تبليغاتX
نمی دونم چرا می دونم!!!
  این روزا خیلی سر ما دو تا شلوغ شده ، تمام فکر و ذکرمون شده درس و کتاب و نکته و تست و ... ، کنکور ! از این که این قدر دیر به دیر آپ می کنیم معذرت و باید بگم که از این به بعد دیر تر هم می شه ! دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ! ( امیدوارم این تلاشی که داریم برای کنکور می کنیم نتیجه ی خوبی داشته باشه! )

 دوستای گلم تا (راستش نمی دونم تا کی ؟! ) خدا حافظ .

-------------------

+ هنوز هم نمی دونم چرا می دونم ؛ولی خوشحالم!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 20:37 توسط ندا |

هفت شهر عشق = هفت خان رستم

+من خیلی این ترکیب ، هفت شهر عشق ، رو شنیده بودم ، ولی خوب ، فقط در حد یه اسم می دونستم که چیه ، چند روز پیش یکی از دوستام برام توضیح کاملشا میل کرده بود ، آقا عجب چیزیه این هفت شهر عشق ! ،خوب بود به جاش می ذاشتن، هفت خان رستم !!! باور کنید وقتی خوندمش با تمام وجودم به جای مجنون فریاد کشیدم ، عجب بی نوایی بوده اوووووون!!! واقعانا ، ببین احساس آدما چقدر پاک بوده اون موقعا  ...

این سخن ناقص بماند و بی قرار       دل ندارم ، بی دلم ، معذور دار

 

خوب از اون موقع گفتن، دل می خواد ، از الان گفتن که دیگه دل نمی خواد ، فقط کافیه یه کمی با خالی بندیای امروزی آشنا باشی(خود کشی کردم و بیمارستانم و...) و یه چند تا لغت هم یاد بگیری !!! (عزیزم و هانی و ...)*

 + امروز یه راننده آژانس جالب به پستم خورد ، از حرف زدنش معلوم بود که آدم پریه ، شروع کرد از علم و ادب صحبت کردن ، یه بیت شعر می گفت ، دو بند نثر ، از هر دری گفت ، خلاصه کلاس اخلاق داشتم از مدرسه تا خونه ! یه تنوعی بود . هر چی بود ، بهتر از اون گوپس گوپس آهنگای بی سر و ته رپ اون دیروزی بود !!!  ولی کلا از حرفاش خوشم اومد!

 

 

-------------

* : واقعا پوزش منا بپذیرید از این که اگه توضیحاتم ناقصه ، بی تجربگی و هزار درد سر ! شما به بزرگی خودتون ببخشید!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 20:30 توسط ندا |

 وباران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...

اسم وبلاگ یکی از بچه ها چقدر قشنگ بود : (فرزند اشتباه زمان )!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:10 توسط ندا |

رویای زیبای من
هر شب
با رقص شعله ها میرقصید
و باد
دیوانه ی خاموشی
هر شب
نفرت انگیز ترین ترانه خود را ساز میکرد
هر شب
شمع رویا ی زیبایم را خاموش میکرد!
سال ها پیش درخیال همین شعله ها پرواز بود
حالا...
میینی؟!
دست هاشان خالیست!
و من
سال هاست
به آشفته حالی این روز ها میخندم!
به آرامش احمقانه ی ثانیه ها!
بالاخره در چندمین دقیقه ی ساعتی مبهم
او هم در برگه های حادثه نوشته خواهد شد
و ورق خواهد خورد
بگذار دعوتت کنم به سکوت.
بهتر از پریشانی جملات نیمه نیمه و
تکلم رنگ پریده و وحشت زده ی"نمی دانم"هاست!
میدانی....
اینجا دنیای حقیقت های خسته است
 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:17 توسط پگاه |

کتاب تاریخ معاصر سوم هنوز نیومده ! فکر می کنم دارن اون هم عوض* می کنن! تاریخ چقدر بی دفاست ! می دونی ، نمی گم تاریخ دروغه ،تاریخ حقیقت غیر قابل انکاره، ولی خوب همیشه همه ی حقیقتش نقل نمی شه! هر گروهی ، فقط اون قسمتی رو که به نفعشه باز گو می کنه ،دروغ نمی گن ، فقط بعضی چیزا رو بیان نمی کنن!همین! البته بگذریم که کمی * اغراق هم چاشنیه کارشونه! و همین جانب داری هاست که اصل رو از بین می بره ! یاد ضمیمه ی مجله جام جم افتادم !

