تبليغاتX
نمی دونم !!!

مسائل فیزیولوژیک

 علائم اعتیاد به الکل در زنان متفاوت از مردان است ( بارادی، گریک ، دونستاند، و راندال ، 1993؛ فریزا و همکاران ، 1990؛ لان و همکاران ، 1992 ؛ هیل ، 1984). در هر سنی ، زنان در برابر علائم آسیب زای جسمانی ناشی از مصرف الکل آسیب پذیر تر از مردان هستند. زنان غلظت بیشتری از الکل را در خون خود وارد می کنند بنابر این در اثر نوشیدن مقداری برابر الکل ، بیشتر از مردان آسیب می بینند ( فریزا و همکاران ، 1990) این امر معمولا به دلیل کمتر بودن آب بدن زنان نسبت به  مردان هم وزنشان رخ می دهدو این واقعه در اثر مقادیر بالای الکل در خون رخ می دهد. همچنین متابولیز الکل در خون زنان سریعتر از مردان انجام می شود. این امر منجر می شود تا بدن، الکل بیشتری را طلب کند و در نتیجه کبد بیمار می گردد. همچنین علائم دیگری نیز وجود داردکه بیان می کند ، زنان الکلی سطوح پایین تری از دهیدروژنه کردن الکل را دارا هستند، یک آنزیم معده ای –روده ای مسول جدا کردن مولکول های الکل است ، اگر مولکول ها ی الکل نشکنند قسمتی از فرایند متابولیسم الکل دچار اختلال می شود . بیشتر الکل در جریان خون حرکت می کند ، بنابر این تقاضای کبد افزایش می یابد( کالاور و آریا ، 1995) ...

برای مطالعه بیشتر بر روی "ادامه مطب" کلیک کنید.

------------

+ این پست فقط قسمتی از کل موضوع است در صورت تمایل به اطلاعات بیشتر ، فایل کامل به زبان انگلیسی موجود می باشد.

+ پیشاپیش از مشکلات ترجمه عذر خواهی می کنم .


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:1 توسط ندا |

 

+ پول خرد امروز داروخانه ، یک بسته استامینوفن کدئین ؛ فردا ، احتمالا مورفین!

+ مدیر گروه می گوید نتیجه ی تحقیقت اظهر و من الشمس است ، ارزش ندارد ادامه دهی

 2 ساعت بعد طرح تک جنسی شدن دانشگاه ، مهر تصویب می خورد.

 عجب!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:43 توسط ندا |

   متاسفانه طی چند سال اخیر رسانه ها و به ویژه صدا و سیما با ارائه ی تصویری خطر ناک و منزجر از چهارشنبه سوری قصد تخریب این آیین باستانی را داشته اند، و این جشن پاک را شبی مرگ آفرین در میان تفکر عمومی بدل کرده اند . حتی گاهی آن را جشن آتش پرستان نامیده و امروزه برگزاری آن را بی مورد می دانند.

هر چند رسانه با دامن زدن بر وقایع روز چهارشنبه سوری قصد تخریب این جشن را داشته اند ولی وقوع برخی وقایع در جامعه قابل چشم پوشی نیست . اما علت را باید در کجا جست و جو کرد ؟! نبود فرهنگسازی در بسیاری از حیطه ها عامل اصلی مشکلات امروز جامعه ماست ، اما فرهنگسازی باید از جایی شروع شود . از کجا؟

چند وقتی است طرحی از طرف یکی از انجمن های دانشگاه به امور فرهنگی ارائه شده است تا مجوز برگزاری جشن را در این شب صادر کنند . مجوز که نمی دهند هیچ ، سرکوب هم می کنند، جشن هم  که طبق معمول به صورت خودجوش برگزار می شود، اما چه جشنی !! فقط ترقه است و کپسول و... . اسمش جشن است . این سیر قهقرایی تا کجا پیش می رورد؟!!!

  اگر امروزه جشن چهارشنبه سوری به جنگ و گریز خیابانی جوانان با نیرو های لباس شخصی و نیروی انتظامی تبدیل شده است ، گناه آن را باید به پای کسانی نوشت که نا آگاهانه ،بدون مطالعه و گاه از سر تعصب خشک مذهبی به ستیز با این جشن فرهنگی زیبا، پر معنی و معنوی برآمده اند.


 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 14:38 توسط ندا |

+ "تاریخ تولد بهانه ایست تا فراموش نکنی آمدنت را ".

شاید این عجیب ترین پیغامی بود که امسال در ۲۱ آبان ، در اولین روز ۲۱ سالگی ،مبایلم را به خود لرزاند و شاید حتی خودم را! شمع ۲۰ ی که داشت در برابر چشمم آب می شد و امسال با چه حال عجبی فوتش کردم ! زیباترین دهه ی زندگی با چه دلهره ای شروع شد ... .

+ این بار قرعه به نام دکتر دادستان افتاد، دوباره یکی رفت ، یکی که کاش لااقل یک بار فقط یکبار در پس این همه جمله که در کتاب هایش خواندم در پس این همه روایتی که از اساتیدم و شاگردانش شنیدم ، ای کاش فقط یکبار بی واسطه صدای ذهنش را می شنیدم، نبود چنین بزرگواری برای جامعه روان شناسی ایران در این بحرانی که هر آن محکوم به فروریختن است، ضربه سختی بود ، بی شک هرگز فراموشش نخواهیم کرد. و باز به یاد این شعر افتادم ... خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

+ مصاحبه ای که نزدیک بود به دعوا بکشد ، یکی نیست بگوید ، دختر بیکاری ؟ آخر مگر مترو هم جای مصاحبه گرفتن است ! می پرسیدم فیلم چه می بینید: از اعتیاد می گفتند و از وضع بد اقتصاد ! از این یکی می پرسیدم از آن طرف دیگری با داد و بیداد حرف می زد! مصاحبه ی من که به هدفش نرسید ولی خودم به خیلی چیز ها رسیدم:

