

 سایه‌ی لطفتان هیمه‌ی آتشی‌است که بر جان من شعله میکشد. رهایم کنید

 

 من نمی‌خواهم از شما هیچ نمی‌خواهم

 

 نه مهربانی نه رحم نه عشق نه دوستی نه محبت نه نگاه

 

 فقط احساسم را به من بازپس دهید تا باشم

 

 من پرواز خواهم کرد تا خود خورشید و با خورشید یکی خواهم شد

 

و در میان بهت و حیرت تو از خورشید خواهم گذشت

 

و از عدمی که تو بر من آفریده بودی گذر خواهم کرد. حتی از ازل نیز خواهم گذشت

 

تا به سرزمینی تهی برسم که مرا آنجا آفریدند. مرا در هراس هیچ طعام دادند

 

و در عظمتی به پهنای تمام نبودنها پرواز دادند

 

 من با احساسم تا خود آشیانه پرواز خواهم کرد

 

سینه‌ی آسمان را خواهم شکافت و تا نهایتِ بینهایت پرواز خواهم کرد

 

و تو - تقدیر - تنها نظاره‌گر پرواز من خواهی بود


... و دیگر هیچ

 

 

بر گرفته از کتاب هبوط در کویر

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 15:32 توسط ندا |

 

 هواي خوبيه !

نه زيادم خوب نيست ! تنهاييو لمس ميكنم و گاهي اوقات مثل امروز باهاشون بازي ميكنم !

...نميدونم چي بنويسم ! !

اوه نه ! وقت زيادي گذشت ! آره ؟ به ساعتت نگاه كن ! اگه نگاه نكني ... خيلي بد ميشه !

  --   مردن من زيباتر از مردن زندگي من است ! مرا بكشيد ! آسوده باشيد ! --... --- نه ، منو نكشيد ! من كاري نكردم ! --- ...

من دارم ميبينم ...  در همين ساعت تكه اي از من داره ميميره پس خوشحاله.و يك ثانيه بعد تكه ي ديگه اي از من داره ميميره اما غمگينه !

توام داري ميبيني ؟! اوه خواهش ميكنم ! زود باش

فقط نبين و نزو لعنتي ! سعي كن دركش كني

امروز منو ميكشن ، چون امروز تو ،توي قفسي ! فردا تورو ميكشن ، چون ديروز واسه مرگم گريه كردي !

پس با دقت نگاه كن به من و زمان كه خيلي زود از جلوي چشمات دور ميشيم !

واقعا احمقي اگه وقتي ميخواي كاريو انجام بدي به ساعتت نگاه نكني قبلش !هركاري ! زمانو فراموش نكن !

 اونوقت ميفهمي كه آيا اونكارو بايد در اون زمان انجام بدي يا ندي  ! زمان داره ميره ...

نزار عقربه ها بكشنت

نه ، تو نه !

به ساعتت نگاه كن !

زود باش

خواهش ميكنم

اوه لعنتي ! مهم نيست .

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:59 توسط ندا |

سر کلاس رياضي بود که استاد اومدو دو خط موازي کشيد خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد و عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد و تو دلش عاشقش شد، در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:46 توسط پگاه |

 

هان اي ابر بامن حرف بزن , حرف بزن از فرداهاي تيره تو نشاني داري ,آري تو دوستدار باراني پس جوابم را بده براي چه گريه ميکني گويا ,گوِِِِِِِئيا نشاني داري از تيرگي ها از فرداهايي که شايد در پيش است و ما بي خبريم تو قاصد روزهاي نهفته در باراني ,تو رهگذر شبهاي تيره و تاري پس بگو با من چه ميداني (هر چه داني گو که دگر به فرداها نينديشم

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:42 توسط ندا |

آسمان اشك مريز ،
دست من پر شده از آب دو چشم
صورتم پر شده از آتش خشم
، ز چه مي نالي تو !؟
اشكها مال من است ،
باد و باران اگر چه زتوست
ولي آه و دل تنگي قبل از باران
، همگي مال من است...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:23 توسط ندا |