-----------

*: احتمالا دارن ویرایشش می کنن ، فکر می کنم جملاتی در گذشته بیان شده و اتفاقاتی در گذشته افتاده که خیلی به مذاقشون خوش نیومده!

*: دقت کن :کمییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییـ...ـی!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط ندا |

تناقض

روز ازل

قافیه های تلنبار شده

نماز گذار را دیدی

مرد روحانی ، در پوششی سیاه و سفید

چه می خواهد بگوید؟

می گویند (( چشم در برابر چشم ، دندان در برابر دندان ))

(( با این وجود به برادر دینی ات صدمه نزن ))

این تناقض است و خارج از محدوده فهم

اکنون خود را فریب می دهم تا بیاسایم

روحم را ستایش می کنم

تا از روح القدس ، روح پاک دور نمانم

ارواح مقدس به مرور در تاریکی محو می شوند...

کابوس!طناب حلقه شده دار!

محال است به بهشت راه پیدا کنی

انسانهای بد! شادمانه فریاد بکشید

و کسی را بنگرید که می گرید

روز ازل...

انبوهی از قافیه ها...

مذهب لازمه عشق است

این تناقض است و خارج از محدوده فهم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط پگاه |

تردیدی است بین رفتن و موندن ، می شه رفت ، به خاطر خود ، یا این که موند ، به خاطر دیگران* .

دیگران ، دیگران ، دیگران ! بزرگ ترین مشکل همینان ! به خاطرشون همه کاری باید بکنی، از خودت، از فکرت ، از زمانی که داری ، باید به خاطرشون بگذری و اونا حتی حاضر نیستن ، بهت حق بدن که حقی بخوای!!! کاش زندگی توی این زمان سه بعدی ، سه بعدش کامل بود ! کاش سه تا محورا داشت ایکس ،ایدرگ ، زِد ! تو و فکر تو و تصمیم تو ، نه ، دیگران و فکر دیگران و تصمیم دیگران !

حالم از در نظر گرفتن دیگران داره به هم می خوره ، همه ی زندگیمون روی فکر و نظر دیگران بنا شده ، من نمی خوام هم رنگ جماعت باشم ! از رسوایی می ترسونینم؟! یعنی این رسوایی از هم رنگ جماعت شدن هم بد تره؟!  مگه بعد از این که مُردیم ، دیگران هنوز مهمن؟!  خودمون از اعتقادی که اونا دارن حالمون به هم می خوره ، ولی برای اینکه هم رنگ شون بشیم ، خودمونا مثل اونا نشون می دیم ، خودمونا گم می کنیم توی سایه های غریب و از تاریکیش ، گریمون میگیره ، هر چی هم بگردیم ، دیگه سایه ی خودمونا اونجا پیدا نمی کنیم !نمی دونیم که اون سایه ها می تونن هم دیگرا خفه کنن!

من از مردن سایم نمی ترسم ، ولی از گم شدنش ، خیلی!!!!

------------

*: سو تفاهم نشه ، منظورم از دیگران ، اونایین که خیلی ازحقایق براشون روشنِ و به خاطر حفظ مقام و منصب ، انکارش می کنن !

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط ندا |

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند

كه كتاب رسالت شان

جز سياهه آن نام ها نبود

كه شهادت را

در سرگذشت خويش

مكرر كرده بودند.

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشيد سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند.

تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند

كه قيام در خون تپيده اينان

چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -

هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!

بنگريد

تا چه گونه

بي آسمان و بي سرود

زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،

 

بنگريد!

بنگريد!

***

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند

كه فرياد درد ايشان

به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد

چنين بود:

« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند.

 

شور بختان را نيكفرجام

بردگان را آزاد و

نوميدان را اميدوار خواسته ايم

تا تبار يزداني انسان

سلطنت جاويدانش را

در قلمرو خاك

باز يابد.

 

كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد. »

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند.

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد.

 

گوري ماند و نوحه ئي.

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند.

(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:50 توسط ندا |

سجده نمی کنم در این زمین ، من سر فرود می آورم در فضا ؛ آنجا که هیچ جاذبه ای نیست تا پیشانی انسان را به زور به زمین بچسباند ! و آن وقت می توانم از او بپرسم که چرا تو باید آن نوشته ی زرین بر گردنت باشد ، ولی من* ، نه!!!

-----------------

*:من؟؟بی هیچ ایمانی؟؟؟ بی هیچ احساسی؟؟؟!!! شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------

 باید آرزو کنم ؟!

+ نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:15 توسط ندا |

خانه از پایبست ویران است            خواجه در فکر نقش ایوان است

چیز دیگه ای نمی تونم بگم! ((خود کرده* (؟!!!!) را تدبیر نیست ))

-----------------------

*: یکی از شبکه ها می گفت ببینید شاه چه ملتی را تربیت کرد که برای حفظ کشورشون اون طور جنگیدن و خود شاه رو انداختند بیرون(هر چند یقینا نمی دونستن که از چاله با چاه می یفتند )،  در هر صورت این خطای آخر انتخابات قبلی رو می گم ، هر چی بود ، خود کرده نبود!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:54 توسط ندا |

 فیلتر شکن:

                                           http://www.proxypimps.com/ 

http://www.rapidcloak.com/

http://www.fastproxy.ws/

http://hideme.de/

http://www.jeepsia.com/

http://www.agitha.info/

http://www.berbo.info/

http://www.cuppa.info

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:54 توسط ندا |

دلم تنگ است ..از دیدار کسی می آیم , "من او را دیدم" ,او مرا ندید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:46 توسط پگاه |

چهارشنبه 17 مرداد1386 ساعت: 13:49 توسط:شامل کل پستهايت ميشود..[عصباني]
..هي تو ..!
دينو مسلکت چيست !؟
.. يهودي يا مسيحي ..
..هه..! شايدم اسير جنس جسم خويشي..! از خاکي دختر خاک پس خاک پرستي از شدت جهل درون..!
ندانسته از روي ناداني به کمک قو يه لجبازي يا چاشنيه جهل درون به واسطه شيطان هر چه دلت ميخواهد مي نگاري بي آنکه تفکري عميق در آن داشته باشي..
عقايد کهنه و تاريخ مصرف گذشته ات فقط به درد هم کيشانت ميخورد و البته عمق بخشي به گمرهي درونت که وسعت دهد ميزان نادانيت را..
تکليف خودت روشن نما..
تو آزادي که هر سو ميخواهي بروي اما آگاه باش که اين راهي که ميروي جز’ به سامان سياهي چون زمينه بلاگفايت به جايي ختم نميشود..
..خود داني ..
 


اين چيزيه که يکي که نمي شناسمش اومده براي ما کامنت گذاشته ، اميدوارم يک بار ديگه بياد و اين پست هم بخونه ، در هر صورت بايد خدمت اين دوست عزيزمون عرض کنم که ، اول از همه من و پگاه  نه مسيحيم نه يهودي و نه... ، در هر صورت من مسيح و يهود و ...را رد نمي کنم ، چرا که اين ها هم در زمان خودشون برترين بودند ،(ولي فقط در زمان خودشون) و خاک ، کلامي که انسان به آن نام خوانده شد  (اي پسر خاک ،اي فرزند خاک ...) و به خاطر همين ما اين اسم رو انتخاب کرديم، (دختر خاک) حالا شما هر جور که دوست تعبيرش کن ، به قول خودت :شما آزادي که هر سو که مي خواهي بروي .من اعتقاد دارم به پيشرفت بشر و تحول و تغيير پس از خواندن چيزايي درست و ديدن چيزاي جديد ، و پذيرش چيزهايي که با منطق مطابقت دارن عصباني نمي شم! پس به دروغ دل نبستم و جهلِ درون، آتشم نزده .چاشنيه جهل هم براي غذايي است که مي خواهند به ياريش ، آن را به حلق ديگران ريزند نه شربتي که هر کسي از سر عقلش از  آن جرعه اي نوشد ، حريص يه نوشيدن مي شود ...!

سياهي زيباست چون سپيدي را نشان دهنده است ، سياهي صفحه ذهن کسي است که هنوز به حقيقت نرسيده ، در هر صورت توقعي بي جاست از اين که همه به حقيقت برسند ،  همون طور که گفتم بايد سياهيي باشد تا سپيدي نمايان شود و اين هم از حکمت اوست !

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:49 توسط ندا |

این زمان ِ بیرحم
این زمانه ی گیج
چه زود چین به آئینه می دهد
و رگه های سفید بر مو
به کوری ِ چشمش
هنوز هم
ترانه های کودکانه می نویسم
خرده مگیرید
ما بزرگ شده های کوچک هستیم
با خیال هایی رقصان
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:6 توسط پگاه |

يكشنبه صبح ، مريم مجدليه براي دعا بر سر قبر عيسي كه درون غاري بود ، آمد .
ولي با تعجب ديد كه در ِ سنگي ِ غار به كنار رفته
پس با عجله نزد يوحنا و شمعون ِ‌پطرس رفته و خبر داد.
هر سه به سمت ِ قبر راه افتادند ، يوحنا كه از بقيه جلوتر بود ، به درون غار رفت ولي
جسد ِ‌ عيسي آنجا نبود . كفن ِ‌خالي ِ او آنجا بود .
سپس پطرس هم داخل شد و او نيز جسد را نديد ، فقط كفن ِ خالي و پارجه هاي سفيدي كه به دور ِ سر و صورت ِ عيسي پيچيده بودند در كناري افتاده بود .
يوحنا ميگويد : من به محض ديدن ِ كفن و غار خالي به گفته ي كتاب ِ مقدس (انجيل عهد ِ عتيق ) ايمان آوردم ، كه پيام زنده شدن مسيح را پس از مرگ داده بود . چون تا ان وقت هنوز به اين حقيقت پي نبرده بودم .
همه به خانه باز گشتند ، اما مريم مجدليه بر سر ِ قبر باز گشت و آنجا گريه كرد ، دوباره وارد غار شد و
دو فرشته با بال هاي سفيد ديد ، كه يكي بر جاي سر ِ عيسي و ديگري بر جاي پاي عيسي نشسته بودند.
فرشته ها پرسيدند :‌ مريم براي چه گريه ميكني ؟
جواب داد : جسد ِ خداوند ِ مرا از اينجا برده اند !
ناگهان ، كسي پشت ِ سر ِ مريم ظاهر شد و از او پرسيد :‌ براي چه گريه ميكني ؟ دنبال چه ميگردي ؟
مريم كه گمان ميكرد صداي باغبتن است ، گفت : اگر جسد را تو بر داشته اي بگو كجاست كه من به دنبالش برم.
صدا گفت : مريم !
مريم ، به سمت ِ صدا بر گشت و عيسي را ديد و با شادي فرياد كرد : استادا !
عيسي گفت : به من دست نزن ، چون هنوز به نزد ِ پدزم ، به بالا نرفته ام ! اما تو به همه دوستان بگو كه
من ، اكنون به نزد ِ‌پدر خود و پدر شما ؛‌ خداي خود و خداي شما بالا ميروم !
مريم همه را خبر كرد كه عيسي زنده است و من او را ديده ام !
عصر ِ آن روز همه در محلي جمع شدند و از ترس دشمنان ، درب ها را از پشت بستند .
ناگهان ،‌ عيسي در ميان آنان ظاهر شد و به آنان سلام كرد ، زخم پهلو و زخم هاي كف ِ دستش را به آنان نشان داد تا ايمانشان به زندگي مجدد ِ او قوي تر گردد
سپس رو به آنان گفت : همان طور كه پدر ، من را به ميان ِ شما فرستاد ، من نيز شما را به ميان ِ مردم ميفرستم تا هدايت كنيد .
آنگاه به ايشان دميد و گفت : روح القدس را بيابيد .
اگر گناهان ِ كسي را ببخشيد ،‌بخشوده ميشويد و اگر نبخشيد ، بخشوده نميشويد .

.

بر گرفته از

انجيل يوحنا (‌عهد جديد )

سوره 20

آيه هاي 1 تا 24

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:55 توسط پگاه |

واقعا تا حالا برات این سوال پیش اومده که آدم کیه ؟
خدا کیه؟
و چند نفر به خاطر پرسیدن این سوال کشته شدن؟*
از همون موقع که یه خدای واحد بوده ،به اسمش آدم می کشتن ، توی هر کشور و توی هر دین و توی هر سیاستی ، بهانشون هم اینه که ما جست و جو گر حقیقتیم ، و رسیدن به حقیقت ، نیاز داره به قاتل . و قتی هم که تاریخ نوشته بشه ، همه ی اون قتالا قهرمان اند ، به همین سادگی ، هر چی بشیتر بکشی ، موندگار تری درست مثل هیتلر ، چرا راه دور می رم ، درست مثل ... شاید اگه دور و برتا یه نگاه بندازی ، متوجه منظورم بشی . ولی متاسفانه مردم به ندرت متوجه چیزایی که جلو چشمشونه می شن . باور کن ،تو خودت ، اگه یکی ازت بپرسه مانیتور کامپیوترت ، همین مانیتوری که الان جلوته ، چه شکلیه، می تونی بگی؟!، قول می دم تا قبل از اینکه بهش یه نگاه نندازی نمی تونی بگی که دقیقا چه شکلیه ! حالا خودت بگو ، روزی چند ساعت داری بهش نگاه می کنی؟! بگذریم ، در مورد حقیقت می گفتم ، شایدم در مورد دروغ ، واقعا ، اینکه ازروی دروغ به بهانه ی حقیقت آدما رو بازی بدن ، دروغه؟! یا حقیقت؟ از کجا باید فهمید که چی درسته ، چی غلط ؟! هیچ کس از هیچی مطمئن نیست ، همه ی زندگی مون روی "آیا" و " محال " می چرخه ، برای یکی شعر مولانا (همونی که در مورد اون فیل توی اون اتاق تاریکه ) را نقل کردم ، گفت این ماله کسیه که مطمئنِ حتما یه "فیل" توی اون اتاق هست ، چی باید بهش می گفتم؟! من که خودم به جز یه احساس دلیل دیگه ای براش نداشتم! واقعا باید اون شعر پناهی و از ته دل فریاد بزنم ، " آوردی حیرونم کنی که جی بشه؟!!!!مات و پریشونم کنی که چی بشه؟!!! "
حقیقت داره حقیقتا انکار می کنه ، مرگ داره زندگی رو توی انتظار خودش زجر کش می کنه ، اگه خیام درست گفته باشه چی؟ "خیام که می گفت دوزخی خواهد بود ، / که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت ." واقعا که اندوه زاست گریه ی خاموش ، دلم به حال آدما می سوزه ، به حال خودم ، به حال ساعت ، عدادای تقویم . این عقربه ها خسته نشدن از بس این دایره رو دور زدن؟! پس چرا واینمستن؟
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت ، از اهل بهشت کرد ، یا دوزخ زشت
--------------------------------------------------------------------------------------------
* : از فیلم رمز داوینچی
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط ندا |