به اینکه مردم چقدر به یک تریبون آزاد احتیاج دارند برای حرف زدن ، و چقدر حرف دارند برای گفتن ، به این که دختری با فشن ترین مدل مو و لباس و آرایش ، اعتقاداتی داشت که از بی اعتقادی من خیلی قوی تر بود. به اینکه هیچ کس نمی دانست چرا آنگونه هست ، که هست! نه آن که تسبیح می چرخاند و نه آن که مدل موهایش، از همه چیز برایش مهم تر بود .  به اینکه مهم ترین نیاز ها ی مردم نیاز های فیزیولوژی آن هاست، یعنی نداشتن آب و غذا ، یعنی نداشتن فرصت برای ازدواج ، یعنی نداشتن فرصت برای نفس کشیدن ، یعنی ترس از اعتیاد . و این از کسی پوشیده نیست که تا وقتی این نیاز ها ی اولیه بر آورده نشوند صعود به قله ی "هرم مزلو" غیر ممکن خواهد بود. به اینکه مردم با تمام این مشکلات ، چقدر می ترسند از حرف زدن ...! و هزاران چیز دیگری که مجال گفتنش نیست .  امروز دیگر هیچ یک از این ها جایتعجب ندارد برای من. دیگر تمام این ها را در چهر ه ی یک یک آدم هایی که می روند و می آیند ، گاهی چشم در چشم می شویم،گاه لبخند می زنیم و گاهی بی تفاوت از کنار هم می گذریم ، می بینم. با تمام وجود ، می بینم! به امید روزی که در پس این دیدن ها و فهمیدن ها کاری بنیادی انجام دهیم... .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 19:59 توسط ندا |

+"متاسفانه ما تاریخ را بد فهمیده ایم ، من خودم با دلایل مستند اثبات کردم که اسلام طی جنگ به ایران تحمیل نشد بلکه مردم ایران ، خود ،با جان و دل اسلام را پذیرفتند." سخنان گران باری که استاد محترم بیان فرمودند و این درست ۱۰ دقیقه بعد از آن بود که در خواب و بیداری در راه دانشکده با صدای مامور به ظاهر محترم انتظامات از خواب پریده و به خاطر پیدا بودن ۲ سانت مو(!!!) در شرف احضار به کمیته انضباطی!

 دانشکده مجاور استاد کم دارد ، آن یکی کلاس، سر فصل ها در دست تغییر است و تکلیف رشته ها معلوم نیست ! آخرین چاپ کتاب های کتابخانه متعلق به عهد باستان است و دانشجو ها ی سال آخر برای تغییر واحد های یک درس ، اجبارا ۹ ترم می شوند...و دغدغه ی اصلی مسولان این است که برای چک کردن رنگ لاک دختر ها و طول آستین پسر ها مامور بگذارد. یکی فلسفه ی دانشگاههای ایران را برای من توضیح دهد !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 14:10 توسط ندا |

+ شنیدن موسیقی در این روزگار پر از غم و غصه زیباست حتی اگه تنها رفته باشی سالن .
+ تازه چمدونما باز کرده بودم ، هیچی نشده باید دوباره ببندمش! نمی دونم درس خوندن توی این مملکت انقدر ارزش داره که من این لحظه های ناب با پدر و مادرم بودن را دارم فداش می کنم !
+ در طول 24 ساعت شبانه روز هزار نوع خبر پخش می شه دیگه دارم به جنون می رسم به خاطر این همه بیچارگی و بد بختی انسان! ، یه جا سیل اومده  ، یه جا رفتن توی کوه چند نفرا دستگیر کردن بعد یکی می گه آزاده یکی دیگه می گه این برای خودش گفته! یه جا اجازه شرکت در کنسرت داده نمی شه یه جا خدا با کشیش حرف میزنه که آتیش بازی نکن یه جا نیروگاه  را "تعریف" می کنن، یه جا ی دیگه کشف میکنن بعد یه جای دیگه تکذیب می کنن ، یکی سکته می کنه دوباره تکذیب می کنن ، یه جای دیگه یکی مجموعه DVD نگاه می کنه از نوع اسپرسو! یه جا تعطیل میکنن، یه جا قانون حمایت طرح می کنند ،... و بعد برای فرار از این هجوم اخبار اعصاب خرد کن که جای وعده های غذایی را گرفته به خیابون پناه می برم وتوی یه خیابون گردی یک ساعته چیز هایی می بینم که از شدت غم و عصبانیت واقعا نمیتونم جلوی اشکم رو بگیرم ، زنی که چادرش را روی صورتش کشیده بود و از بین ته مونده های دور ریختنی مغازه های میوه فروشی دنبال یه چیز به درد بخور می گشت ، دختر 15، 16 ساله ای که از یه مغازه لباس فروشی چیزی دزدیده بود و حالا  گیر افتاده بود! ، بچه ای که با حسرت به کیفای رنگارنگ مغازه ها نگاه می کرد و اشک توی چشماش جمع شده بود وقتی مامانش داشت بهش می گفت ، حالا امسال هم همون قبلی را ببر تا سال دیگه! چند تا پسر نوجوون که پشت شمشاد ها قایم شده بودن و مشغول دود کردن زندگیشون بودن! و چند تا مامور توی خیابون که فاصله ی روسری تا نوک بینی دخترا و اندازه ی موی سر پسرا را وجب می کردن!!! ، دوباره به خونه برگشتم ، انگار شنیدین این اخبار  از رسانه ها قابل تحمل تر از مواجه شدن با اون هاست ، ذره ذره داریم خرد می شیم ، تا کی می تونیم تاب بیاریم ، تا کی؟...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 0:42 توسط ندا |

   یک سالی می شد رنگ مرکب به خودش ندیده بود ، دلم تنگ شده بود برای صدایش وقتی " شین" ِ "خورشید" را می کشیدم و "الف" چهارنقطه ی "بال" را عمود می کردم بر خط زمینه ، قلم خوبی بود خوش دست و خوش تراش . استاد گفته بود نقطه "نون" را باید بزرگ تر بگذاری تا قشنگ تر شود .یادش بخیر ، چه لذتی می برد وقتی می دید همه سر مشق را طبق قاعده نوشته ام ، نمی دانست چه مشقتی دارد برای "آدم" ، مَد گذاشتن و برای "خرد " ، دال . واژه هایی که فقط مجازی واقعی بودند. و زمانی که دور " پاسبان " دایره می زد و می گفت: "این از همه بهتر است !"، چه غم انگیز می شدیم وقتی آن واژه از معنا تهی بود...! می گفت با قلم آشنایی ، می گفت خوش نویسی در خونت است! جمله ی آشنایی بود.  انگار پدر بزرگم هم این را بار ها گفته بود: "... در خونت است!." واقعا در خونم است؟! فکر نمی کنم ، فقط می دانم وقتی قلمم سرگیجه می گیرد در دوران "نون" ، وقتی موج می زند به "سین "ِ "ساربان" ، لذت می برم از نوشتن. شاید  آنچه در خونم است بیش از "ب " ۱۱ نقطه ، دوپامین باشد که این چنین مرا مست می کند در رقص مسحور کننده قلم بر دل کاغذ ... .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 22:8 توسط ندا |