 باز این ترانه ها را عشق است                   رقص سرخ بادپا را عشق است

عشق درگیر غروب درد است                       باز هم طلوع ما را عشق است

ای از خانه ی زخم و گریه                             غربت بغض گشا را عشق است

ای از اب و هوای بی عشق                         بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرزترین دریا باش                           ای اهل همه جا را عشق است

ای قشنگ سازها اوازها                              روزهای بی عزا را عشق است

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:38 توسط پگاه |

  اعدام او جدای از همه ی نفرتها، جنایتها، تفسیرها، خاطرات خوب یا بد و … برای من یا همه ی آنها که دوران کودکیشان را در جنگ گذراندند متفاوت است. برای من مردن او همانند مردن قهرمانهای کتاب فارسی اول ابتدایی است. مثل اینکه فکر می کنم بابایی که آب می داد یا آن مردی که با اسب می آمد حالا دیگر نیستند.
بهر شکل هر چه که بود تمام شد. تا درسی باشد برای دیکتاتورهای احتمالی فعلی یا آینده!

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:11 توسط ندا |

نمی دونم چرا هروقت آدم دست نشانده می بینم یاد شاه میفتم.
گاهی فکر می کنم آدمهای دست نشانده همیشه یک صفت مشترک دارن.. شاید یجور سبکی و ناپختگی که در صداشون هست..
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 22:50 توسط پگاه |

    بعدِ این همه روز هم نشینی با یک دلقک، شما خوب می دانید پای شکسته یعنی چه. پای راستم خرد شده. بازوهایم شکسته. حتّی صورتی ندارم تا گریم لبخند رویش بیاید. انگار نمی توانم هیچ چیز بنویسم. هیچ واژه ای با من نمی رقصد. جورابهای رنگی را گذاشته ام توی آن چمدان مشکی رنگ (زیر کتابها). مابقی را هرچه هست می فروشم (شاید خریدار داشت). می روم جایی که هیچ نغمه و فریم و نوشته ای نیست. فقط خاک سرخ است و آفتاب سوزان... . یادم هست قول داده بودم این خانه را هیچ گاه برای همیشه ترک نکنم.
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 22:39 توسط پگاه |

شبش تاریک

چراغش دور

اجاق آرزویش کور

دلیلی مانده در دست فراموشی

صدایی گنگ در صحرای خاموش

فقط او بود

تنها،

در کویری سرد و بی پایان

کویری مبهم و تاریک.

صدایی زد،

صدایی گنگ.

امیدی موج میزد در صدای او.

زمان در خواب بود .

صدایش را نمی فهمید

گویا مرده بود در خواب

امیدش هم به همراه زمان ها بود،

امیدش هم به همراه زمان خوابید،

امیدش هم به همراه زمان ها ، مرد...!

                   ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

شبش تاریک

چراغش دور

اجاق آرزویش کور!

فقط او بود

ساکت و خاموش در مهتاب.

گویا ،

مرده بود ، در خواب!

 

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 21:40 توسط |

   من نمی دونم چرا این آخوندا این قدر علاقه دارن همه چیزا به سیاست ربط بدن ؟! واقعا چرا؟!!!!!

می ری دنبال مذهب آخرش می رسی به سیاست . می ری دنبال درس ، آخرش می رسی به سیاست . می ری دنبال لباس ، آخرش می رسی به سیاست .... ای بابااااااااااا!!!!

کاش به جای این صدام این احمقی نژاد(=احمدی نژاد) رو دار می زدن. اون وقت می دیدن که این ملت ایران چه اشکی (منظور اشک شوق)براش می ریختن  ، ای بابا اشک چیه ، این روزا تو تاریخ ثبت می کردن ، ۳۶۵ نه اصلا ۴۰۰ روزه سالا جشن می گرفتن . اگه این خامنه ای هم با خودش می برد که دیگه هیچی !!!!!!!!!

راستی ، تا حالا دقت کردی این آخوندا چقدر عمر می کنن ، دست حضرت نوح رو از پشت بستن ، نه نبستن ، قطع کردن ! ای بابا ما اگه شانس داشتیم...

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 20:38 توسط |

زندگی ما خیلی وقته که رنگی به جز سیاهی رو به خودش ندیده ، هر چقدر هم که بارون بیاد ، فایده ای نداره!...

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 20:24 توسط |