احساس می کنم ، به پایان رسید ه ، خودما نمی گم ، منظورم زمانِ ؛ ثانیه شمار دیگه توان جلو رفتن نداره ، به صداش گوش کردی تا حالا؟ شب ، همون موقع که دیگه خودتم نای گریه کردن نداری ، همون موقع که سر تا می ذاری رو بالش خیس از گریه  ، همون موقع که داره خوابت می بره ، همون موقع که سکوت همه جا رو پر کرده، تا حالا صداشا شنیدی؟! حتی اون دو تا عقربه بزرگ تر هم از نفس افتادن ، می دونی تا حالا چند بار اون دایره ی لعنتی رو دور زدن؟! هان؟ می دونی؟! . به زور یه روز دیگه هم گذشت ، اون تقویم روی دیوار چه گناهی کرده که باید قیافه های تکراری اون عددای تکراری تر رو تحمل کنه همیشه از یک شروع میشن ، 1 ، 2 ، 3 ، ....30 ، تا 30 میرسن و دوباره از 1 ، 1 ، 2  .....30 ،... وای !!!!!!! همین الان هم که داره ورق می خوره ، به زور آدما ست ، وگرنه خودش که دیگه نایی براش نمونده ، شاید روی عکس این ماه گیر کنه و دیگه ورق نخوره ، شایدم تا آخر آخر خودش بره ، یعنی ببرنش ! .

تکرار ، تکرار ، تکرار ، تیک تاک ، تیک تاک ، تیک تاک ، چقدر دلم به حال آدما می سوزه ، تیک تاک ، عقربه ها ، رو توی تکرار یه سری عدد نمی دونم کجایی ، با یه عکس بی حرکت ، اسمشا گذاشتن زندگی ، لحظات خوش . به تیک تاک عقربه ها دلبستن و زمان رو مثل باطری ساعتشون می دونن ، تمام روز رو به تقویم نگاه می کنن و پا به پای ثانیه شمار ، ثانیه ها رو می شمرن  . بعدشم به خاطر از دست دادن این لحظات شیرین و هیجان انگیز (!!!) آه می کشن و افسوس می خورن !!!!ای خدا ، واقعا این زندگی اینه؟!!! به قول پناهی آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟!....

دارم به این فکر می کنم که ساعت آرزوی مرگ تقویم رو می کنه ، یا تقویم  آرزوی مرگ ساعتا داره؟! در هر صورت من آرزو می کنم که هیچ کدوم به آرزشون نرسن ، مگر نه اینکه مرگ ، آغاز جاودانه هاست؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 14:45 توسط ندا |

.........

قرن انهدام گل ،

 رعشه بر اندام پل ،

 سمفونی از مرگ عشق ،

 توکلید تلخ صلح ،

 موسم حادثه ها

 قرن توبیخ صدا

 دوره ی ترویج کفر ،

 گریه در سوگ خدا !

 

          ***                                                                                

مثل حسی ابدی ،

 یا یه کابوس بدیع ،

 قرن بیست و یکمه

 اسم این تراژدی .

 

این یه قسمت از آهنگ تراژدی هاتف ، آهنگ خیلی قشنگیه ، هر چند باید گریه کرد ...

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 21:27 توسط ندا |

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.

كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.

كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.

كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد.

كاش كاش كاش...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:33 توسط پگاه |

یک چند به کودکی به استاد شدیم

                              یک چند  ز استادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

                           چون ابر بر امدیم و چون باد شدیم

خیام

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 22:48 توسط ندا |

   بودن کوتاه تر از نبودن بود ، و نبودن ، بی انتها ، نبودنی از نهایت بودن تا بی نهایت ها. نبودن رو به سو ی همیشه ها داشت و بودن ،برده ی زمان بود و پرده ی حقیقت ،  سر فرود آورده بود بر قبله ی فنا ، شهادت می داد ، مرگ را، و حکم سکوت می داد صدا را .

    زمان ، حکم مرگ بودن را  به مهر حقیقت آغشت ، و بودن به آغاز جاودانگی ره یافت . و بودن به نبودن پیوست ، و رفت و رفت و رفت ،از نهایت خود گذشت و هیچ گاه به نهایت نبودن نرسید !

    و چه شیرین است نبودن را در بودن زیستن!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:53 توسط ندا |

اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!

 و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!

و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن !و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای
بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:0 توسط پگاه |

 پگاه مرسی بابت این پست ، خیلی جالب بود ولی خوب نباید یه طرفه هم قضاوت کرد ، نمی گم کشتن و از بین بردن ارزش های انسانی کار درستی هست ، ولی وقتی انسان نسبت به چیزی که بهش اعتقاد داره تعصب خشک و کور پیدا کنه ، برای مقابله با کسانی که با اون نیستن ، بلافاصله موضع می گیره ، بدونه در نظر گرفتنه این که آیا اون کسی که با اون نیست ، علیه اونه؟!!! به قوله یکی دوستای وب نویسمون (محمد رضا) ایرانی ها از سیستم صفر  یک پیروی می کنن و توی ذهنشون دو گزینه بیش تر نیست ، خوب یا بد ، دوست یا دشمن، من توی این جمله به جای ایرانی ها، لغت متعصبین رو جایگزین می کنم ! وقتی آدمی میگه من به دینی اعتقاد دارم ، همین که به این باور رسید ، دیگه تلاش برای یافتن حقیقت رو کنار می ذاره و با جملات کلیشه ای که بهش یاد دادن زندگی می کنه، از  عقیدش دفاع می کنه در حالی که نمی دونه چیه، این جملات رو به نسل بعد از خودش مثل ویروسی منتقل می کنه و با این کارش بزرگ ترین ظلم رو نسبت به او نها انجام میده، و هیچ وقت به حقیقت چیزی که داره ستایش می کنه و به اصل چیزی که فکر می کنه بهش اعتقاد داره ، نمی رسه ! و نتیجه اش همینه که می بینیم ،ادیان یکی پس از دیگری به تباهی کشیده شدن ، می کشن و کشته می شن بدون که بدونن سود این کشتن ها و مردن ها جیب چه کسانی رو پر می کنه، می جنگن بدونه این که بدونن چرا می جنگن ، جنگ شاید در قرن ۳ یا ۴ هجری به کشته شدن ۱۰۰ و ۲۰۰ یا اصلا ۲۰۰۰۰۰ نفر می انجامید ولی جنگ در عصر حاضر با تباهی میلیون ها میلیون آدم همراهِ، قرآن دستور داد بجنگید با مشرکان ، ولی گفت در اون قرن، برای مقابله با قوم وحشی عرب بجنگید نه با انسان صلح طلب امروز !!!  متاسفانه ایرانی ها هنوز پیرو این اصول هستند! دوره ی جنگیدن تموم شده ، وقت صلح جهانیه !

  من هم نمی گم که تو اشتباه می گی پگاه عزیز ، حق بهت می دم که این طور قضاوت کنی ! ولی اینا بدون که در هر دین و مذهبی در هر فکر و عقیده ای دور شدن از حقیقت باعث تباهی انسانیت شده ، مگه جنگ های صلیبی نبود در زمان مسیحیت؟ مگه جنگ بین حزب های (...) نبود در ایران؟! اعتقادات رو محکوم نکن ، اونی که به اصل رسیده به این فرعیات کاری نداره ، انسان باید به خودش ایمان بیاره و حقیقت زندگی و زمان برسه! ولی تا وقتی که قدرت به دست این سود جویان است و زیر دستانشان این جماعت طوطی صفت ، وضع همین است که هست ! امروز فیلم جالبی دیدم که خیلی به موضوعی که گفتم مربوط می شه. رباطی بود به نام رباط شماره ی ۵ که بر عکس بقیه رباط ها احساس داشت و از برنامه های از پیش تعیین شده ای که انسان ها براش تنظیم کرده بودن پیروی نمی کرد ، خودش خودشا تعمیر می کرد و تصمیم می گرفت و ابتکار و خلاقیت داشت ، هر وقت که دوست داشت می خندید و هر وقت که دوست داشت حرف می زد ، می دونی ، می خوام بگم آدما شدن مثل رباط ها البته نه این رباط ، آدما شدن مثل رباط های معمولی دیگه و ازبرنامه ای که دیگران براشون تعیین کردن پیروی می کنن ، و در انجام اون برنامه مسرانه جلو می رن ، بدونه این که بدونن این کاری که انجام میدن چه جور کاریه ، اما این رباطی که توی این فیلم تغییر کرد - درسته که فیلم بود - ولی نشون می ده که آدماها هم می تونن تغییر کنن و از این زندگیه خاکستری بیرون بیان ولی باید خودشون هم بخوان و باور داشته باشن که (زنده هستن) درست مثل همون حرفی که اون رباط زد ، و در آخر هم با وجود اون همه دشمنی که می خواستن بکشنش، تونست به همه ثابت کنه که زنده است !!!  دیگه حالا خودت قضاوت کن !

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:16 توسط ندا |

آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟ 

چند تا سوال بپرسم؟
بریدن سر یک آدم حالا از هر اعتقاد و مسلکی جلوی چشم شما چه حالی بهتان می دهد؟
لت و پار شدن یک آدم زنده در یک انفجار چه حالی به شما می دهد؟
بریدن اعضای بدن یک آدم حالا به هر دلیلی چه حالی به شما می دهد؟ اگر خود شما قرار باشد اینکار را بکنید چه؟
همین بحث را در ذهنتان باز کنید و به کشتن وشلاق زدن و اعدام کردن و با سنگ کشتن و همه ی اینها برسید.

شاید همه موافق باشند که در حالت عادی وقتی ذهن آدمی با مسائلی مثل مذهب، اعتقاد، قانون و … درگیر نباشد از تمام این اعمال نفرت دارد.
راستی مذهب چه می کند که آدمها خیلی راحت دست به این اعمال می زنند وبه جای آنکه کابوس ببینند و خوابشان نبرد کلی هم از اینکه به بهشت خواهند رفت خوشحال می شوند.

لطفا سریع هم موضع نگیرید که نه این مشکل آدمهاست مشکل مذهب نیست. دستور کشتن یا مثله کردن یعنی بریدن دست و پای آدمها صرفا به خاطر مسلمان نبودنشان (مشرک بودن)در قرآن مسلمانها آمده است. خوب آدمی را چه می شود که در حالت عادی از این عمل تنفر دارد اما اگر دستور خدا باشد آنرا انجام می دهد؟ آیا اعتقاد انسانها را مریض می کند؟

مراجع :
آیه 4 سوره ی محمد: چون با کافران رو برو شوید باید آنها را گردن بزنید…
آیه ی 12 سوره ی انفال : همانا من ترس در دل کافران می اندازم تا گردنهایشان را بزنید و همه انگشتانشان را قطع کنید…
آیه های 190 تا 193 سوره انفال: هرجا مشرکین را یافتید بکشید و از شهر و دیارشان برانید

و البته آیات بیشتری که حال و حوصله نوشتنشان را ندارم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:36 توسط پگاه |

افلاطون می گه: " اگه با دلت چيزی يا کسی رو دوست داری زياد جدی نگيرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چيزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه"

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:11 توسط ندا |