+ دقت کردید به تازگی این بالایی ها چقدر به فکر مردم افتاده اند اولا طبق گزارش های منتشر شده ، مِن بعد معتاد بیمار نیست بلکه مجرم است ، ثانیا اگر کسی ذره ای از این مواد خانمان سوز به همراه داشته باشد خواه عمدا آن را داشته باشد خواه سهوا و یا اصلانداشته باشد {که در این صورت رد گم کنی است و جرمش به مراتب سنگین تر} در هر صورت عمل عمدی محسوب شده و بالایی ها دست در جیب مبارک وی کرده و وی را از کرده ی خود پشیمان نموده و حتی ممکن جهت جلوگیری از فجایعی از این قبیل مجرم  به ملکوت اعلی صادر گردد... باشد تا بیاندیشند که اینچنین است سر انجام مخالفان. { جهت مشاهده ی آنلاین به دادگاهای کردستان مراجعت فرمایید.}

+ زنان به جرم بد حجابی ، مردان هم به جرم حمل مواد مخدر ، به قول زبان طنز مهران مدیری: هر چه آدم کمتر جرم و جنایت کمتر ...{خودمانیم عجب مجموعه طنزی بود} . به این می گویند دموکراسی از نوع مدرنیزه شده.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 22:51 توسط ندا |

 

 اسم فیلمیه که چند روز پیش دیدم، کاری به جنبه های خرافاتی و حتی نتیجه گیری نهایی فیلم ندارم ، فقط یک سوال ذهن من را مشغول کرده و اون اینه که واقعا کی می دونه خوشبختی یعنی چی،حداقل در مورد خودش؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 16:59 توسط ندا |

+بعد از انتشار بیانیه ای مبنی بر اعتصاب عمومی بازار تهران در روز یکشنبه ۲۰تیر ماه ۱۳۸۹ ، هیئت دولت ۱۹(!) استان کشور را به دلیل گرمای بی سابقه(!) در روز های ۲۰ و ۲۱ تیر ماه تعطیل اعلام کرد .(!!!) ، توجه توجه : این تعطیلی شامل نیرو های مسلح نمی شود.

توضیحاتی غنی جهت اقناع:

۱) یکی دو هفته پیش سازمان هواشناسی اعلام کرده بود که این گرما آنچنان هم بی سابقه نیست و ما در تیر سال های گذشته دمایی مشابه و حتی بیش از این هم پشت سر گذاشته ایم ، جهت انجام عملیات ماست مالیسیون ، امروز این سازمان اعلام کرد مشکل اصلی ما دما نیست فقط طولانی شدن دوره ی گرما و پایین آمدن آستانه ی تحمل {چقدر رمانتیک} است(!)

۲) مصاحبه ای از مردم در مورد تعطیلی ۲روزه ی تقریبا کل کشور پخش شد که دیدنش خالی از لطف نبود(!) . در حقیقت همه نگران مصرف آب و برق هستند و دیگر هیچ!

+ ما ایرانی ها باید افتخار کنیم که اعضای با ایمان و غیور نیرو های مسلح در این گرما هم دست از خدمت به مردم ایران بر نمی دارند (!)

+ ۵ شنبه های که بسیاری از ادارات تعطیل اند ، جمعه و شنبه هم که تعطیلی رسمی بود ، یکشنبه و دوشنبه هم به دلایل غیر مترقبه ای تعطیل شد ...، و همچنان ایران به راحتی با مشکلات اقتصادی اش کنار می آید!

+ پیش بینی ها:

۱) امکان افزایش دما در استان های شمالی و شمال غربی و خلاصه سایر استان های گرما نزده نیز وجود دارد.{ پس اگر ساکنین این نواحی خواستار تعطیلی هستند زود تر دست به کار شوند ، هوا که همین جوری گرم نمی شود.}

۲) احتمال قطع یا کاهش سرعت اینترنت و ضعیف شدن سیگنال های ماهواره ها نیز وجود دارد. لازم به ذکر است که دلایل برخی مسائل دنیوی و اُخروی در حیطه ی عقل ناقص(!) بشری نیست ، پس لطفا سوال اضافه نفرمایید.

۳) به دلیل بالا بودن دما( به دلایل دقت کنید تا گمراه نشوید!) و عصبانی بودن مردم ، ممکن است بریزند در خیابان و همدیگر را کمی مشت و مال دهند ،البته مردم نباید به این مسائل پیش پا افتاده خیلی توجه کنند!

+پیشنهاد:جهت مفرح شدن ذات در این ایام داغ می توانید از تفسیر های خبری" شبکه ی خبر" لذت ببرید.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 15:27 توسط ندا |

+ عصبانیم ، عصانیه عصبانییییییییییییییی، آخر هم زهر خودش را ریخت با اون عمامه اش!!!!!!!!!!! حالم داره از این همه بی عدالتی به هم می خوره

+"درخت زیبای من" هدیه ی یکی از دوستان خوبم بود ، چند روز پیش خواندمش و چقدر غم انگیز بود! ،بعد تصمیم گرفتم "زیرا به بچه ها باور دارم" نوشته ی "اندره روفو" که قاضی دادگاه کودکان است را بخوانم . خاطرات جلسات دادگاهش را در آن نوشته که خود به نوعی دفاع از حقوق کودکان است. چه دنیای وحشتناکی داریم و بعضی از بچه ها ، چقدر زود این وحشت و زشتی را لمس می کنند. دروغ نبود که هابز گفت :" انسان گرگ انسان است".

+ با این همه  ظلم ِهر روزه ، هنوز عادت نکرده ایم !

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 0:17 توسط ندا |

=> امتحانات تموم شد با تمام شب زنده داری هاش با تمام لیوانای پر از قهوه و چشم های نیمه باز . دلم تنگ می شه حتی برای سوسک هایی که هممونا تا صبح بیدار نگه می داشتن. من موندم و سه ماه ( نه ، دو ماه و 24 روز) با کلی برنامه که نمی دونم چرا دوست دارم اجراشون کنم!

=>  این روز ها بد جوری رفتم توی فکر ، به هر کدوم از دوستای دبیرستانم که زنگ می زدم تا چند نفر بشیم برای کوه، خبر ازدواجشون را می شنیدم ، داشتم شاخ در می آوردم ، آخه اینقدر زود؟ با این همه جون کندن کنکور دادن که ازدواج کنند؟ بعضی وقتا می گم خوشا به حالشون که اینقدر راحت با مسائل زندگی شون کنار اومدن ، نه مثل من که اینقدر همه چیز خودم و طرف و شرایط را در نظر می گیرم که نهایتا می شه یه غول وحشناک و مجبور می شم کلا بی خیالش بشم. یکی بهم گفت: تو وقتی در گیر یک موضوع می شی اینقدر توش غرق می شی که بقیه چیزا را فراموش می کنی، مطالعه هم موضوعیه که فعلا توش غرقم ُ شاید به همین دلیله که نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم،در هر صورت از هر جنبه ای که نگاه می کنم ازدواج اشتباهیه که خیلی ها مرتکبش می شن. فقط کافیه که با یکی از همین زوج ها 3، 4 سال بعداز ازدواج صحبتی داشته باشیم! می دونم که این نباید حرف یک روانشناس باشه ، ولی واقعیت جامعه مگر غیر از اینه ؟

=> از نقد" سنگسار ثریا" قرار بود بنویسم ، نقدی که 2 تا آدم با سطح فکر(چیزی که نیست چه طور می تونه سطح داشته باشه؟ نمی دونم!) یکسان ولی با نحوه ی بیان متفاوت مطرح کردند. یکی از این دوتا مدیر گروه فلسفه ی دانشگاه خودمان بود(من به او می گویم آقای فلسفه) و دیگری از کانون فیلم و عکس دانشگاه تهران آمده بود( آقای فیلم). که البته این "آقای فیلم" در بیان بهتر از فن مغالطه استفاده می کرد تا اولی (هر چه بود ، آیت الله بود) .

آقای فلسفه تشریف فرما شدند { بعد از کلی سلام و صلوات بچه بسیجی ها(پایه ثابت های چنین گردهمایی هایی)}: همانطور که می دانید امریکا از ابتدا می خواسته که ایران و اسلام (ایران کجا و اسلام کجا)و روحانیت را خرد کند ، و ما را مردمی عقب مانده و احمق جلوه دهد ، و بانی چنین فیلم هایی رژیم صهیونسیتی است . وگر نه کدام یک از مرد های ایرانی این چنین اند؟ یکی از بچه ها گفت : همه شون ، جواب داد : آیا پدران شما هم این چنین اند ؟ ، بچه ها کم نیاوردند برای خراب کردن این نقاد یک صدا گفتند: بله ،( وای که چه قدر خنده دار بود قیافه اش ). ادامه داد : آنجا که خاله ی ثریا استخوان های ثریا را می شوید ، چه طور ممکن است که بعد از یک شبانه روز اینقدر زود جسد بپوسد و فقط استخوان هایش بماند ؟ این ها همه اغراق است . یکی دیگر از بچه ها بلند شد و گفت : اگر بر زبان انگلیسی اندک تسلطی داشته باشیم متوجه می شویم که در آخر فیلم خاله ثریا به خبر نگار می گوید می گوید که سگها جسد ثریا را خورده بودند.بعد گفت : خوب روحانیت را هم خیلی بد نشان داده . زمزمه ها بلند شد که مگر همین طور نیست... خلاصه این آقای فلسفه هر چی گفت بچه ها یک جواب در آستین داشتند. بعد نوبت "آقای فیلم" با آن فن مغالطه اش شد: ... ما اصلا در ایران حکم سنگسار را اجرا نمی کنیم(!) {همه با تعجب شروع به سرو صدا کردند} ، گفت: منظورم این است که صدور این حکم چنان شرایط سختی دارد که عملا ممکن نیست صادر شود . (دلم می خواست همانجا بلند شوم و بگویم مگر حکم اعدام کمتر از سنگسار است ، مگر این حکم را مثل نقل و نبات 30 سال نیست که صادر می کنید ، مگر برای شما کاری دارد از قرآنتان حکم استخراج کنید، شرایط صادر کنید... ) یکی دل به دریا زد و گفت : آقا شوخی نکنید ، خبر سنگسار ها در زاهدان و کردستان و چند شهر دیگر در همین یک ماهه ی اخیر را چه طور توجیه می کنید؟ پاسخی بسیار منطقی دادند(!) : اگر گروهی به نام اسلام و مسلمان از این کار ها می کنند دلیل بر اشتباه بودن این حکم نیست و آن ها دچار بد فهمی شده اند. و شروع کرد از حکایت گفتن. مدام از کار های فنی فیلم ایراد می گرفت در حالی که بحث ما نقد هنری فیلم نبود موضوع خود سنگسار بود.

ما ایرانی هستیم و نمی دانم چرا اینقدر سنگ اسلام را به سینه می زدند این فیلم از اسلام ایراد گرفته بود و چهره آخوند ها را نشان می داد و کاری به ذات فرهنگ ایرانی نداشت. در اغراق آمیز بودن بعضی جاها موافق بودم ولی موضوع اصلی همیشه وجود داشت ، و حتی برخی از این اغراق ها در فکر گروهی از مردم ایران جا خوش کرده و شاید تنها موضوعی که هست این است که با توجه به شرایط جامعه نمی توانند عملی اش کنند ولی نمی شود وجودشان را انکار کرد . با کلی بغض و خشم و سردرد مراسم تمام شد و من تا صبح به این فکر می کردم که، چرا...؟؟؟

---------------------------

*:حیف است  حیف ایران ما حیف...چقدراین موزیک ویدیو فرشید امین را دوست دارم.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:36 توسط ندا |

 + چقدر این روز ها درگیرم ، نمی دانم برای چه ولی ترجیح می دهم مشغول کنم خودم را با ظریف کاری های بی مورد بر روی تحقیق ها ، با وب خواندن ها ، با فیلم دیدن ها... . ناراحتم به خاطر خیلی چیز ها ،  و می ترسم از اینده ای که نمی دانم چگونه می شود؟!

+ ماه هاست در کشو ی میزم حبس شده بود، "سنگسار ثریا " را می گویم ، جرات تنها دیدنش را نداشتم . تا اینکه در دانشگاه جلسه پخش فیلم و نقد و بررسی اش را گذاشتند ، با آن همه جمعیت باز هم در آن چند ساعت احساس تنهایی ، ترس ، خشم وغم ، وجودم را اشباع کرده بود. و بی اغراق بگویم اولین باری بود که سر اکران یک فیلم گریه ام می گرفت. اشکی که نمی دانم برای مونث بودنم ریختم یا برای بی فرهنگی یا برای حکومت (...) یا ... یا شاید برای همه ی آن ها.

نقد و بررسی فیلم که من را از نقطه ی جوش هم گذرانده بود!!!!!!! ، ترجیح می دهم راجع به اش چیزی نگویم... .

+ زندگی سخت شده ، خیلی سخت... !

-------------

پی نوشت: این بلاگفا هم دیگر شورش را در اورده ، اجازه ی ثبت هیچ لینکی را نمیدهد!!!!!!!!!!!

پی پی نوشت : چقدر غر زدم!... ، ببخشید!

+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 0:42 توسط ندا |

  //   پذیرفتن نمی توان ،/  دریافتن ، نمی توان /نه می توان پذیرفت و نه می توان دریافت /اندک اندک پیش می رویم /به سان دوره گرد /از سپیده دم تا سپیده دم//"ترجمه ی شعری فرانسوی"

  مفهوم دموکراسی بسیار پیجیده تر از آن است که تصور می شود ، زیرا منظوری که گویندگان ونویسندگان از به کار بردن آن داشته اند و دارند ، متناسب با مقتضیات زمان و شرایط هر عصر متفاوت بوده است. و تعریفی که یک فرد ساکن امریکا از دموکراسی دارد با تعریف فردی که در افریقا زندگی می کند ، متفاوت است .

دموکراسی از واژه ی یونانی "دموس : خلق، مردم " و "کراتوس : حاکمیت و قدرت " مشتق شده است . دموکراسی یکی از انو اع حاکمیت بوده و وجه مشخص آن اغلام رسمی اصل تبعیت اکثریت از اقلیت و به رسمیت شناختن آزادی و حقوق مساوی افراد و شهروندان در برابر قانون است . دموکراسی از زمانی که پریکلس برای اولین بار ن را " حکومت مردم" تعریف کرد ، تا امروز تحولات زیادی داشته است .

  کارل پاپر، فیلسوف معاصر ، می گوید دموکراسی هرگز حکومت مردم نبوده ، و نه می تواند باشد ، و نه باید باشد . چراکه مردم یک تعریف عام است . بلکه دموکراسی حکومت نمایندگان بخشی از مردم است و نه همه ی مردم ، چون کاندیدایی که به نماینداز برخی مردم جامعه با اجندای خاصی وارد کارزار شده بودند و نتوانسته اند در انتخابات برنده شوند در حکومت حضور ندارند ، بنابر این نمایندگان عده ای از مردم در حکومت اشتراک ندارند .

   در واقع دموکراسی یعنی حکومت قانون و اجتناب از استبداد ، اما حکومت قانون بدون نهاد های قضاوت مردم دموکراسی نیست . مردم معمولا نتیاج بغرنج ترین سیاست ها را پس از مدتی می بینند ، و در سیستمی که نهاد ها ی قضاوت مردم قدرت دارند ، در انتخاب بعدی ، آن سیاست ها و مسولین آنان ، می توانند دوباره انتخاب و یا رد شوند . در واقع قضاوت مردم در هر سه عرصه ی مقننه ، مجریه و قضایه ، مکعنا و حقیقت دموکراسی است .که از انتخاب نمایندگان مجلس و رئیس جمهور گرفته تا انتخاب قضات و شرکت در هیئت انتخابات و قضاوت را شامل می شود . قضاوت مداوم در سطوح مختلف است که ستون اصلی همه ی دموکراسی ها ی مدن بوده است ، و قانون اساسی دموکراتیک بایستی اساسات و جزئیات آزادی نهاد های قضاوت مردم را معین ، نهادینه و پشتیبانی کند .

ویژگی ها :

۱) رقابت آزاد بر سر احراز سمت ها ، مقام ها و یا کرسی های انتخاباتی ( پارلمان و شوراها ، از جمله شورا ی محلی ...)

۲) برگزاری انتخابات منصفانه ، بدون استفاده از زرو یا اجبار و بی آنکه هیچ گروهی در جامعه حذف یا محروم شود ، که در دوره های مشخص برای تصدی سمتها یا مقام ها ، برگزار می شود.

۳) موجودیت آزادی های مدنی یا سیاسی تا صحت و انسجام مشارکت و رقابت سیاسی تضمین شود.

در حقیقت تعریف امروزی دموکراسی اینچنین است ، نه تعریف کلیشه ایو وانتزاعی آبراهام لینکلن که دموکراسی را "حکومت مردم بر مردم توسط مردم " می دانست .زیرا این تعریف تنها در یونان باستان و دموکراسی مستقیم آتنی معنا د اشت . و با جغرافیای سیاسی امروز سازگار نیست و امکان تحقق آن وجود ندارد. البته ما رسیدن به تعاریف امروزی دموکراسی را مدیون چنین تعریف های آرمانی هستیم .

دو دیدگاه در مورد نحوه ی ایجاد دموکراسی وجود دارد :

۱) اول نهاد دموکراتیک ، بعد فرهنگ دموکراتیک: یعنی چیزی که مارکس آن را بیان می کند ، این گونه دموکراسی معمولا در کشور های توسعه نیافته اعمال می شود و نتایج جالی برا به بار نخواهد آورد ، چرا که معمولا پس مدتی این جوامع به دلیل نبود فرهنگ دموکراتیک و مجبور شدن حاکمان به استفاده از زور برای اعمال نظم ، گرفتار انواع حکومت های دیکتتوری از جمله توتالیتری می شود.

۲) اول فرهنگ دموکراتیک ، بعد نهاد دموکراتیک:این روش در کشور های توسعه یافته از جمله فرانسه نتایج مثبت بسیاری را دارد و منطقا این روش بهتر است. باید نهاد های مدنی گسترش یابند ، تشکل های صنفی ، کاگری و ... از این جمله اند .البته نه با زور ، زیرا زور به درگیری و جنگ داخلی می انجامد .یعنی ده سال دیتر به دموکراسی رسیدن بهتر از استفاده از راه های غیر قانونی برای پیشبرد اهداف مرتبط با آن است. 

---------------------------------------------

پی نوشت : نتیجه ی کنفرانس تغییر در دیدگاه خودم بود . من ابتدا به نوع اول دموکراتیک اهمیت می دادم ، ولی با توجه به تجربه های تاریخی این نوع دموکراسی ، دوامی ندارد و در نهایت به چیزی بد تر از قبل بدل می گردد. پس به راستی ده سال دیر تر به دموکراسی رسیدن بهتر از استفاده از زور یا جبر است. البته باز هم این در حد یک فرض می باشد. هیچ چز در این جهان قطعیت ندارند.

پی پی نوشت: مرسی از دوستان به خاطر کامنت ها ی خوبی که گذاشتین، از نظرات، بسیار استفاده کردم ، بحث جالبی بود و نتایج جالب تری برای من داشت.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:8 توسط ندا |

  هفته ی گذشته سر کلاس فلسفه بحث ، بحث دموکراسی بود ، من با این که با این موضوع شدیدا موافقم ، ولی گفتم استاد همون طور که قبول داریم دموکراسی خیلی ایده آل و زیباست ، همون طور هم باید قبول کنیم که به اجرا در آوردنش نیاز به پتانسیل های خاصی در جامعه داره که وقتی این پتانسیل ها وجود داشته باشه ، دموکراسی به خودی خود ایجاد می شه ، بعد با عصبانیت تمام گفتم ولی با توجه به شرایط فعلی گاهی واقعا حکومت چماغ لازمه.

  استاد شدیدا با من مخالفت کرد ، البته حق داشت ، چون من نتوسنتم منظورم را درست برسونم ، منظور من این بود که وقتی مردم را توی خیابون به خاطر تظاهرات در سکوت می گیرن و زندانی می کنن و می کشن  و ... ، نباید توقع داشته باشن که مردم در مقابلشون باز هم به سکوت ادامه بدن ، طبق قانون نیوتن ، هر عملی عکس العملی داره که درست برابر عمل ولی در جهت عکس به دیگری وارد می شه . یکشنبه کنفرانس دارم در مورد انقلاب مارکسیستی ، دوست دارم این "حکومت چماغی" که اینقدر بد بیانش کردم را هم درست کنم.

دیگر این داس خموشی تان زنگار گرفت

به عبث هر چه درو کردید آواز مرا

باز هم

سبز تر از پیش،

می بالد، آوازم

هر چه در جعبه ی جادو ، دارید .

به در آرید که من

باطل السحر شما را ، همگی می دانم :

سخنم،

باطل السحر شماست.

"شفیعی کدکنی"

------------

پی نوشت : بیخشید بابت اینکه شاعر این شعر را اشتباهی نوشتم ، این شعر از استاد شفیعی کدکنی است ، از اونجایی که من این مطلب را خیلی با عجله بین آنتراک بین دو تا کلاسم گذاشته بودم ، این اشتباه به وجود اومد ، بازم ببخشید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 13:33 توسط ندا |

+ چند هفته پیش در دانشگاه میزبان خانم پوران درخشنده ، الهام حمیدی ، و علی احمدی فر به همراه مادر گرامیش (از عوامل فیلم بچه های ابدی بودیم ). بعد از کلی تقدیر و تشکر از خانم درخشنده بابت مضمون خوبی که برای فیلم انتخاب کرده بود از ایشون پرسیدندکه چرا علی( یعنی یک پسر) را برای این فیلم انتخاب کردین و از یک دختر استفاده نکردین؟ بعد از کمی سکوت گفتند بالاخره ما را هم درک کنید ، در هر صورت این جا ایرانه.( وای که چقدر هر روز باید این جمله را بگوییم و بگویند.)

+ بالا خره تحقیقم راجع به مارکس تموم شد ، درسته خیلی اعصابم خرد شد با این کامپیوترای دانشگاه و این سایتا ی همیشه فیلتر شده و این کتابای پر از ضد و نقیض، ... البته باید خیلی دیگه مطالعه کنم ولی برای این تحقیق همین قدر کافی بود. خلاصه یه چیزی از آب در اومد ، خودم بدم نیومد ازش فقط فایدش این بود که فهمیدم به این موضوع هم علاقه دارم .(درست همان طور که داروین قانون تکامل یا ماهیت موجود زنده را کشف کرد مارکس نیز قانون تکامل تاریخ انسانی را کشف کرد.)

+ دوباره گم شدم در این دنیای شلوغ و پلوغ ، چه گم شدنی... .پر از افکاری هستم که غریبه نیستند ولی مبهم اند ، مثل راهنمایی که تا یک جایی می بردت ولی ناگهان آن راهنما را گم می کنی و هر چه می گردی نمی یابیش.افکاری که از همه چیز می گویند ،  از درس خواندن در این دانشگاه ها از تاریخی که نمی دانم کجایش راست است و کجایش دروغ  از... . شب ها می دوم ، بچه ها می پرسند ، چه شده ورزشکار شدی ، به خنده می گویم برای سلامتی خوب است ... . ولی راستش خودم نمی دانم چرا ، شاید برای فرار از افکاری که چنان نورون های مغزم را پر کرده اند از تکانه هایشان که جای برای هیچ تکانه ی غریبه ای باقی نگذاشته اند. پر از افکاری  که نمی دانم چه کارشان کنم شاید هم برای فکر کردن ،شاید از علایم دیوانگی است ،.... شاید هم چون برای سلامتی خوب است.

+ فکر کنم مبتلا به مزوخیسم شده باشم!! ولی بیماری شیرینی است.

-----------

پی نوشت: دویدن تا چه حد برای سلامتی خوب است؟ ، یکی این را به من بگوید...

 

                                                                                                                                                                   

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 14:39 توسط ندا |

  اصطلاح توتالیتر از ریشه لاتینی «Totus» به مفهوم «همه» مشتق شده است و در لغت به معنای «جامع، فراگیر، کل گرا، همه گیر، یکه تاز» است.در اصطلاح علوم سیاسی به رژیمها و حکومتهایی گفته می شود که خواهان فراگیر شدن نقش حکومت در همه جنبه های زندگی جامعه هستند. 

  معمولا شش خصوصیت دارند:یک ایدئولوژی کلی،یک سیستم تک حزبی متعهد به آن ایدئولوژی کلی که معمولا توسط یک نفر رهبری می‌شود، دارای پلیس مخفی گسترده،انحصار در سلاح‌های مورد استفاده،انحصار وسایل ارتباط جمعی ، انحصار اقتصادی که ممکن است لزوما بطور مستقیم توسط حزب صورت نگیرد.

   نظامی سیاسی که در آن، حکومت تقریباً تمام جنبه‌های زندگی عمومی و خصوصی افراد را کنترل می‌کند. رژیم‌های توتالیتر اغلب خودشان را با حفظ قدرت سیاسی، با استفاده از یک ایدئولوژی فراگیر رسمی و تبلیغات فراوان حکومتی از راه رسانه‌هایی که عمده آن‌ها در انحصار دولت است، برقراری کیش شخصیت (مقدس کردن یک نفر در راس حکومت) محدود کردن و ممانعت از بحث آزاد و نقد حاکمیت ، استفاده از فضای سانسور و استفاده از تاکتیک‌های ایجاد رعب، مستقر می‌کنند

علائم تشخیص:

  1. بسته شدن روزنامه‌های منتقد حکومت.
  2. . وجود سانسور شدید در تمام ابعاد، از جمله اطلاعات، رسانه‌ها، مطبوعات، کتاب.
  3. . زندانی شدن افرادی که از حکومت انتقاد می‌کنند.
  4. . پناهندگان سیاسی فراوان در کشورهای دیگر.
  5. . اقتصاد دولت مدار.
  6. . وجود رهبری مقتدر و اغلب کاریزماتیک در راس حکومت.
  7. . شخصیت پرستی (مشركانه).
  8. . وجود ایدئولوژی فراگیر رسمی و حکومتی که همه چیز با آن سنجیده می‌شود.
  9. . سرکوب شدن حقوق اقلیت‌های سیاس‍ی، مذهبی، قومی.
  10. . قرار داشتن انحصار رسانه‌های فراگیر، از جمله رادیو و تلویزیون، در اختیار دولت.
  11. . دولتی بودن تمام نظام‌های ارتباطی، از جمله پست، تلفن، تلگراف و جدیداً اینترنت.
  12. . مقدس شماری آرمان‌های رسمی حاکمیت.
  13. . برخورد سبعانه و بی‌رحمانه با مخالفان حکومت.
  14. . محدود شدن آزادی‌های فردی، به ویژه آزادی بیان.

منبع : ویکی پدیا

-----------------------------------------------

پی نوشت: حسابی عصبانی هستم از دست دانشگاه و این بچه ها این بیانیه هایی که برخی از این برداران و خواهران (....) چاپ می کنند ، آخر یکی نیست بگوید به شما چه ربطی دارد که کی چی می پوشد! وای ... که چقدر این ها احمق اند .

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 14:35 توسط ندا |

   جملاتی از مارکس و انگلس که توجه ام را جلب کرد:

  +  هگل در جایی می گوید همه ی وقایع و شخصیت های بزرگ تاریخ جهان از نو به شکلی ظاهر می شوند  ولی فراموش کرده که اضافه کند : بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی.

  +  « اتحاد آن‌هایی که فکر می‌کنند و لذا رنج می‌برند و آن‌هایی که رنج می‌برند و لذا فکر می‌کنند، شرط دگرگون‌سازی جهان است.»

+  دین چیزی نیست جز بازتاب تخیّلی نیروهای خارجی حاکم بر زندگی روزانه در ذهن انسان ها، که طی آن، نیروهای زمینی صورت نیروهای فراطبیعی را به خود می گیرند . (انگلس)

+ « آزادی تا آن اندازه ذات انسان است که حتی دشمنان اش آن را تحقق می بخشند به این صورت که با واقعیت آن می جنگند.  هیچ انسانی با آزادی مبارزه نمی کند ، حداکثر با آزادی دیگران مبارزه می کند. از اینرو همیشه نوعی آزادی وجود داشته است زمانی به شکل امتیازی ویژه و زمانی چون حقی همگانی.»

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 19:37 توسط ندا |

در جواب دوستی به نام "کسری" که به پست قبلی اعتراض کرده بودند تصمیم گرفتم قسمت دیگری از کتاب "چاه بابل" را در وبلاگ بگذارم:

...

-هیچ دینی به اندازه ی اسلام برای به کرسی نشاندن خودش مبارزه نکرد . درافتادن با چنین دینی آسان نیست .

-یعنی می گویید باید تسلیم شویم؟!

- من نمی گویم شما خودتان تسلیم شدید ، به میل خودتان !

...

- بله من به میل خودم تسلیم شدم .

- کار عاقلانه ای کردید. می دانید ، وقتی با کسی طرف هستید که به چیزی که از آن دفاع می کند اعتقادی ندارد ، بهتر است محتاط باشید... .

- اما این هایی که در زندان ها شلاق می زنند با اعتقاد می زنند ! و بد بختی در همین جاست شنگنجه گر رژیم قبلی به چیزی اعتقاد نداشت . تا یک جایی وحشیگری می کرد ، وقتی میدید سر اعتقادت ایستاده ای احساس حقارت می کرد و برایت احترام قایل می شد ،. اما شکنجه گر این رژیم هرچه تو معتقدتر باشی ، بیشتر بر سر غیرت می آید تا نشان دهد که غیرتش از تو کمتر نیست .

...

-------------

پی نوشت : اصلا دوست نداشتم که کتاب به این زیبایی را با این پراکنده نویسی ها خراب کنم ، از دوستان عذر میخواهم، ولی در جواب این دوست نمی شد سکوت کرد.

پی پی نوشت : لینک کتاب برای دانلود در وبلاگ دوست خوبم محمدرضا .

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 16:31 توسط ندا |

...

- دارم به سرنوشت اسلام در کشور خودم فکر می کنم.

- از این سرنوشت ناراضی هستید؟

- نمی فهممش. برای همین اینجا هستم.

- فهمش آسان نیست. خیلی وقت است اینجایید؟

- ده سال.

- به عنوان مهاجر ؟ یا به عنوان ناراضی؟

-اوایل به عنوان مبارز  ، حالا به عنوان نقاش.

- چه شد که از مبارزه دست کشیدید؟ خسته شدید یا امیدتان را از دست دادید؟

چه بایدمی گفت؟ شاگردان روژه لوکنت در "سوربن" ، به مناسبت جشن هفتاد سالگی اش ، از او پرسیده بودند مایل است چه چیزی را به عنوان هدیه به او بدهند و روژه لوکنت ، بدون لحظه ای تردید ، گفته بود " شمایلی رنگ روغنی از خودم. " آشنایی یکی از شاگردان با کمال ، پای او را به خانه ی این استاد باز کرده بود ، فرصتی طلایی که نباید از دست می رفت . گفت: " نمی دانم باغ بزرگ انستیتو پاستور تهران را دیده اید یا نه . درختان سپیدار بلند و بسیار زیبایی دارد . دوستی داشتم که آنجا کار می کرد . این دوست با زنی شوهر دار رابطه داشت . هر وقت که زن می آمد بچه اش را هم می آورد . دوستم تفنگی بادی داشت . زن را به دفترش هدایت می کرد ، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه ها بر می داشت ، دست بچه را می گرفت و می آمد به باغ . کلاغ هایی را که رو ی شاخه های سپیدار نشسته بودند ، نشان می داد  و می گفت .: این کلاغ ها را می بینی ؟ همه اش مال توست ! تا دلت می خواهد شکارشان کن . تنفگ را به بچه می داد و می آمد به دفترش ، سراغ زن. این دوست همیشه به من می گفت : اگر آن کلاغ ها فهمیدند برای چه کشته می شوند تو هم می فهمی !"

روژه لوکنت چنان به خنده افتاد که سرفه اش گرفت ، عذر خواهی کرد و گفت :" این دوست شما اگر چه جایش در جهنم است ، اما آدم فرزانه ایست . و او خودش در آنجا مانده؟"

-گمان می کنم کلاغ های "انستیتو پاستور " حالا حالا ها تمامی ندارد!*

...

------------------------------------------

*پی نوشت : قسمتی از کتاب "چاه بابل" نوشته ی "رضا قاسمی ".

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 15:33 توسط ندا |

     مغز ، دستگاه عصبی و دستگاه آوایی پیشینیان ما چند صد هزار سال تغییر کرده اند. هومو ساپینس(انسان اندیشه ورز) ، که از لحاظ جسمی چنین تجهیزاتی پیدا کرده بود ، از حد خرُخرُ کردن و جیغ کشیدن فراتر رفت و به گفتار انتزاعی رسید. این توانایی زبانی پیچیده انسان را از سایر حیوانات برتر کرد و شانس بقا را افزایش داد. (لیبرمن، ۲۰۰۲ .)

آیا واقعا شانس بقا افزایش یافت؟!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:39 توسط ندا |

گر تو سبزی، سبزم

گر تو شادی ، شادم

من ز شیرینی تو فرهادم

وطنم ایرانم

عید آن روز مبارک بادم

که تو آبادی و من آزادم

-----------------------

پی نوشت: "ایر" در لغت به معنای "آزاده" و "ایران" به معنای" آزادگان" است.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 14:10 توسط ندا |

۱۳ ثانیه فقط تپش... .

بدورد ۸۸ ... .

سلام ۸۹ ،

سلام روز نو...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 22:51 توسط ندا |

همه ی بدی ها را به او دادم

و او

با گرمای وجودش ،

سرخی را به گونه هایم بخشید...

چه مهربان است ،

آتش!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 10:45 توسط ندا |

 بهترین روز سال 88: 1 فروردین بود. وقتی برادرم تصادف کرده بود و ما هیچ خبری ازش نداشتیم فکر می کردم بد ترین روز زندگیمه ، ولی وقتی دیدم سالمه و فقط چند تا بخیه نیاز داره ، دیدم بهترین روزه .

بهترین هدیه سال ۸۸: شروع دوباره وبلاگ نویسی ، بعد از یک سال که هدیه تولد خودم به خودم بود.

بهترین سفر سال ۸۸: یه مسافرت کوتاه ولی خوب به نور.

بهترین کتاب سال ۸۸: کتابای خوب زیاد بودن، اما از "انسان در جست و جوی معنا" دکتر فرانکل بیش تر از همه لذت بردم.

بهترین دوست سال ۸۸: دوستای خوب زیاد دارم .بهترینشون دوستی است که 3 سال پیش با ایشون آشنا شدم و به من خیلی کمک کردن در زمینه های مختلف از جمله شناخت بهتره فلسفه ی زندگی و همچنین خودم.

بهترین کار سال ۸۸: فکر می کنم موفقیت در کنکور.

بهترین غذای سال ۸۸: غذاهای مامان همیشه خوش مزه اند.

بهترین فیلم سال ۸۸:* تا مهر که در گیر کنکور و انتخاب رشته بودم ، بعدشم کنار اومدن با زندگی خوابگاهی ، کلا خیلی فیلم ندیدم ، "به همین سادگی" واقعیت غم انگیزی بود برام.

بهترین پست سال ۸۸: مربوط به وقتی می شود که یاهو۳۶۰ فعال بود.

--------------

پی نوشت: نمی دونم سال 88 سال خوبی بود یا بد؟! فقط می دونم لحظه به لحظه اش برام پر بود از اضطراب و دلهره ، کلا سال آرومی نبود . 

پی پی نوشت :هیوای عزیز، مرسی که من را به این بازی دعوت کردی ، راستش برای من بازی سختی بود . ولی یه مرور خوب ، برای یه شروع دوباره.

پی پی پی نوشت :جالبه که نوشتن بد ترین ها راحت تره از نوشتن راجع به بهترین ها!!!

 ---------------------

مرمر ، ققنوس خیس  و سنتزی، امیدوارم نوشتن بهترین ها برای شما خیلی راحت باشه نه مثل من.

*ویرایش: امروز دیگه طاقت نیاوردم، رفتم و فیلم "به رنگ ارغوان" را دیدم . واقعا قشنگ بود ، خیلی قشنگ تر از اینکه بخوام توی این دو خط بنویسم. فکر می کنم بهترین فیلمی بود که در آخرین روز های سال ۸۸ دیدم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 9:26 توسط ندا |