دوستای گلم تا (راستش نمی دونم تا کی ؟! ) خدا حافظ
.
-------------------
+ هنوز هم نمی دونم چرا می دونم ؛ولی خوشحالم!
هفت شهر عشق = هفت خان رستم
+من خیلی این ترکیب ، هفت شهر عشق ، رو شنیده بودم ، ولی خوب ، فقط در حد یه اسم می دونستم که چیه ، چند روز پیش یکی از دوستام برام توضیح کاملشا میل کرده بود ، آقا عجب چیزیه این هفت شهر عشق ! ،خوب بود به جاش می ذاشتن، هفت خان رستم !!! باور کنید وقتی خوندمش با تمام وجودم به جای مجنون فریاد کشیدم ، عجب بی نوایی بوده اوووووون!!! واقعانا ، ببین احساس آدما چقدر پاک بوده اون موقعا ...
این سخن ناقص بماند و بی قرار دل ندارم ، بی دلم ، معذور دار
خوب از اون موقع گفتن، دل می خواد ، از الان گفتن که دیگه دل نمی خواد ، فقط کافیه یه کمی با خالی بندیای امروزی آشنا باشی(خود کشی کردم و بیمارستانم و...) و یه چند تا لغت هم یاد بگیری !!! (عزیزم و هانی و ...)*
+ امروز یه راننده آژانس جالب به پستم خورد ، از حرف زدنش معلوم بود که آدم پریه ، شروع کرد از علم و ادب صحبت کردن ، یه بیت شعر می گفت ، دو بند نثر ، از هر دری گفت ، خلاصه کلاس اخلاق داشتم از مدرسه تا خونه ! یه تنوعی بود . هر چی بود ، بهتر از اون گوپس گوپس آهنگای بی سر و ته رپ اون دیروزی بود !!! ولی کلا از حرفاش خوشم اومد!
-------------
* : واقعا پوزش منا بپذیرید از این که اگه توضیحاتم ناقصه ، بی تجربگی و هزار درد سر ! شما به بزرگی خودتون ببخشید! ![]()
![]()
وباران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...
اسم وبلاگ یکی از بچه ها چقدر قشنگ بود : (فرزند اشتباه زمان )!
-----------
*: احتمالا دارن ویرایشش می کنن ، فکر می کنم جملاتی در گذشته بیان شده و اتفاقاتی در گذشته افتاده که خیلی به مذاقشون خوش نیومده!
*: دقت کن :کمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییـ...ـی!
تناقض
روز ازل
قافیه های تلنبار شده
نماز گذار را دیدی
مرد روحانی ، در پوششی سیاه و سفید
چه می خواهد بگوید؟
می گویند (( چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان ))
(( با این وجود به برادر دینی ات صدمه نزن ))
این تناقض است و خارج از محدوده فهم
اکنون خود را فریب می دهم تا بیاسایم
روحم را ستایش می کنم
تا از روح القدس ، روح پاک دور نمانم
ارواح مقدس به مرور در تاریکی محو می شوند...
کابوس!طناب حلقه شده دار!
محال است به بهشت راه پیدا کنی
انسانهای بد! شادمانه فریاد بکشید
و کسی را بنگرید که می گرید
روز ازل...
انبوهی از قافیه ها...
مذهب لازمه عشق است
این تناقض است و خارج از محدوده فهم...
دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !
حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟! مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟! خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!
من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!
------------
*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !
جنگل آينه ها به هم درشكست
و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند
كه كتاب رسالت شان
جز سياهه آن نام ها نبود
كه شهادت را
در سرگذشت خويش
مكرر كرده بودند.
***
با دستان سوخته
غبار از چهره خورشيد سترده بودند
تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.
تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند
كه قيام در خون تپيده اينان
چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -
هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!
بنگريد
تا چه گونه
بي آسمان و بي سرود
زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،
بنگريد!
بنگريد!
***
جنگل آينه ها به هم درشكست
و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند
كه فرياد درد ايشان
به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد
چنين بود:
« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست
تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند.
شور بختان را نيكفرجام
بردگان را آزاد و
نوميدان را اميدوار خواسته ايم
تا تبار يزداني انسان
سلطنت جاويدانش را
در قلمرو خاك
باز يابد.
كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست
تا زهدان خاك
از تخمه كين
بار نبندد. »
***
جنگل آئينه فرو ريخت
و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،
و شاعران به تبار شهيدان پيوستند
چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند
تا سفره اربابان را رنگين كنند.
و بدين گونه بود
كه سرود و زيبائي
زميني را كه ديگر از آن انسان نيست
بدرود كرد.
گوري ماند و نوحه ئي.
و انسان
جاودانه پا دربند
به زندان بندگي اندر
بماند.
(احمد شاملو)
-----------------
*:من؟؟بی هیچ ایمانی؟؟؟ بی هیچ احساسی؟؟؟!!! شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
----------------
باید آرزو کنم ؟!

چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))
-----------------------
*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )، در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!![]()
اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!
سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ، همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !
يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفتهپس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِپطرس رفته و خبر داد.هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت وليجسد ِ عيسي آنجا نبود . كفن ِخالي ِ او آنجا بود .سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد ودو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.فرشته ها پرسيدند : مريم براي چه گريه ميكني ؟جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد : براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.صدا گفت : مريم !مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كهمن ، اكنون به نزد ِپدر خود و پدر شما ؛ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .ناگهان ، عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گرددسپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .
.
بر گرفته از
انجيل يوحنا (عهد جديد )
سوره 20
آيه هاي 1 تا 24
احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2 .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .
تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....
دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!
.........
قرن انهدام گل ،
رعشه بر اندام پل ،
سمفونی از مرگ عشق ،
توکلید تلخ صلح ،
موسم حادثه ها
قرن توبیخ صدا
دوره ی ترویج کفر ،
گریه در سوگ خدا !
***
مثل حسی ابدی ،
یا یه کابوس بدیع ،
قرن بیست و یکمه
اسم این تراژدی .
این یه قسمت از آهنگ تراژدی هاتف ، آهنگ خیلی قشنگیه ، هر چند باید گریه کرد ...
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.
كاش كاش كاش...
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
چون ابر بر امدیم و چون باد شدیم
خیام
بودن کوتاه تر از نبودن بود ، و نبودن ، بی انتها ، نبودنی از نهایت بودن تا بی نهایت ها. نبودن رو به سو ی همیشه ها داشت و بودن ،برده ی زمان بود و پرده ی حقیقت ، سر فرود آورده بود بر قبله ی فنا ، شهادت می داد ، مرگ را، و حکم سکوت می داد صدا را .
زمان ، حکم مرگ بودن را به مهر حقیقت آغشت ، و بودن به آغاز جاودانگی ره یافت . و بودن به نبودن پیوست ، و رفت و رفت و رفت ،از نهایت خود گذشت و هیچ گاه به نهایت نبودن نرسید !
و چه شیرین است نبودن را در بودن زیستن!
اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن !و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!
من هم نمی گم که تو اشتباه می گی پگاه عزیز ، حق بهت می دم که این طور قضاوت کنی ! ولی اینا بدون که در هر دین و مذهبی در هر فکر و عقیده ای دور شدن از حقیقت باعث تباهی انسانیت شده ، مگه جنگ های صلیبی نبود در زمان مسیحیت؟ مگه جنگ بین حزب های (...) نبود در ایران؟! اعتقادات رو محکوم نکن ، اونی که به اصل رسیده به این فرعیات کاری نداره ، انسان باید به خودش ایمان بیاره و حقیقت زندگی و زمان برسه! ولی تا وقتی که قدرت به دست این سود جویان است و زیر دستانشان این جماعت طوطی صفت ، وضع همین است که هست ! امروز فیلم جالبی دیدم که خیلی به موضوعی که گفتم مربوط می شه. رباطی بود به نام رباط شماره ی ۵ که بر عکس بقیه رباط ها احساس داشت و از برنامه های از پیش تعیین شده ای که انسان ها براش تنظیم کرده بودن پیروی نمی کرد ، خودش خودشا تعمیر می کرد و تصمیم می گرفت و ابتکار و خلاقیت داشت ، هر وقت که دوست داشت می خندید و هر وقت که دوست داشت حرف می زد ، می دونی ، می خوام بگم آدما شدن مثل رباط ها البته نه این رباط ، آدما شدن مثل رباط های معمولی دیگه و ازبرنامه ای که دیگران براشون تعیین کردن پیروی می کنن ، و در انجام اون برنامه مسرانه جلو می رن ، بدونه این که بدونن این کاری که انجام میدن چه جور کاریه ، اما این رباطی که توی این فیلم تغییر کرد - درسته که فیلم بود - ولی نشون می ده که آدماها هم می تونن تغییر کنن و از این زندگیه خاکستری بیرون بیان ولی باید خودشون هم بخوان و باور داشته باشن که (زنده هستن) درست مثل همون حرفی که اون رباط زد ، و در آخر هم با وجود اون همه دشمنی که می خواستن بکشنش، تونست به همه ثابت کنه که زنده است !!! دیگه حالا خودت قضاوت کن !
چند تا سوال بپرسم؟
بریدن سر یک آدم حالا از هر اعتقاد و مسلکی جلوی چشم شما چه حالی بهتان می دهد؟
لت و پار شدن یک آدم زنده در یک انفجار چه حالی به شما می دهد؟
بریدن اعضای بدن یک آدم حالا به هر دلیلی چه حالی به شما می دهد؟ اگر خود شما قرار باشد اینکار را بکنید چه؟
همین بحث را در ذهنتان باز کنید و به کشتن وشلاق زدن و اعدام کردن و با سنگ کشتن و همه ی اینها برسید.
شاید همه موافق باشند که در حالت عادی وقتی ذهن آدمی با مسائلی مثل مذهب، اعتقاد، قانون و … درگیر نباشد از تمام این اعمال نفرت دارد.
راستی مذهب چه می کند که آدمها خیلی راحت دست به این اعمال می زنند وبه جای آنکه کابوس ببینند و خوابشان نبرد کلی هم از اینکه به بهشت خواهند رفت خوشحال می شوند.
لطفا سریع هم موضع نگیرید که نه این مشکل آدمهاست مشکل مذهب نیست. دستور کشتن یا مثله کردن یعنی بریدن دست و پای آدمها صرفا به خاطر مسلمان نبودنشان (مشرک بودن)در قرآن مسلمانها آمده است. خوب آدمی را چه می شود که در حالت عادی از این عمل تنفر دارد اما اگر دستور خدا باشد آنرا انجام می دهد؟ آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟
مراجع :
آیه 4 سوره ی محمد: چون با کافران رو برو شوید باید آنها را گردن بزنید…
آیه ی 12 سوره ی انفال : همانا من ترس در دل کافران می اندازم تا گردنهایشان را بزنید و همه انگشتانشان را قطع کنید…
آیه های 190 تا 193 سوره انفال: هرجا مشرکین را یافتید بکشید و از شهر و دیارشان برانید
و البته آیات بیشتری که حال و حوصله نوشتنشان را ندارم.
افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه"